تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

من وبلاگمو خیلی دوست دارم. نوشته هام رو دوست دارم. چون توشون می تونم خودم رو ببینم. نه چون خیلی عاشق خودم هستم. البته خیلی دوست دارم یک روز عاشق خودم باشم. نوشته هام رو دوست دارم چون دلم می خواد خودم رو بشناسم. ببینم کیم چیم چی می خوام، توانایی هام چیه و ضعف هام چیه.

من خودم وقتی یکی می گه دیگه نمی خواد توی وبلاگش بنویسه ناراحت می شم. انگار آدم یک دوست رو از دست می ده. حالا خودم انگار چند تا دوست رو با هم از دست می دم. الان که با شروع درس سرم دوباره شلوغ شده و وقت کمتری برای نوشتن دارم برای خودم هم راحت تره که کلا از شما خوانندگان این وبلاگ خداحافظی کنم.

دیگه اینجا نمی نویسم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/03ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

نه ساعت فاصله به مدت نود روز.

کاش دنیا می دانست که احساس چه قدرتمند است و با صفت ضعف جایش را تنگ نمی کرد.

کاش دنیا رنگها را می فهمید. معنی یک قلب گرم را می دانست و پر بود از شجاعت عشق ورزیدن، یکی شدن .

کاش دنیا طور دیگری بود.

خرده جنایتهای زن و شوهری تئاتر قشنگی بود. البته من بازی نیکی کریمی رو دوست نداشتم اما قصش قشنگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/29ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 سلام. من برگشتم. راستی اون شب بالاخره ساعت ۲ نصفه شب خوابم برد. ولی شب بدی بود کلا. یک عنکبوت خیلی گنده هم روی سقف یکهو پیداش شده بود و من از ترس اینکه نیافته روم ریسک خفگی زیر پتو رو پذیرفتم و سرمو کردم زیر پتو تا خوابم برد.

موقع برگشت هم ۵ تا سرباز گنده اومدن دقیقا نشستن تو قسمت ما. منم چون بلیطم رو تغییر داده بودم افتاده بودم توی یک واگن کوچولو که صندلیهاش روبروی هم بود. گردنهای کلفت، سرهای کوچیک در مقایسه با هیکلهای عظیمشون با موهای بور کوتاه و چشمهای آبیشون منو یاد فیلمهای جنگی می انداخت. به بازوی سمت چپشون پرچم فرانسه و سمت راستشون علامت united nations چسبیده بود. یکیشون که دقیقا روبروی من نشسته بود موهاش رو از ته زده بود و وقتی آدامسش رو تند تند می جوید رگهای سرش تکون می خورد. داشت با موبایلش بازی می کرد و گهگاهی دو تا دختری رو که با دامن های  کوتاه کنارش نشسته بودند بدجوری برانداز می کرد. یک انگشتر طلا با نگین سیاه هم دستش بود. پوتین های ضمختشون، ساعت های یوغور و ارتشیشون، کوله های بزرگ پلنگیشون که هم رنگ لباس هاشون بود به من این حس رو می داد که الان از افغانستان اومدن. البته بعد که فکر کردم دیدم اینجا ساحل غربی فرانسه هست و نمی توانند از افغانستان آمده باشند. ولی خوب کی می دونه شاید می خواستند برن.  الان که جز اونجا جای دیگه ای جنگ نیست که فرانسوی ها بخوان برن. این فکر عصبانیم می کرد و دلم می خواست بهشون بگم آخه شما رو سننه، نخودای هر آش! خیلی دلم میخواست سر صحبت رو باز کنم و ببینم از کجا اومدن. اما هم ظاهرشون وحشتناک بود هم اینکه گفتم همینم مونده که بخوام از کار ارتش فرانسه سر دربیارم . مردم عادی دیگه هم همین طوری نگاهشون می کردن. کلا جو واگن کوچک ما سنگین شده بود. نهایتا تحمل نکردم و رفتم توی یک واگن دیگه نشستم.

 در مورد ارتش و روحیه ارتشی در اروپا به زودی یک چیزی می نویسم.

پ.ن: تو این مدت که نبودم کلی خبر بوده. جشن پرشین بلاگ رو می گم با کلی عکس از آدم هایی که فقط با نوشته هاشون آشنا بودی. خانم شین  خوشگل تر از تصور من بود.  دختر ترشیده هم رو فکر می کردم ساده تر و یک کم چاق باشه. خیلی ظریف و استخوانی بود. گیلاسی هم متفاوت بود با تصورم. فکر می کردم قیافش خیلی بچه پر رو باشه که نبود. البته معلومه که شیطونه. ویولت هم خیلی جوونتر از تصورم بود. خوشگلم بود. زنانه ترین اعترافات حوا ولی دور نبود از تصورم. البته کمتر از بقیه وبلاگش رو می خونم. شما چی؟ خیلی فرق داشتن با تصورتون؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/26ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

Sa't 1 nesfe shab. Yek jaee shabihe hotel. Mobile zang zad sa't 10 va man badjor bikhab shodam. Daram divoneh misham chon be shedat khastam. Alan daram ba zahmat ba mobilam minevisam ta az divanegi ehtemalim jelogiri konam. Har chi khatereye bade dare miad to zehnam. Mikham motevaghefesh konam amma nemishe. Kash khabam bebare.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/23ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

پسره فرانسه بزرگ شده (توی یک فیلم) ولی رفته آمریکا. برای مسافرت اومده فرانسه یک چیزی می شه می گه به خاطر همین چیزا از فرانسه رفتم دیگه (نه بابا! شما هم؟ ) . یادم به کتاب سیاست ارسطو افتاد. یک جایی از کتاب ارسطو داره درباره فن تأمین معاش صحبت می کنه (اگر درست یادم باشه ) می گه قدیم ها که ارزونی بود و پول ارزش زیادی داشت (نقل به مضمون)... .  


چند روز پیش یک فیلم دیدم راجع به یک خانومی که خیلی چاق بود ولی تو زندگی خوشحال بود. همه ازش میخواستن لاغر بشه. حرفش این بود که چرا می خواین من یک خانم استاندارد باشم و منو همون طوری که هستم دوست ندارین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

دوستی برام خیلی قشنگه. اونقدر قشنگ که دیدن دو تا دختر جوون که زیر درختان تنومند چنار روی چمنهای کنار کانال سرشون رو کردن تو هم و پشت به همه رو به آب آروم کانال نشستن و با هم پچ  پچ می کنند شادی یک روز زندگیم رو تأمین کنه.

اونقدر قشنگ که ناخودآگاه لبخند زدم وقتی پریروز موقع برگشت از دانشگاه دیدم پسره تندی ماشینش رو پارک کرد و جلدی پرید پایین و همین طور که داشت می دوید به سمت دوست دوچرخه سواری که داشت رد می شد دستش رو برگردوند و با کنترلش ماشین رو قفل  کرد، بلند صداش کرد و دوچرخه سوار برگشت، از دیدن دوستش خنده قشنگی روی لبش نشست و دوچرخش رو نگه داشت و همین طور با لبخند منتظر شد تا دوستش بهش برسه. معلوم بود قشنگ که خوشحال شده.

