تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

وقتهایی که این طوری میشم فقط باید با خودم خوب باشم تا حالم خوب بشه

امروز دچار یک اضطراب شدید شدم و بعدش الکی ذهنم شلوغ شد و از هر کاهی کوه ساخت

حالا دیگه خستم

خسته

باید چه کار کنم؟

چرا این طور اضطراب می آید سراغم؟

اصلا همین شلوغ کاری های ذهن باعث شد که اون سوال رو نتونم حل کنم

کلا ذهنم رفته بود و من و با سوالات امتحان تنها گذاشته بود

منم مدام ساعت رو چک می کردم

کامل گرایی؟ اگر یک سوال را اشتباه نوشتم و بلد نبودم یعنی تمام شد؟ خودم را باختم؟ اصلا دیگر ولش کردم گفتم حتما بقیه را هم نمی توانم؟

گفتم آن جایی که از آن به بعدش را دیگر بلد نیستم شروع شد

آره دقیقا همین رو به خودم گفتم اصلا از اولش منتظر بودم ببینم کی به آنجایی که بقیه اش را بلد نیستم می رسم

 

همین فکر که اگر یک چیزی اشتباه شد یعنی از آنجا به بعدش را دیگر بلد نیستم

از اینجا به بعد دیگر همه چیز خراب و اشتباه است

همی فکر است که اشتباه است، بعد از هر اشتباه می تواند باز درست شود، هیچ جایی نیست که از آن به بعدش روشن روشن یا تاریک تاریک باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/28ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

امتحان دارم و می دانم که خیلی کم بلدم

اول خیلی دلشوره داشتم

ولی بعد فکر کردم این طور که نمی شود

من با شرایطی که داشتم حتی یک کلمه هم بیشتر امکان نداشت یاد بگیرم

من تمام سعی خودم را کرده ام و نهایتش همینم که هستم حتی اگر بیفتم با شرایطی که داشتم نهایتم همین بوده است

پس با تمام آنچه که هستم می روم سر امتحان و هرچه باداباد

و راحت شدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

خانه باید آرام باشد

ساکت  

مرتب، گرم ، پر از نور و شادی پنهان،

خانه یعنی جایی که ذهن را آرام کند، ما همه مشکلات و نقاط ضعفی داریم که وقتی می رویم بیرون خانه و در اجتماع آنها خسته مان می کنند، آدم های مختلف، ذهن های شلوغ، کثرت، و احتمالا درماندگی ناشی از نقاط ضعف خودمان که نمی دانیم چه کنیم با این ذهن های شلوغ با این رنگارنگی با این همه هیاهو

اما خانه را آرام کنیم تا وقتی بر میگردیم آنجا ذهنمان آرام شود، فرصت و جرأت پیدا کنیم که به خودمان فکر کنیم،

خانه جایی است که آدم ها را حتی با نقطه ضعف هایشان دوست دارند، خانه  بی چون و چرا و بی شرط به اعضایش عشق و گرما نثار می کند، خانه جایی است که آدم ها می توانند با خیال راحت خودشان باشند و مطمئن باشند که دوست داشته می شوند

خانه یعنی جایی که در آن به هم کمک می کنیم، آنجا همه پشت هم هستند، آنجا ذهن های آرام ، فکرهای مثبت، انرژی و گرما وجود دارد، آنجا می خواهیم آرام شویم، زیبا شویم ، خانه جایی است که همانطور که یک گل در خاک آرام می گیرد آدم ها در آنجا آرام می گیرند

دوست دارم خانه من هم این طور باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

نور چشمانم را باز گردان

شادی ام را باز گردان

می خواهم بخندم نگاه کنم می خواهم دریابم

می خواهم دوست بدارم

می خواهم کاری را که دوست دارم انجام دهم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

دیروز به وقت کمم برای امتحانات فکر کردم به اینکه من این همه درس رو نمی تونم بخوانم و خیلی نگران شدم بعد کلی فکر اشتباه دیگه آمد به ذهنم و نهایتش هم شب بهانه گیری سر شام و یک نیمچه دعوا و هم ناراحتی خودم و هم ناراحتی یک دیگه

من موقعیت خودم رو درک نمی کنم

لزومی نداره با وضعیتی که من دارم همه چیز رو کامل انجام بدم می توانم فقط قسمتی از پروژم رو انجام بدم  و یا به نمره سیزده و چهارده قناعت کنم

