تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

یکی بود یکی نبود

یک لاک پشتی بود که می خواست به قله یک کوه بلند بره

این کوه بلند اون ته تها مرز بین دشت و آسمون بود

لاک پشت  همیشه دلش می خواست بره ببینه دنیا چه خبره 

 نه اینکه بخواد بعدا به قورباغه ها و شب پره ها پز بده که اونم همه جای دشت رو دیده و یا وقتی دم غروب  وزغا درباره چیزهای جدید و عجیب غریبی که دیده بودند غور غور راه مینداختند اونم بتونه یک خودی نشون بده

نه ،موضوع اینا نبود

اما دل لاک پشت آروم نبود قلبش از این وسعت آسمون به تپش می افتاد از دیدن خورشید که صبح ها از پشت اون کوه در می اومد هیجان زده می شد بهار که آب از طرف کوه توی دشت جاری می شد قلبش پر از شادی می شد

خودش که ندیده بود اما پرنده ها گفته بودند این آب ها از چشمه میان، اونا گفته بودند که وقتی کوه دلش دریا شد  دیگه همش چشمش به آسمون نیست که بارون بیاد  و از این خشکی نجاتش بده ،  چشمش رو میندازه پایین و چشمش به دشت میافته  دشت رو میبینه از زیبایی دشت دلش به تپش می افته و غنج می ره ، این طوری می شه که آب قلپ قلپ از سینش می زنه بیرون ،  بعد چشمه درست می شه 

لاک پشت می خواست بره بالای کوه می خواست بره تمام پهنای دشت رو یکجا ببینه

می خواست بره اون بالا که صبح ها به کوه کمک کنه که  زیر پای خورشید بشینن تا خورشید بتون بره بالای آسمون و همه جا رو گرم کنه

این آرزوی لاک پشت بود اما برای رسیدن به اون  باید برای همیشه دل از این دشت می کند چون اون خیلی یواش حرکت می کرد و معلوم نبود که اگر سفرش رو شروع کنه کی تموم می شه و اصلا عمرش قد می ده یا نه که تمومش کنه ،

اون باید دل از این دشت می کند، از این سبزه های کوچولویی که لا بلاشون زندگی می کرد ، از قورباغه و وزغ هایی که همون نزدیکی زندگی می کردند ، از حشره ها و کرم ها و حلزون ها، مورچه ها ، شب پره ها، از گودال آبی که کنار جوی درست شده بود و اون توش شنا می کرد،

این همه چیز رو باید برای همیشه می گذاشت و می رفت

تازه  قورباغه ها گفته بودند که امکان نداره اون بتونه بره بالای کوه چون اون خیلی یواش حرکت می کنه و هیچ جایی جز این دشت نمی تونه بره

نمی دونم لاک پشته آخرش چه کار می کنه؟

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/31ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

خیلی دلم می خواست برام هدیه بخره

یعنی در این صورت خوشحالیم اونقدر بود که به طور کامل ببخشمش

اما می دونستم این اتفاق نمی افته

برای همین خودم رفتم یک هدیه براش خریدم

خوشحالیم از خوشحالیش  اونقدر بود که به طور کامل ببخشمش

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/31ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

نمی دونم چطوری شده

اما من چطوری می تونم با خودم تنها باشم؟

می فهمین این دغدغه رو؟

یکی هست که این درد رو بفهمه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/29ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 این دانه را در این خاک تیره و نمناک خواهیم شکافت و در این خاک ریشه خواهیم زد و راهمان را به

سوی نور و زندگی خواهیم یافت، قدرت جوانه زدن ما را بالا خواهد برد، پوسته مان را خواهد شکافت،

پیله مان را خواهیم درید و پرواز خواهیم کرد

از زندان هایمان رها خواهیم شد، اگر ما را در بطن تاریک هزاران پوسته کاشته باشند همه را خواهیم شکاف و جوانه خواهیم زد،

همه چیز را می دریم هر چه اسیرمان کند

جایمان را خواهیم یافت و در آن خواهیم نشست تا با همه هستی یگانه شویم

خواهیم شکفت خواهیم شد آنچه که دانه اش اینچنین در ما کاشته شده است

ما از این ظلمات تاریک خواهیم گذشت

در این دانه تنگ نخواهیم ماند

می شکافیم همه را می دریم

رها می کنیم خود را

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/26ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه، کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

 

 

همه ی چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست.

 

 

باز کن پنجره ها را، ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

 

 

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شبهای بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گلهای سپید

نیمه شب باد عضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

 

 

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد!

 

 

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن.

                                   فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/12ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط مریم  |