با این همه هیچ وقت توصیفات خیلی احساسی رو در مورد دوستی نمی تونم بفهمم و تا حالا در مورد یک دوست دچار غلیان احساسات نشدم. هیچ وقت دلم نخواسته قلم بدست بگیرم و در وصف یک دوستی بنویسم و هیچ وقت نشده با خوندن یک متن احساسی در مورد دوستی اشک تو چشمام جمع بشه.  به نظر من دوستی  مثل یک بعد از ظهر گرم تابستون زیر سایه خنک درختای بلند گردو می مونه. مثل یک جوی آب آروم و زلال که برای خودش پی یک دیوار کاهگلی رو گرفته و داره میره. 

از دستش ندین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/18ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

رشیده اداتی که یکی از زنان کابینه سارکوزی است و در عین حال تنها فرد مسلمان کابینه  مدتیه که حامله است. حالا من نمی دونم این بچه زبونم لال ناقص به دنیا میاد از فشار کار وزارت مادرش یا به صورت مادرزادی دچار عارضه وزارت یا ریاست جمهوری میشه و پا به دنیا میزاره.

چون ازدواج رسمی نداشته کسی نمی دونه پدر این بچه کیه! البته توی جامعه فرانسه خیلی ها هستند که ازدواج رسمی نمی کنند ولی از نظر اخلاقی آدمهای متعهدی هستند و گاها تا چهار تا بچه هم دارند.  ازش هم پرسیدن گفته این مسأله مربوط به زندگی خصوصی من هست. البته حدسیاتی مثل اینکه پدرش نخست وزیر سابق اسپانیاست وجود داره. اما فقط حدسه. جامعه فرانسه رو دارین که ملت نمی دونن وزیر مملکت از کی حامله شده؟

با ایران که مقایسه می کنم که زنهای حامله اگر بیان بیرون ملت چهارچشمی نگاهشون می کنن و بعضیا هم یک طوری که یعنی چطوری روت شده با این شکم تابلوت بیایی توی خیابون خوشم میاد که رشیده اداتی با شکم برآمدش جلوی جمعیت می ایسته و سخنرانی می کنه، با خبرنگارا مصاحبه می کنه و تمام دنیا فیلمش رو پخش می کنند اونم در حالی که این سوال توی ذهن ها وجود داره که پدر این بچه کیه.

پی نوشت به یک وحید: من هنوز منتظرم نظرات مخالف شما رو در مورد پست قبل بخونم.

یک چیزی راجع به گل شیفته نوشته بودم حذفش کردم. به من چه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

همونقدر که توی جامعه ما برای مذهب تبلیغ می شه و هر چیز نامربوطی رو بهش ربط می دن و خستت می کنند جامعه اینا با س¤ک¤ س این کار رو می کنه. 

فرق جامعه ما و اینا فرق یک دنیای قدیم و جدیده. قدیما اگر می خواستن کسی رو حذف کنن و نذارن حرفش به گوش کسی برسه می کشتنش همین طوری تو حمام رگش رو می زدن. امروزه اما ملت رو با ترور شخصیت و تبلیغات منفی حذفش می کنند سرآخرم اگر بخوان بکشنش با هزار کلک که یک اتفاق به نظر برسه. دنیای جدید توی هر کاریش ظرافت به خرج می ده.

روحی که پشت این ماجراست اما یکیه فقط روش ها فرق داره. یکی مذهب یکی س¤ک٪س. دیگه خیلی وقته حنای مذهب برای اینا رنگی نداره برای همین دستشون رو گذاشتن تو یک حنای جدید. حالا کو تا ملت بفهمن که قصه همون قصه قدیمیه. نمی دونم ما بعد از مذهب می خوایم گول س¤ک٪س رو بخوریم یا بالاخره می فهمیم ما؟

بدجور به قول آقای همسر قاط زدن. دیگه زنه نمی ره مردش رو با یک زن دیگه پیدا کنه. بچه هه اعصابش خورده از اینکه باباش با پسری بوده که داداشش می خواسته می ره خونه می بینه یک آقای دیگه با مامانشه. بعد آیا یک شبکه پرت و کم بیننده اینو نشون می ده؟ خیر. یک شبکه پر بیننده. گفتم این یک چشمش رو براتون بگم که فکر نکنید این حرفا رو می زنم چون نمی تونم با دنیای مدرن خودم رو وفق بدم. اگر در موردم این طوری فکر می کنید باید با عرض پوزش بگم به نظر من شما هم قاط زدید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

آدم هر چی دعوا داره با دیگران باید موقع قدرتشون بکنه. بعد که ضعیف شدن و تحمل شنیدنش رو نداشتن دیگه خودت دلت نمیاد باهاشون دعوا کنی. اما انگار می مونه تو وجودت اون ناراحتی.
+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/12ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

مشکل تزم به نظر می رسه که حل شده. یعنی من شدم شهید صحرای کربلا از بس که هی از این دفتر به اون دفتر و از این جا به اونجا رفتم. کارهای اداری فرانسه واقعا وحشتناکه. بدتر از ایران نباشه بهتر نیست. 

الانم  دو تا کاغذ گذاشتم توی دفتر رئیس دانشگاه امضاء کنه. سه روزه که هنوز انجام نشده. یک روز رئیس نیست. یک روز خانم منشی می گه من نیستم. جریان قیر و قیفه. این فرانسویا خیلی خوب کار می کنند اما مثل شلمان توی بامزی که سر ساعت یکهو خوابش می بردا، اینام اگر ساعت دوازده شد، ساعت ۶ یعنی پایان وقت اداری شد یا موقع مرخصی و وکانس شد آب دستشون باشه می زارن زمین برن به ناهار و استراحت  وخوشیشون برسن. هر روز منشیه بهم میگه فردا. یک کم شک کردم به منشیه. نکنه می خواد انجامش نده. بعضیاشون از این سنگ اندازای ها می کنند با خارجی ها.

بعدا نوشت: گفتم حالا که غیبت منشیه رو کردم بیام بگم که امروز رفتم و با خودش و دو نفر دیگه صحبت کردم و فهمیدم که کلا این طور امضاها بین یک هفته تا ده روز طول می کشه. منشیه بی تقصیره بنده خدا.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/12ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

این چیزهایی که می خوام بگم احتمالا در مورد اروپایی ها صدق می کنه اما چون من فرانسه رو دیدم می گم فرانسوی ها. برام جالبه که آدمها و بهتره بگم فرهنگهایی این قدر متفاوت با ما توی دنیا وجود داره.  فقط تعجب می کنم ولی نمی تونم بفهممش.

به نظر من اکثر (نه همه) فرانسوی ها خیلی ساده تر از ما هستند. در واقع بهتره بگم ما خیلی پیچیده هستیم.  خیلی وقتا در برخورد با فرانسوی ها (و معدود آلمانی ها و انگلیسیها) خیلی خوب می فهمم که چرا اینها استعمارگر شدند و ما کسانی که به غارت بردنمون. گاهی کاملا این روحیه رو در خودم می بینم استثمار بشم و در طرف مقابلم این روحیه رو که استثمارم کنه. البته معنیش این نیست که این اتفاق می افته. چون اصلا حوصله ندارم ببینم کسی می خواد به خاطر اینکه فکر می کنه آدمیم که هیچی نمی گم ازم سوء استفاده کنه. ولی می فهمم که چی شده که این طوری شده و می بینم که خیلی ایرانیها به خاطر باورهای اشتباهی که خودشون رو زیر اسمهای خوش آب و رنگی مثل مراعات، احترام گذاشتن، ادب و ... قایم می کنند با فرانسوی ها دچار مشکل هستند و از دستشون خیلی عصبانی. اتفاقا توی ایران هم اکثر مردم از هم عصبانی و دلخور هستند.