اینجا ملت خودشون اصلا با این نمره ها مشکلی ندارند با اینکه نه مشکل زبان دارند نه هیچ چیز دیگه،کلا هم می شه گفت خیلی تیز نیستند اما عوضش راحتند می خواهند الکی مغزشان را زیادی به کار بندازند که چه شود؟ گاهی استاد سر کلاس چیزهایی را توضیح می دهد که من چون زبانم خوب نیست فکر می کنم من اشتباه فهمیدم این چیز را که توضیح نمی دهند و بعد می فهمم که نه واقعا داشته همان را برای ملت توضیح می داده است، مثل ایران نیست که مثلا اسم درس هست کوانتوم و همین تنها راهنمایی یک دانشجو ست دیگه خود دانشجوی بد بخت باید همه چیز رو در مورد کوانتوم بدونه، با این حال من ایران رو دوست دارم و اینجا رو جای خودم نمی دونم هیچ آرزویی هم برای اینجا موندن ندارم،

آره من همیشه می خوام یک چیزی رو تا آخرش داشته باشم

 همین است که خیلی وقتها موجب اضطرابم می شود و یا موجب دست برنداشتن از یک وضعیت یا فکر یا رفتار اشتباه چون یا درست داریم یا غلط وقتی من غلطش را دارم یعنی نمیتوانم درستش را داشته باشم،

اگر یک اشتباهی بکنم انگار همه چیز به آخر می رسد، حالا الان خیلی زودتر می توانم خودم را ببخشم و اشتباه را فراموش کنم، واقعا پیشرفتم خوب بوده،

یاد شازده کوچولو افتادم که هر روز آتشفشانهایش را تمیز می کرد، این یعنی درست، تفکر صفر و یکی می گوید آتشفشان را یکبار تمیز کردی باید همیشه تمیز بماند، اشتباه را یکبار درست کردی دیگر نباید تکرار شود، اگر تکرار شد یعنی تو دیگر نمی توانی از آن اشتباه دست برداری

اما زندگی این است که آتشفشانهایش مدام احتیاج به تمیز کردن دارد و خود آدم هم مدام احتیاج به اصلاح تفکرات احتیاج به اعتماد به نفس و از این جور چیزها

در مورد امتحانات و یا هر چیزی هم اگر من آدم فوق العاده ای نباشم باز هم خوبم اگر من درسهایم را نصفه یاد بگیرم یا اگر آنچه را که باید بفهمم نصفه بفهمم یا اگر آن چیزی را که درست تشخیص می دهم کامل انجامش ندهم  باز هم مشکلی نیست و این مساله از میزان محترم بودن من نمی کاهد، این مساله باعث نمی شود من آدم خوبی نباشم

می خواهم تنهای تنهای درس بخوانم

تنهای تنها زندگی کنم

تنهای تنها به آفتاب بنگرم

تنهای تنها با تمامی دنیا روبرو شوم

این خودخواهی است؟ نه نیست هر چند که در ذهن من این خودخواهی تلقی می شد اینکه برای خودت وقت بگذاری و خودت را دوست بداری اما حالا می دانم که این طور نیست و بالاخره یاد خواهم گرفت که تنها باشم

تنهای تنهای تنها حتی وقتی در کنا همه هستم حتی وقتی با نزدیکترین کسم هستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/14ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

وقتی هستی در درون یک دانه چنین راهنمایی برای رشد و شکوفایی قرار داده آیا ما مستثنی هستیم؟

فرق ما با دانه ها، گلها، رودها، حیوانات چیست؟ همه می دانند چطور زندگی کنند چرا ما نم دانیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/12ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 همیشه آدمهایی هستند که بگویند اینها احساسات است ارزشی ندارد گل که نمی فهمد

همیشه آدمهایی هستند که به آن چیزی که نمیفهمند بخندند

 یادم هست که آن روز که این گل را دیدم کلی گریه کردم و کلی آن گل را بوسیدم و خدا می داند که چقدر این گل را دوست داشتم

ما در با غچه گلهای دوساله کاشته بودیم یعنی گلهایی که فقط تا دوسال گل می دهند و البته بگویم که خود گل را کاشته بودیم نه دانه اش را

بعد دو سال گذشت و دیگر هر اثری از این گل ها می خواست بماند تمام شده بود و باغچه را هم زیر و رو کرده بودیم

حالا نگو یکی از این ها رفته زیر خاک و احتمالا سال دوم گل نداده است این گل نازنین آنجا مانده بود و راهش را پیدا کرده بود و در سال سوم بعد از دو سال و از دیوار کناری باغچه - باغچه در ارتفاع بود وکنارش دیوار است- یک نیم متری پایین تر از سطح زمین جوانه زده بود

