یکی بود یکی نبود
یک لاک پشتی بود که می خواست به قله یک کوه بلند بره
این کوه بلند اون ته تها مرز بین دشت و آسمون بود
لاک پشت همیشه دلش می خواست بره ببینه دنیا چه خبره
نه اینکه بخواد بعدا به قورباغه ها و شب پره ها پز بده که اونم همه جای دشت رو دیده و یا وقتی دم غروب وزغا درباره چیزهای جدید و عجیب غریبی که دیده بودند غور غور راه مینداختند اونم بتونه یک خودی نشون بده
نه ،موضوع اینا نبود
اما دل لاک پشت آروم نبود قلبش از این وسعت آسمون به تپش می افتاد از دیدن خورشید که صبح ها از پشت اون کوه در می اومد هیجان زده می شد بهار که آب از طرف کوه توی دشت جاری می شد قلبش پر از شادی می شد
خودش که ندیده بود اما پرنده ها گفته بودند این آب ها از چشمه میان، اونا گفته بودند که وقتی کوه دلش دریا شد دیگه همش چشمش به آسمون نیست که بارون بیاد و از این خشکی نجاتش بده ، چشمش رو میندازه پایین و چشمش به دشت میافته دشت رو میبینه از زیبایی دشت دلش به تپش می افته و غنج می ره ، این طوری می شه که آب قلپ قلپ از سینش می زنه بیرون ، بعد چشمه درست می شه
لاک پشت می خواست بره بالای کوه می خواست بره تمام پهنای دشت رو یکجا ببینه
می خواست بره اون بالا که صبح ها به کوه کمک کنه که زیر پای خورشید بشینن تا خورشید بتون بره بالای آسمون و همه جا رو گرم کنه
این آرزوی لاک پشت بود اما برای رسیدن به اون باید برای همیشه دل از این دشت می کند چون اون خیلی یواش حرکت می کرد و معلوم نبود که اگر سفرش رو شروع کنه کی تموم می شه و اصلا عمرش قد می ده یا نه که تمومش کنه ،
اون باید دل از این دشت می کند، از این سبزه های کوچولویی که لا بلاشون زندگی می کرد ، از قورباغه و وزغ هایی که همون نزدیکی زندگی می کردند ، از حشره ها و کرم ها و حلزون ها، مورچه ها ، شب پره ها، از گودال آبی که کنار جوی درست شده بود و اون توش شنا می کرد،
این همه چیز رو باید برای همیشه می گذاشت و می رفت
تازه قورباغه ها گفته بودند که امکان نداره اون بتونه بره بالای کوه چون اون خیلی یواش حرکت می کنه و هیچ جایی جز این دشت نمی تونه بره
نمی دونم لاک پشته آخرش چه کار می کنه؟