با این همه من فرانسوی ها رو ترجیح می دم. چون خیلی راحت می تونی بفهمی ازت خوشش نمیاد، مغروره، تو رو و مملکت تو رو عقب مونده جهان سومی می دونه، دوست نداره کمکت کنه و کلا حالا بگو می خواد باهات خوب نباشه و بهت فخر بفروشه. این طوری که موضعشون رو مشخص می کنند من خیلی خوشم میاد چون اون وقت منم موضعم مشخصه منم می دونم چطوری باهاش رفتار کنم، چقدر تحویلش بگیرم و چقدر بهش نزدیک بشم. بدیهاشون رو می شه دید می شه فهمید. حتی اگر زیر یک سلام و احوالپرسی گرم پنهانش کنه برای اینه که آدم محترمی به نظر برسه ولی وقتی باهات تنها شد بهت نشون می ده.

در عین حال به نظر من اکثرا مردم باهوشی هستند. نه هوش ریاضی و فیزیک که در این مورد بیشتر ازشون نباشیم کمتر نیستیم. یک جور هوش اجتماعی، هوش تشخیص اون کاری که باید بکنند. شایدم اسمش هوش نباشه تربیت باشه. مثلا درسته که روحیه استثمارگری و زورگویی دارن اما اگر بهشون نشون بدی که رو تو برای این موضوع حساب نکنند خیلی راحت رفتارشون رو عوض می کنند و به یک رفتار خیلی محترمانه تغییرش می دن. پشت خط قرمزی که براشون گذاشتی می ایستن و به شکستنش اصرار نمی کنند. اما اگر نشون ندی هر روز بیشتر از دیروز از حدشون میان جلو.

به قول یکی از دوستان قابل پیش بینی هستند. بالاخره می تونی یک راهی پیدا کنی که باهاشون کنار بیایی. اگر نفع اونها رو هم در نظر بگیری خیلی راحت می تونی باهاشون سر هر چیزی به توافق برسی. خوب این خیلی خوبه که طرف هر چی رو نفهمه یک چیزی رو خوب می فهمه و اون نفعشه و به خاطرش حاضر به مذاکره هست. از نفع منظورم کمکی در جهت رسیدن به هدفش فارغ از خوب و بدش هست.

شاید اکثر فرانسوی ها ته تهش خیلی خودخواه باشن و هیچ دلیل دیگه ای جز قانون برای اخلاقی بودن نداشته باشن،  اگر موقعیت مناسب باشه برای رسیدن به هدفشون هر بی رحمی رو بکنند و سوار هر آدم مظلومی بشن و به هیچ ملت ضعیفی رحم نکنند اما نهایتا قابل پیش بینی هستند و اگر ببینن با مملکت و یا آدم قدرتمندی طرف هستند رفتارشون رو متناسب با موقعیت طرف تنظیم می کنند. چون می فهمند که این برای خودشون بهتره. این تشخیصشون باعث می شه که برای من قابل احترام باشند.

برعکس در ایران اکثرا با یک دنیا محبت باهات برخورد می کنند و طرف تمام زهراش رو در دوستی می ریزه و در حالی که به اسم محبت تونسته وارد محدوده تو بشه هر کاری دلش خواست می کنه و اصلا کاری به نفع خودش نداره مهم اینه که تو به نفعی نرسی. نمی دونم شاید چون خیلی به نظرش خوشبختی خودش دور و بعیده می خواد لااقل نذاره دیگران هم بهش برسن.

من شنیدم که چینی ها هم همین طور هستند. هندی و پاکستانی ها هم. چرا ما شرقی ها این طوری شدیم؟ حتما باید دلیلی داشته باشه.

اینایی که گفتم نظر فعلی من هست. بعضی دوستام اینجا معتقدند که فرانسوی ها خیلی دورو هستند. و خوب موردهایی که تعریف می کنند واقعا هم همین طور بوده. یا اینکه من از خیلی ها شنیدم که به شدت اهل غیبت هستند. همین حالا بگم که فردا ممکنه  منم نظرم رو عوض کنم.  پس فردا شاید بیام از فرانسوی ها شکایت کنم. شاید بیام بگم اشتباه کردم کلا خیلی پیچیده هستند.  یک جورایی این حرفا رو مشاهده من حساب کنید نه قضاوت و رأی نهایی.

کسانی که خارج ازایران رو تجربه کردن موافقن یا مخالف؟ اونایی که ایران هستن به نظرشون اکثر ایرانی ها همین طوری که من گفتم هستند یا نه؟ چرا ما این طوری هستیم؟ می شه نباشیم یک روز؟

 برداشت های دیگر از اروپا:

قدرت رسانه ها در فرانسه

من دارم غرب زده می شم!!! 

زنهای فرانسوی  

 بازیگر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

من تنهایی حرص بخورم؟ خوب گفتم بزارم با هم حرص بخوریم:

ون جيابو نخست وزير چين، دهها رهبر و نماينده حاضر در مجمع عمومی را مخاطب قرار داده چنين می گويد: ” رقم توليد ناخالص ملی چين در زمره بالاترين اقتصادهای جهان است، با اين حال، رتبه توليد ناخالص سرانه ما کمتر از يکصد کشور ديگر است، دهها ميليون چينی فاقد غذا و لباس کافی اند، چين هنوز يک کشور در حال توسعه است، سطح پايين توليد، کمبود منابع، انرژی و پيامدهای زيست محيطی تداوم روند توسعه را محدود می کند. “

و محمود احمدی نژاد کشوری که حتی توان تامين برق پايتخت خود را ندارد، کشور ايران را «country extremely and very developed and powerful»(۵) می خواند.

نخست وزير چين در نطق ۱۴۰۰ کلمه ای خود ۳۵ بار واژه چين را به کار برد. رئيس جمهور ايران در سخنرانی ۳۲۰۰ کلمه ای خود فقط ۵ بار از کلمه “ايران” استفاده کرد

منبع

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

به دلایل امنیتی قسمت اول این نوشته حذف شد.

یکی دیگشون هم (قبلا یکی دیگشون رو گفته بودم که حذف شد) هست اینجا دیگه مُرده برای فرانسه. همش داره از ایران و فرهنگش بد می گه. اون وقت گاهی توی صحبتاش سوتی می ده که آره با فلان مدرک جعلی تونستم فلان کمک هزینه رو از دولت بگیرم. خوب اینم شد آخه زرنگی؟ یک بار خانمش می گفت اصلا توی کار خونه کمکم نمی کنه حتی وقت امتحانا. خوب آقای عشق فرانسه اینم ببین که مردای فرانسوی توی کارهای خونه که کمک می کنند هیچ حتی بچه رو عوض می کنند و می برنش توی پارک میگردونن و بهش شیر میدن  (البته هنوز چون خیلی پیشرفته نشدن با شیشه ).


