تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

دلم خیلی گرفته، نمی دونم این همه حرف رو چطوری بنویسم، به جاش این قصه رو که بدستم رسیده می زارم اینجا

نتونستم فونتش رو کوچک کنم

قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمت الله ان الله یغفروا الذنوب جمیعاً
« پشت پنجره »
جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش  همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.
روز بعد بعد ازناهارمادربزرگ گفت:"سالی بیا تو شستن ظرفا کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"
************ ********* ********* ********* ***
گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/23ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

بهم بر می خوره وقتی ازم می پرسن خودت نوشتی یا نه 

همیشه از تقلید بدم می آمده از اینکه کارهای قشنگ ایده های قشنگ یا هر چیز دوست داشتنی دیگران رو به اسم خودم جا بزنم

من شادی واقعی رو می خوام  نه تعریف و به به و چه چه دیگران،

هر چیزی که مال خودم نباشه منبعش حتما ذکر خواهد شد

بدیش اینه که همیشه فکر می کنیم چیزهای قشنگ حرف های خوب رو آدمهای عجیب و غریب می زنند آدمهایی که به هر حال یا معروف باشند یا یک جوری غیر عادی

اما من دوست دارم یک آدم معمولی بمونم یک آدم خیلی خیلی معمولی و اون وقت ببینم اگر حرف خوب زدم کی به حرفم توجه می کنه و کی به خاطر اینکه یک آدم معمولی هستم اصلا کاری نداره چی می گم هر چی بگم با شک بهش نگاه می کنه یا ردش می کنه 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/01ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط مریم  |