حالا چطور راهش را پید کرده بود از دل این تاریکی:

خورشید همیشه رو به این دیوار غروب میکرد یعنی تنها راهنمای او در دل تاریکی ها نور بعد از ظهر خورشید بوده است و این گل از پشت خاک و سنگچین دیوار نور نسبتا ضعیف بعد از ظهر تا غروب را تشخیص داده بود و جهتش را تشخیص داده و جوانه زده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/12ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

الان حالم خیلی بهتره، امروز هم وقت درماندگی نیست که آمدم بنویسم

کلا دارم به محیط اینجا عادت می کنم و خیلی راحت تر شدم

اول ها اصلا نمی تونستم از خانه برم بیرون حالم بد میشد و دچار اضطراب می شدم

دوباره یک اثراتی از شادی داره در من پیدا می شه

گاهی دلم یک لحظه البته فقط با دیدن ابرهای زیبا در آسمان غنج می ره

اینها همه نشانه بهبودی است

یادمه اول که آمده بودم اینجا یک گل شمعدانی زیبا خریدم و گذاشتمش توی اتاق اولش که خریده بودم یک حلقه قرمز وسط هر برگش داشت اما کم کم اون قرمزی ها رفت دیگر گل هم نمی داد و داشت برگهایش زرد می شد من هم گذاشتمش توی ایوان هر چند دیگر نمیدیدمش اما باید حالش جا می آمد

دو سه هفته ای طول کشید تا حالش خوب شد و برگهای کوچک و زیبایش با همان حلقه های قرمز نمایان شدند و باز هم طول کشید تا گل دادند اما بالاخره حالشان خوب شد

آن موقع احساس می کردم که همان بلا سر من هم آمده و نور به من نرسیده و برای همین حالم بد شده طول میکشد تا حالم جا بیاید و دوباره گل بدهم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/12ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

نمی خواهم به چیزهایی که وجود ندارند فکر کنم

می توانم شاد باشم

بخندم

می توانم

هیچ مانعی وجود ندارد جز اینکه فکر می کنم یک مشکلی دارم

یک چیزم خوب نیست

کارهایم عیبی داد

بعد می بینم آخر تنها چیزی که باعث می شود غمگین باشم یا هیچ شوقی برای انجام کارهایم

نداشته باشم این فکر است که فکر می کنم یک جای کارم خوب نیست

مسخره است

همین حالا

همه چیز برای شادی آماده است

هوا امروز خیلی خوب است

مهمان داریم

فردا می خواهیم برویم مسافرت و شاید لب دریا

پس من هم می توانم شاد باشم

به هوای خوب فکر کنم

به خواسته های خودم

من مجبور نیستم الان که مهمان آمد خود کشی کنم و تمام وجودم را برایش خرج کنم

من می توانم به کارهای خودم بپردازم و لذت ببرم به غذا درست کردن به غذا  را آوردن و سفره را چیدن می توانم خودم را خرج نکنم و در برابر عذاب وجدان ناشی از اینکه کم توجه کردم مقاومت کنم و در عوضش وقتی مهمانمان رفت من خوشحالم که مهمان داشتم

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/09ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

شبی بود و بهاری در من آویخت

چه آتش ها چه آتش ها برانگیخت

فروخواندم به گوشش قصه عشق

چو باران بهاری اشک می ریخت

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

فردا صبح زود کلاس دارم

ساعت شش باید بیدار شوم

از کودکی از کودکی

خدا مهربانترین است؟ از همه مهربانتر

دلم برای خودآ تنگ شده است

نوشتن را خیلی دوست دارم

همیشه آخرین پناهم بوده

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

حالا اصلا چی شد که من تصمیم گرفتم این وبلاگ رو درست کنم؟

درماندگی

من یادم می ره که خدا من رو همیشه دوست داره

من این رو باورم نمیشه اما می دونم که این حقیقته

 احساس تنهایی می کنم

وقتی خودم با خودم نیستم چه اهمیتی داره که همه دنیا با من باشه به هر حال من تنها هستم

می دونم که یک عمر اشتباه کردم و می دونم که هنوز این اشتباه در ذهن من وجود دارد

من یادمه می رفتم توی خیابونها چهار ساعت همین طوری راه میرفتم نمی دونستم چی می خوام

حالا می دونم که دنبال خودم می گشتم

اما اون وقت می گفتم خدایا چرا من اینقدر بی قرارم

دلم لک زده برای دوست داشتن آدمها برای لذت بردن از نور آفتاب برای لذت بردن از دیدن تبریزی های برهنه در دل آسمان آبی