طی خبری که هم اکنون به دستم رسید متوجه شدم که یکی از خانم هایی که اینجا یک حجاب سفت و سختی هم داشت برای ورود به دانشگاه یک مدرکی جعل کرده بود از واحدهای هرگز نگذرانده در ایران. نمی خوام سرزنشش کنم اما آخه نه به اون حجابت نه به این جعل مدرکت. مردم کلا در زندگی چه کار می کنند؟ من که نفهمیدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 یک چیزی خوندم که منو یاد یک خاطره تلخ انداخت.  بعضی وقتا اگر درکت کنند تلخی حوادث از بین میره اما اگر درک نشده بمونی تلخی می مونه و کهنه میشه و هر چند وقت یکبار مزه گسش میاد زیر زبونت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

چند روز بود که در به در توی اینترنت دنبال تعریف چالمرز از مفهوم superveniece می گشتم. اسم خودش رو اسم کتابش رو جستجو کرده بودم اما فایده ای نداشت. می خواستم بهش ارجاع بدم. اما پیداش نمی کردم. همه کتابخونه های شهر رو هم گشته بودم. امروز زدم natural supervenience" chalmers" و منو یک راست و با اولین نتیجش به کتابش رسوند. این قدر خوشحال و هیجانزده شدم که نگو. ظاهرا گوگل یک امکان سرچی هم برای کتاب ها داره البته من از همون جستجوی معمولی استفاده کردم. اینم کتابش:

The Conscious Mind

دو روز بعد نوشت: عجیبه الان اصلا دیگه کتاب رو نمیاره فقط مقدمه و فهرستش هست. یعنی کاملا اتفاقی بوده؟ به هر حال من همه اون چیزهایی که میخواستم رو پیدا کردم و بهش ارجاع دادم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/06ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

چند وقت پیش یکی از خانمهای ایرانی که ماه آخر حاملگیش بود بچش به خاطر یک مشکلی که داشت سقط شد. بیمارستان بهش گفته بود چون این بچه کامل بوده باید مثل یک انسان باهاش برخورد بشه و حتما باید براش اسم بزارین و شناسنامه بگیرید و همون طوری که آدم بزرگها رو توی سنت خودتون دفن می کنید، دفنش کنید.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/05ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

یک آقایی به اسم محمد در نظرات این نوشته نوشته بود که این احساس رو می شه داشت. برید حدیث عنوان بصری رو بخونید. منم پیداش کردم.اصلا اون طوری که من فکر می کردم نبود. برام جالب بود که قسمت تهذیب نفسش فقط دستور مربوط به خوردن بود. بقیش هم بیشتر به نظر من یک سری دستورات اخلاقی و انسانی هست. یکی ممکنه اینا رو همه رو رعایت کنه ولی اصلا ظاهر مذهبی نداشه باشه. اون وقت بین ما مسلمونا چه چیزهایی واقعا ملاک رسیدن به خداست. واقعا این گمراهی های فراگیر چطور بین ما مسلمونا بوجود آمده؟ چطور می شه که این قدر آدم از اصل یک چیز فاصله بگیره اونم نه یکی دو نفر میلیاردها آدم؟ این وسط استثناهایی هم هستند ولی واقعا کمند.

امام صادق (ع) خطاب به عنوان بصری :

تو را به نه چیز سفارش میکنم که آنها توصیه ام به آرزومندان راه خداست و از خداوند خواهانم که تو را در انجام آنها موفق بدارد ، سه قسم آن در تأدیب و تهذیب نفس ، سه قسم در صبر و بردباری و سه امر آن در علم و دانش است ، پس نگهدارنده این سفارش ها باش و مبادا که در انجام آنها سستی نمایی .

عنوان میگوید : دلم را برای گفته هایش خالی و فارغ نمودم .
امام فرمودند : آنچه که در تربیت نفس است ، اول : مبادا چیزی را بخوری که بدان اشتها نداری که این حماقت و نادانی را به همراه دارد ، دوم : نخور مگر آنگاه که گرسنه شوی ، سوم : و چون خواستی بخوری به نام خدا و از حلال بخور و یاد آور سخن رسول خدا (ص) را که فرمود : " هیچ وقت آدمی ظرفی را بدتر از شکمش پرنکرده ، پس اگر ناچار به خوردن شد، یک سوم شکم را برای غذا ، یک سوم را برای آب ، و ثلث دیگر را برای تنفس باز گذارد ***
اما سه خصلت صبوری : اول : اگر کسی به تو گوید که اگر سخنی بگویی ده تا می شنوی ، تو به او بگو که اگر ده تا بگویی ، سخنی هم نشنوی ، دوم : اگر کسی تو را دشنام دهد به او بگو که اگر تو در گفته ات راستگویی ، از خداوند خواهانم که از من درگذرد و اگر دروغگویی ، از خداوند می خواهم که از تو درگذرد ، سوم : اگر کسی تو را تهدید به ناسزاگویی کند ، تو او را به خیرخواهی و مراعاتش مژده بده ***
اما آن سه که درباره علم است : اول : آنچه را که نمیدانی از دانایان بپرس و مبادا سوالی برای امتحان کردن و به زحمت انداختن از آنها بپرسی ، دوم: مبادا بر اساس خودرأیی و خودمحوری دست به کاری بزنی و در تمام کارهایی که زمینه احتیاط وجود دارد ، جنبه احتیاط را رها مکن  و سوم : از فتوا دادن بپرهیزهمانطور که از شیر درنده میگریزی ، و مراقب باش گردن خویش را پل عبور مردم قرار ندهی ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/04ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

به سکوت سرد زمان (شجریان)

هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم

روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم

هر نفس آهيست، كز دل خونين، لحظه های عمر بی سامان، ميرود سنگين

اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين

به سكوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان،

نه زمان را درد كسی، نه كسی را درد زمان

بهار مردمی ها دی شد، زمان مهربانی طی شد، (آه از اين دم سرديها خدايا) ۲

نه اميدی در دل من، كه كشايد مشكل من

نه فروغ روی مهی، كه فروزد محفلِ من

نه همزبان دردآگاهی، كه ناله ای خرد با آهی، (داد از اين بی درديها خدايا)۲

(نه صفايی ز دمسازی به جامِ می )۲، كه گَرد غم زدل شويد، كه بگويم راز پنهان، كه چه دردی دارم بر جان

آه از اين بی همرازی خدايا ، وای از اين بی همرازی خدايا

وه كه به حسرت عمر گرامی سر شد

همچو شراری از دل آذر، بر شد و خاكستر شد، يك نفس زد وهدر شد

يك نفس زد و هدر شـــــد ، روزگار من به سر شد

چنگی عشقم راهِ جنون زد، مردم چشمم جامه به خون زد ، يــارا

دل نهم ز بی شكيبی، با فسونِ خود فريبی

چه فسون نافرجامی، به اميد بی انجامی، وای از اين افسون سازی خدايا

و ا ی ا ز اين ا فســـون ســـازی خُــــــــد ا يا

اینم یوتیوبش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/03ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

از دست خودم عصبانی ام. چون خیلی پای کامپیوتر می شینم. میام می شینم و بدون اینکه بفهمم می بینم دو ساعته که دارم وبگردی می کنم.

بقیه غرها در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/02ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

ایران، داخل داروخانه طالقانی در تجریش نشسته بودیم و منتظر بودیم که وقتی داروهایمان آماده شدند صدایمان کنند. یک پیرمرد با لباس و کلاه کردی که با خودت می گفتی که همین الان از کردستان رسیده و خاک لباسش بوی کردستان می دهد هم دنبال نسخه اش بود. ما که کارمان تمام شد خواستیم بیاییم بیرون پیرمرد مهربان آمد گفت پول ندارم دوایم را بگیرم. ما هم که کلا پیرمردهای مهربان را دوست می داریم مخصوصا اگر کرد باشند بیشتر. بدون هیچ فکری یک هزاری سبز زیبا به او دادیم. شایدم دو هزاری یادمان نمی آید. حتی همسر هم که اولش موافق نبود با این جمله من که شاید واقعا پول نداشته باشد دارو بخرد خام شد و رضایت داد. بعد که رفتیم سوار ماشین که کمی پایین تر بود شویم. به طور اتفاقی برگشتیم و دیدیم پیرمرد مهربان از دوستان دیگر بیرون داروخانه هم تقاضای پول دارو می کند. کلا از دست پیرمرد در دلمان شاکی شدیم*.

در همان ایام در یک روز زیبای آفتابی در بازار تجریش به دنبال خرید وسایل لازم بودیم تا به فرانسه بیاوریم و در اینجا از لوازم  مارکدار (ساخت تجریش) استفاده کنیم. در کوچه ای که به  سه راهی ای می رسد که یک سر آن به امامزاده صالح می رود و در یکی دیگر از سرهایش دکانی است که فندق و پسته تازه و زغال اخته و هر خوراکی اغفال کننده و آب از دهان راه اندازاننده دیگری را ناجوانمردانه و بدون ترس از خدا همین طور گذاشته جلوی چشم مردم و نمی گوید که این تبرج ها با آنان که در دل مرض دارند چه خواهد کرد مخصوصا که آنقدر قیمتش گران است که نمی شود دست یکی دوتایشان (چه خوش اشتها) را بگیرید ببرید منزل حالش را ببرید.  خلاصه با پناه بردن به خدا از این محوطه رد شدیم و در میان فشار جمعیت به دنبال راه می گشتیم. دیدیم ای وای یک پیرزن بدبخت که جز پوست و استخوان نیست و الان است که از پیری بمیرد و در میان این جمعیت حالا کیست که او را جمع کند و به امامزاده ببرد برای کفن و دفن و باقی امور هم دارد رد می شود. از قضا پیرزن روی پیشانی ما چیزی را خواند و در میان جمعیت ما به هم رسیدیم. تقاضای پول کرد که برود نان بخرد بخورد. ما به خود گفتیم نکند از یک سوراخ دوبار گزیده شوی. گفتیم مادر جان نانوایی کجاست خودم برایت نان بخرم. گفت آن پشت هاست حالا خودم میروم می خرم. ما هم دیدیم کی حال داره بره اون پشت ها و از طرفی گفتیم اگر نان بخواهد واقعا و ما ندهیم این پیرزن می میرد که همین طوری هم بسان میت است وای به اینکه گشنه هم باشد. القصه پول را دادیم و وقت برگشت دیدیم کلا شغل شریفشان گرسنگی و خرید نان است.

فکر کردید که آدم شدیم؟ زهی خیال باطل. امروز از مترو که آمدیم بیرون یک دختر جوان گفت که ۵۰ سانتیم پول دارید؟ ما هم گفتیم بله. یعنی فکر کردیم می خواهد پول را خرد کند. خلاصه دو یورو و ۸۰سانتیم برای پول بلیط مترو خودش و دوستش از ما گرفت. می دانستیم که باز دروغی برای ما به هم بافته اما با خود گفتیم اگر واقعا احتیاج داشته باشد چه؟ وقت برگشت دیدیم که باز آن جا ایستاده عصبانی شدیم و گفتیم به همه همین رو می گی. خلاصه رفتیم فرمانداری و توی راه برگشت هنوز عصبانی بودیم از دست دختره و عزممان جزم بود که  الان می رم بهش می گم پولم رو پس بده وگرنه زنگ می زنم به پلیس. که وقتی رسیدیم دیگر رفته بود. خوب هر دزد عاقلی وقتی لو برود مکان را ترک می کند.  

فکر می کنید امیدی هست که ما آدم بشویم و دفعه بعد از خودمان نپرسیم که شاید واقعا احتیاج داشته باشد؟

زیاده صحبت کردم.

سلام برای خانواده شریف برسانید.

خدا نگهدار.

*حالا که داریم این سطور را می نویسیم دوباره با خود گفتیم نکند دارویش گران بوده و رویش نشده بیشتر پول بگیرد. به این هم فکر کردیم که شاید ما دیوانه باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

اگر گاندی وقتی انگلیس بود با وجود اینکه خیلی مسخرش می کردند شروع می کرد به گوشت خوردن (در دینش گوشت خوردن به کلی حرام بود)، اگر لباس محلی خودش رو نمی پوشید چی می شد؟ اگر وقتی که ملکه انگلیس نمی خواست توی قصر راهش بده چون می گفت ما آدمهای برهنه رو راه نمی دیم گاندی بر می گشت و لباس می پوشید چی می شد؟ مهاتما (روح بزرگ) نمی شد؟ الان مجسمش رو با بدن نیمه برهنه توی انگلستان نمی گذاشتن؟

اسپینوزا  یک عینک ساز بود. فقط یک چند تا سوال ساده پرسیده بود. می خواست بدونه که چه چیزی انسان رو خوشبخت می کنه. هم کیشای یهودیش اونو کافر دونستند و از تمام حقوق اجتماعی محرومش کردند. ولی اون دست برنداشت. واقعا لازم بود این همه سختی بکشه؟ خیلی شجاع بود به نظرم.

 وقتی که جامعه نمی خواد تو رو اون طوری که هستی قبول کنه باید خودت رو تغییر بدی یا باید به هر قیمتی شده سعی کنی خودت بمونی؟  در حالت اول غرورت رو می زاری کنار و در حالت دوم اعصابت رو تقدیم می کنی.  اگر بخوای خودت باشی هر جا بری مشکل داری. حتی توی کشور خودت.