یک بار یکی به من گفت که نمی تونم با خودم تنها باشم

هر چند کل دل خوشی از این آدم ندارم و خیلی هم نامهربانانه این حرف رو به من زد اما راست گفت

راست گفت

هیچ چیز شیرین تر از این نیست که یکی به آدم راستش رو بگه

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

آره این آدم ها هستند که می گویند مثلا کسی که معلول است زشت است

این آدم ها هستند که به جای خدا زشت و زیبا را تعیین می کنند و طوری وانمود می کنند که انگار نظر خدا هم همین است

این آدم ها هستند که دست روی یکی می گذارند میگویند دزد مجرم آدم بد قاتل

یا یک جای دیگه می گن عقب مونده،کم هوش،باهوش، افسرده، خوشحال، پر انرژی، موفق، شکست خورده

یا یک جای دیگه می گن بافرهنگ، با شخصیت، بیفرهنگ، بی شخصیت

اینها حقیقت ندارند

و من تمام اینها رو کی دارم می فهمم ؟

در آستانه بیست و هشت سالگی

و نمی دانم نمی دانم که آیا روحم توان این را خواهد داشت که این پوسته ها را بشکافد و رشدش را آغاز کند یا نه؟

نمی دانم این خانه به هم ریخته را خواهم توانست مرتب کنم یا نه؟

همین طوری عاشق مرتب کردن هستم هرچی که باشه

خانه، آشپزخانه، یک فولدر توی کامپیوتر

اما این یکی این یکی

نیاز به زمان، عزم و توجه دارد

آره شیطون هم همین طوری آدمها رو گول میزنه

به بعضی ها می گه شما بهترین از اون یکی

و به بعضی ها می گه شما بدترین از اون یکی

این طوری می شه که همه چیز خراب میشه

این طوری می شه یک عده می شن آدم بد و یک عده دیگر آدمهای خوب

آدم های خوب واقعی هیچ ادعایی ندارند هیچ کس در کنارشان احساس نمی کند که بد است

اصلا وقتی آنها هستند انگار آدم می شود بهترین آدم دنیا می بیند که چقدر مهربان شده چقدر محترمانه رفتار می کند

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

آره امشب خوابم نمی برد

با خودم چه کنم؟

چگونه مسوولیت این وجود نابسامانم را به عهده بگیرم؟

چگونه با تمام ضعف ها و اشتباهاتم همیشه از اینکه با خودم می مانم مطمئن باشم؟

می دانم که آنچه که می خواهم تنها از من به من می رسد اما چگونه این را باور کنم؟

چگونه باور کنم که خدا تحت هر شرایطی دوستم دارد؟

همه را تحت هر شرایطی دوست دارد

تحت هر شرایطی

این آدم های دیگر هستند که به جای خدا حرف می زنند و مثلا به یکی می گویند که دوست داشتنی نیست

به هر دلیلی حتی به دلیل انجام بدترین و زشت ترین کارهای دنیا خدا از کنار ما نمی رو

من به این مطمئنم

اما باورم نمی شود

او را گم کرده ام

خودم را هم

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

امشب خوابم نمی برد

باز دوباره درگیر این هستم که آیا احساساتم درست هست یا نه

باز دوباره این سوال برایم پر رنگ شده است که آیا راه خروجی هست؟

از این افکار اشتباهی که مرا محاصره می کنند و نمی گذارند زندگی کنم و نمی گذارند خدا را ببینم

راستی که چقدر دلم می خواهد خدا را ببینم

یعنی اشتباه نکردم؟ خودم را هدر ندادم؟ یعنی من کلا زیاد از خودگذشته نیستم؟

هر نوع اعتراضی برایم سخت است

سختی را تحمل میکنم و به خودم فشار می آورم اما تا جانم به لبم نرسد آنچه را که باید قطع کنم قطع نمی کنم

عکس العملی که باید نشان دهم را نشان نمی دهم

احساساتم را می پوشانم

پنهانشان می کنم

همیشه در شکم

خدا، همه چیز از باورهای اشتباهی است که به اسم خدا به خوردمان دادند

فکر کردم خدا دوستم ندارد اگر کسی را به هر قیمتی ناراحت کنم

بعد عوضش خودم را ناراحت کردم خیلی هم ناراحت

اما هنوز هم مطمئن نیستم شاید خدا شادی یک نفر را دوست نداشته باشد

همه باید شاد باشند

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط مریم  |