 جواب این سوال ها رو نمی دونم. اگر می دونستم خیلی راحت تر راجع به روش زندگیم تصمیم می گرفتم. قلبم می گه خودت باش. اما از طرفی هم می بینم این قدر چیزهای اشتباه توی مغر ما کردن که هنوز دقیقا نمی دونم کدوم کارهایی که انجام می دم دقیقا خودم هستند و کدوم ناشی از شستشوی مغزی ای که جامعم بهم هدیه داده.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

 

می ترسم از آنکه پیش از پروانه شدن ، مانند کرمی در پیله ام بمیرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

قشنگ حس می کنم که جای معنویت توی این جامعه خالیه.  یادآوری اینکه یک چیزهایی فراتر هم وجود داره نیست.  خیلی کم یاد خدا می افتم. چون هیچ حرفی در این باره نمی شنوی و کسی رو پیدا نمی کنی که درباره اینکه ما کی هستیم و برای چی توی این دنیا هستیم باهاش صحبت کنی. انگار یادم نمیاد که اصلا ما قراره که بمیریم. یادم نمی مونه مثل قبلا ها که من مسؤول کارهام هستم و هر کاری که می کنم توی این دنیا و روی زندگیم اثر داره. یک جورایی یادم می ره که من و تمام این دنیا با هم هستیم. ما یک مجموعه هستیم. می رم به سمت اینکه فقط خودمو و زندگی روزمرم رو ببینم. یک جور جزء نگری به جای کل نگری. یک جور جدایی از همه هستی.

البته من اصلا روش جامعه خودمون رو قبول ندارم. حتی وقتی ایران بودم حال و حوصله آدمهای زیادی مذهبی رو نداشتم. ترجیح  می دادم که برای محرم یا شبهای احیاء نرم به مجالس عمومی. هر چند دلم می خواست که توی یک مراسم خوب شرکت کنم اما رفتن همان و اعصاب خوردی از حرفهای وعاظ و روضه خونها و برخورد مثبت مردم با این مسائل اشتباه همون. هیچ وقت با این فیلمهای مذهبی با این تعارفهای به ظاهر معنوی  مسخره موافق نبودم. هیچ وقت با صلوات اول اخبار، پخش اذان وسط فیلم و جمکران رفتن و هی آقا امام زمان کردن موافق نبودم و اصلا همچین آدمی نبودم.

ای کاش بین دو حد افراط و تفریط جامعه ما و فرانسه یک حد وسطی هم وجود داشت.

من اگر فقط سه بار توی روز صدای اذان رو بشنوم به  نظرم کافی هست. اما دریغ که اینجا نمی شنوم.

پ.ن. پست قبلی رو هم تازه نوشتم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

بوی پاییز میاد بدجور. منو یاد غار بورنیک می اندازه. چه برنامه ای بود. چه روستای قشنگی. طاهره هم اومده بود.من و طاهره و فاطمه کلی توی باغهای پاییزی با صدای بلند سرود خوندیم.با فاطمه شعر پاییز آمد در میان درختان رو خوندیم. توی غار هم یک سری نشستیم دور یکی از این حوضچه هایی که با این گوگوریای غاری  درست شدند کلی شعر خوندیم. خیلی رؤیایی بود. مثل عروس بود اون حوضه. حوضش از بلورهای سفید نقلی شکل که برق برق می زدند درست شده بود و آب زلالی توش جمع شده بود که حتی من ازش خوردم. با طناب از اون دالون وحشتناک اولش رفتیم پایین و بعدش هم آمدیم بالا. الان دیگه پله درست کردند براش. مزرعه های گل. کوچه باغهای فرش شده  با برگهای زرد و نارنجی. خونه های کاهگلی روستا با درهای چوبی. پشت بامهای کوتاه با نردبانی کنار هر کدوم. تخم مرغابی برای شام. نشستن دور آتیش توی اون مزرعه کنار ده و تا نصفه شب با بچه ها حرف زدن. کلا بوی پاییز منو خیلی یاد غار بورنیک میندازه. کی بشه باز با بچه ها بریم. یعنی اصلا میاد باز اون روز؟

برای تزم یک مشکلی پیش آمده. مربوط به ویزام می شه. بعد از کلی این طرف و اون طرف رفتن مسوول روابط بین الملل دانشگاه باهاشون تماس گرفته گفتند مشکلی نیست. باید پس فردا برم فرمانداری. امیدوارم واقعا نخوان سر بدونن.

چند وقت حس نوشتن ندارم. شایدم تصمیم بگیرم دیگه اینجا ننویسم. انگار وبلاگ نویسی یک جور اعتیاد میاره. البته من هنوز دزم بالا نیست اما اکثرا می نالن از این درد خانمان سوز. 

روز حسرت رو می بینید؟ من چقدر حرص می خورم از دست این مسعود ... هر چی هم که به خودم می گم فیلمه باز می بینم که دارم حرص می خورم. فریده هم خیلی شبیه مامانشه ها (آزیتا حاجیان) ولی خوشگلتره. من از قیافه مامانش خوشم نمیاد.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

خانمه باباش یهودی بود مامانش کاتولیک و شوهرش مسلمون. خودش هم  گفت که به خدا اعتقاد داره و یک خارجی ای که به خدا اعتقاد داشته باشه رو به یک فرانسوی که به خدا اعتقاد نداره ترجیح می ده. با اینکه کاملا معلوم بود که خیلی فرانسه رو دوست داره و هی فرانسه و فرانسوی می کرد. می گفت پدر و مادرش بعد از ازدواج دیگه به خدا اعتقاد نداشتن و به اون هم می گفتن که خدا وجود نداره ولی اون بعدا که خودش فکر کرده به این نتیجه رسیده.

 دو باری که اومده بود ایران از ایران خوشش نیومده بود مخصوصا که همش ملت تو خیابون لپ بچه خوشگل چشم آبی و مو بورش رو می کشیدن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 شناخت یک جامعه کار یکی دو سال نیست واقعا باید یک ۱۰ ۱۵ سالی شایدم بیشتر در اون جامعه زندگی کنی تا لایه های مختلف جامعه خودش رو نشون بده. 

یکی از این لایه های نسبتا تازه آشکار شده برای من  قدرت رسانه ها در جامعه فرانسه ـ و فکر می کنم کلا توی جوامع پیشرفته این طوریه ـ در جهت دادن به افکار عمومیه. یعنی افکار مردم قشنگ دستشونه. هر طور بخوان شکل می دنش. در سطح فردی خوب خیلی آزادی و احترام وجود داره. ولی وقتی یک قدم می ری عقبتر می بینی در سطح کلان دقیقا اطلاعات فیلتر شده و حتی غلط به مردم داده می شه. یعنی یک جورایی گول زدن مردم. از یک طرف مردم فکر می کنند که آزادند از طرف دیگه از جایی که نمی فهمند بد جوری دارن می خورن. جالبه که اکثر مردم هم حرف رسانه ها یا به قول خودشون مدیا رو قبول دارن. خوب ما هم اگر از خود ایران نیومده بودیم که حرفاشون رو باور می کردیم. این قدر که اینا اوضاع رو با مهارت خاصی همون طوری که می خوان جلوه می دن.

ساختن فیلم های مستند به نظر من یکی از بزرگترین ابزار برای جلوه دادن امور به اون صورتی هست که مایل هستند.

فیلم یازده سپتامبر رو پریروز نشون می داد. مستندی از اینکه توی هواپیما چی شده بوده. هواپیما رباها اولش که سر هواپیما رو کج می کنند طرف برج ها یک بسم الله غلیظ می گن. بعدش هم همش دارن برای هم آیه قرآن می خونند و می گن خدا رو فراموش نکنید. اعصاب آدم خرد می شه. بعد اون موقع هم که هواپیما داره  می خوره به برج یک خانم خوشگل رو نشون می ده که داره با همسرش حرفهای عاشقانه می زنه. ببینید که چطور بیننده رو تحت تأثیر قرار می دن تا حس نفرت پیدا کنه نسبت به کسی که اون صحنه زیبا رو خراب کرده و خوب اونم مسلمونا هستند، خشک و تر باهم.

 تبلیغات همش روی اینه که مسلمونا تروریست و خشن هستند. از اون طرف هر کجای دنیا رو نگاه می کنی ـ یعنی تو اخبار خودشون ـ مسلمونا هستند که دارن کشته می شوند و هر روز عزیزهاشون رو از دست می دن. این سربازهای فرانسوی که رفتند افغانستان مردن نمی دونین با چه احترامی براشون اینجا مراسم گرفتند و خانواده هاشون رو نشون می دادن که داغدارن. خوب هر کسی ببینه این صحنه ها رو می گه این افغانی ها و مسلمونا چه آدمهای بدی هستند که این طور خانواده رو داغدار می کنند. یکی از همین مردم نمی گه که شما رو سننه که پا شدین رفتین افغانستان. فکر می کنند مردم جاهای دیگه عقب موندن و اینا دارن لطف می کنند که می رن کمکشون. نمی فهمن که هر روز توی همون افغانستان داره هزار تا از این اتفاقا می افته که هیچ کسم براشون مراسم نمی گیره و این طور از خونواده هاشون دلجویی نمی شه. نمی فهمن که نه تنها مردهاشون می میرن بلکه زن و بچه هاشون توی نا امنی دارن زندگی می کنند. توی عراق همین طور. توی فلسطین همین طور. حالام که گیر دادن به ایران. اگر ما تروریستیم چرا همش ما داریم کشته می دیم و توی جنگ و بدبختی زندگی می کنیم. از اون طرفم واقعا اکثر مسلمونا اینجا فرهنگشون خیلی پایینه. کلی دزد و بچه های توی خیابون ولو و بی نظمی در رانندگی و زندگی و ...

عجب صبری خدا دارد...

اون چیزی که بیشتر آدمو اذیت میکنه ضعفه. اینکه می بینی و هیچ کاری نمی تونی بکنی.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

الان یک مریم موش آب کشیده نشسته داره می نویسه. نون نداشتیم و از آنجا که آقای همسر هم نداشتیم خودمون رفتیم نون بخریم. و همون چند قدمی که از ماشین پیاده شدیم رفتیم توی مغازه چنان شدیم که گویی با لباس از زیر دوش می آییم.

طی این جریان فهمیدیم که اون وقتا که توی فیلمها شیلنگ می گرفتن که مثلا بارون آمده و ما کلی بدو بیراه که این چه بارون مسخره ایه اصلا مسخره نبوده و واقعا همچی بارونهایی بلکه هم وحشتناکتر وجود داره.


پی نوشت مخصوص اهالی خانه: بچه ها یادتونه اون روز خونه مامان جون اینا بارون وحشتناک گرفت ما همه با هم رفتیم توی حیاط به اون بزرگی هی دویدیم زیر بارون تا خیس خیس شدیم و بعد یک راست با لباسامون رفتیم توی حموم. قربون مامان برم که درکمون کرد و هیچی نگفت تازه انگار از این حرکت ما خوشش هم آمده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/21ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

امروز کیمیا آمده پیش من. مامان و باباش باید می رفتن یک شهر دیگه کار داشتن به پیشنهاد خودم گذاشتنش پیش من. اما من چندان از پیشنهادم راضی نیستم. یعنی سخته واقعا. البته بچه ای نیست که اذیت کنه ها. اما می خواد در مورد کارتونهای مختلفی که وجود دارند همش برام بگه. در مورد شخصیتهاشون طوری صحبت می کنه که انگار جدی ترین موضوعات دنیا مربوط به اونهاست و اینها رو یک طوری می گه که منم چاره ای ندارم جز اینکه به همون جدیت بهش گوش کنم.  واقعا خیلی جدی و با تمرکز تعریف می کنه. منم همش باید مواظب باشم که نفهمه این موضوع برای من کوچکترین اهمیتی نداره.

یا همش می خواد من باهاش بازی کنم یا باهاش حرف بزنم. برنامه امروزم هم کاملا ایشون تعیین کردند. صبح که گفت خاله من هنوز می خوام بخوابم. گفتم چشم البته منم خیلی خوابم میومد. بعد اومدم سرش رو به نقاشی و اینا گرم کنم یکم به کار خودم برسم دیدم نه کلا خیال نداره منو رها کنه. گفت که ظهر که شد اگر دوست داشتین بریم یک قدمی بزنیم. اینقدر گفت که اگر شما دوست دارین بریم که دیدم اگر نبرمش ول کن نیست. البته هوا یک نم بارون زده بود منم دیدم بد نیست رفتیم بیرون کلی برگ جمع کردیم.حالا عصر برنامه دارم براش با این برگها. کلی قصه ساختم و رفتیم خواهر و برادر و مادر و پدر یک برگه رو پیدا کردیم. اسمش هم گذاشتیم "برگی برگیان زاده". عصر هم آمدم یک کم بخوابم دو تا قصه براش خوندم باز هم نخوابید. بلند شد رفت بیرون و تصور اینکه الان خاله خوابش برده این شجاعت رو بهش داده بود که یک گلدون را کاملا به اجزاء تشکیل دهندش تجزیه کنه.

 تلویزیون داره یک چیزی تبلیغ میکنه می گه خاله اینو سینما نشون می ده خیلی خوشگله بیا بریم! الانم رفته دستشو بشوره بعدش گفته میاد برام تعریف کنه چه خوابهایی در مورد کارتون توپو دیده.  منم دلم نمیاد بزنم تو ذوقش.

یعنی دیگه من غلط بکنم به کسی پیشنهاد بدم بچش رو بزاره پیش من.


اینجا امروز رسما پاییز شروع شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/19ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

توی نظرات خصوصی نوشته قبلی یک دوست پیغام  زیر رو برام گذاشته بود. حرف های دوستم رو با سبز و حرفهای خودم رو با بنفش نوشتم(به شیوه شوکا):

با کل حرفت و اینکه همش می خوایم ثابت کنیم بهترین هستیم موافقم اما فکر می کنم یه فرق بزرگ وجود داره بین ما و طبیعت. هر درخت هر جور رشد کنه زیباست (زیبایی رو می گیرم یه جور هماهنگی با یه قسمتی از روح یا عقلمون ...) . اما هر ساختمون هر جور که ساخته بشه زیبا نیست .

سوسک یا مگس به نظر شما زیبا هستند؟ شاید قبول کنم که بعضی رفتارها زیبا نیستند که اونم به نظرم  نتیجه شده از هزار تا اتفاق در گذشته آدم هاست ولی ساختمون رو هر کس هر طوری بسازه و خودش بگه به نظرم زیبا شد برای زیباییش کفایت میکنه. به نظر من. چون زیبایی نسبی هست. به تاریخ و زمان و مکان و حس و حال بستگی داره. زیبایی یک اتفاق در یک نقطه نیست یک روند هست، روند رشد. یک تاریخ*. لارو زنبور، کرم قبل از پروانه، جوجه تازه به دنیا آمده دیدی چقدر زشت هستند؟ 

 خیلی وقتا چیزایی صادقانه به نظرمون زشت می آد ...

همون قضاوت ها ما رو ناهماهنگ کرده با صداقت برای همین زور داره برامون. تاریخ زندگی پشت سرمون به ما گفته زشته. ما رو از طبیعتمون دور کرده.


انگار طبیعت با همه بی نظمی و تنوعش یه فیلتر داره که فقط چیزای زیبا می سازه . آدما و تولیداتشون بعضی وقتا واقعا زشتند!

فیلترش شاید همین باشه که زشت و زیبا نمی کنه. اجازه می ده هر کسی خودش رو بریزه بیرون هر طور که هست. حالا من نمی گم که مثلا قاتله رو ول کنیم خوده محترمشو بریزه بیرون ملت رو هم بندازه بیرون از این دنیا. ولی می گم بفهمیم چرا قاتل شده. ماهم مسؤولیم. اون تنهایی قاتل نشده. تاریخی*پشت این ماجراست.

زشتی هم مثل زیبایی یک تاریخ داره. باز هم به نظر من.  خداوندا آن اولین کسی که ظلم کرد را لعنت کن. حالا من خودم نمی دونم اون اولیه که تاریخ نداشت چرا این کار رو کرد.

البته بحث تربیت و اینا به جای خود. درسته. هر چند یک زمانی و کما بیش هنوز هم فکر می کردم و می کنم  که بهترین تربیت تربیت نکردنه. خودت خوب باش ببین بچت چه گلی میشه.

* history

من پایم باز بگیا دوستم.

کما فی السابق:

باز هم یه فرق بین ما و طبیعت هست. این که ما با همه جبری که درش قرار داریم یه محدوده اختیار هم داریم.
این باعث می شه ما الزاما بهترین کارها رو نکنیم. اما توی طبیعت تا اون جایی که ما فهمیدیم چیزی بی جا وجود نداره و راهی هم جز این نداره البته:
آن دو شاخ گاو اگر خر داشتی آدمی را بر زمین نگذاشتی
گربه مسکین اگر پر داشتی نسل گنجشک از زمین برداشتی
این جوری معنی زیبایی رو تعمیم می دم به چیزایی بیشتر از چشم نوازی.
درسته. در مورد جبر و اختیار شاید هم کمال ما (اونجا که می گن تسلیم، توکل و ...) این باشه که یاد بگیریم چطور از این اختیار جز هماهنگ با طبیعت استفاده نکنیم. به قول لائوتسو در کتاب تائو ته چینگ به بی عملی برسیم.
۴ تا چیز رو باید از هم جدا کرد دو تا دو تا :
۱- این که بعضی چیزها مربوط به سلیقه ها هستند و خوبی و بدی ذاتی ندارند.
دسته دوم چیزایی که این طوری نیستند:‌ تقریبا همه قبول داریم که دروغ گفتن بده یا قتل که خودت گفتی ...
این که مرز این دوتا چیه فکر کنم همون جاییه که گاهی ما اشتباه می کنیم و یادمون میره یه چیزایی فقط مربوط به سلیقه اند. وگرنه به طرز بی مزه ای همه مثل هم بودیم.
حرف من اینه که اونجاهایی هم که سلیقه نیستند و واقعا بدی هست رو حرفی در موردش نزنیم. روش تأکید نکنیم. فقط نگاه کنیم اما با آگاهی از اینکه اون کار بد هست. همراهی هم نکنیم. خودش محو می شه. البته این کاملا ایده آلیستی هست. یعنی تمرین می خواد راحت نیست. معمولا در این جور مواقع در مورد فرد قضاوت می شه، در حالی که باید فرد از کارش جدا بشه. اون فرد در روند رشد خودش ممکنه کار زشت هم بکنه اما قضاوت و زشتی فقط شامل کار می شه.
۲- این که کاری به نظرمون زشت بیاد حق متهم کردن کسی و بهتر دونستن خودمون رو به ما نمی ده. به همون دلیل که یک تاریخ پشت اون کاره و یک انسان با همه پیچیدگی هاش.


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

گاهی فکر می کنم اگر خدا بودم سر و ته این دنیایی که ما آدم ها ساختیم رو مثل این سفره یک بار مصرفا با هر چی که توشه جمع می کردم و بدون نگرانی از چیزایی که توش موندن یک راست می انداختم سطل آشغال.

گاهی اصلا حال و حوصله آدم ها و قوانینشون رو ندارم. هر بار که می رم  توی طبیعت می گم می شه من همینجا بمونم و بر نگردم.همینجا زندگی کنم. اینجا آزادی به معنای واقعی وجود داره. جوی آب هر طور که عشقش کشیده ولو شده رو زمین و داره راهش رو می ره. درخته هر مدلی که خواسته ریشه داده و قد کشیده. سنگها هر طور دوست دارن خودشون رو انداختن روی زمین. کوه و تپه همین طوری راحت بی هیچ فکری گرفتن نشستن سر جاشون. بابا هیچ کس گیر نمی ده به درخته که چقدر بی کلاس چرا ریشت این مدلی شده. یا به رودخونه که عجب پیچ احمقانه ای خوردی یا به سنگه که بهتر نبود یک خورده مرتب تر می شکستی ... هیچ کسی هم فکر نمی کنه از یکی دیگه بهتره. همه خوش و خرم کنار هم هستند.

اما آدمها.  یکی روسری میزاره فکر می کنه خیلی با فهم و شعوره و به اونی که روسری نمی زاره مثل املا و عقب مونده هایی که حاضر نیستن خودشون رو با دنیا وفق بدن نگاه می کنه. اونی که روسری می زاره  فکر می کنه آدمی نیست که با هر بادی بره و می دونه اصالت داشتن و دنبال هر موجی را ه نیفتادن یعنی چه و برای همین فکر می کنه از اون یکی بهتره . اونی که باسواده میگه اون که تحصیلات دانشگاهی هم نداره می خواد کتاب بنویسه؟. اونی که تحصیلات دانشگاهی نداره می گه اونا که همش سرشون توی کتابه و اصلا نمی دونن زندگی چیه. یکی چون آرایش می کنه و به خودش می رسه و می دونه بهترین مارک برای هر چیزی چیه و کلا توی باغ خرید و ایناست بهتره یکی چون توی این خط ها فکر می کنه و وقتش رو تلف این چیزها نمی کنه.

چمونه ما آدمها؟ چرا همش دنبال یک چیزی هستیم  که بهمون ثابت کنه از اون یکی بهتریم؟ تازه مسخره ماجرا اینه که همون چیزی که برای یکی دلیل بهتر بودن برای اون یکی دلیل بدتر بودنه.

بابا تو رو خدا ول کنید بیاین ما هم مثل همه موجودات دیگه این دنیا زندگیمون رو بکنیم و عشق کنیم. بزارین هر کس میاد پیش ما همون احساسی بهش دست بده که می ره توی  طبیعت. احساس کنه راحته، آزاده، می تونه خودش باشه. بزارین یکم هماهنگ بشیم با طبیعت.

Pyrenee_lac de Grinour

پیرینه

پیرینه

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط مریم  |