تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

 

بعد از یک سال و نیم، رفتیم ایران.

 

من بیشتر از اینکه اعصابم خرد باشه احساس افسردگی می کردم. احساس نا امیدی، بن بست،

 درماندگی و ناتوانی.

تا حالا مطمئن بودم که هیچ وقت نمی خوام یک مغز فراری باشم. اما می بینم که خیلی جدی از

 خودم می پرسم که برگردم به ایران یا نه؟ برای چی می خوام برگردم به جایی که پر شده از

 دروغ و دزدی؟ چرا برگردم به جایی که حروم خوری شده یک عرف؟

وقتی هواپیما روی زمین تهران نشست پر از احساس شدم نسبت به وطنم. گریم گرفت. اصلا

 فکر نمی کردم که این قدر احساساتی بشم، که این قدر وطن برام معنی داشته باشه.

توی فرودگاه دلم می خواست به همه سلام کنم. به جای بونژوغ به همه می تونستم بگم سلام.

اولین جایی که مدارکمون رو چک می کردن یک خانم چادری سر تا پا مشکی نشسته بود که

انگار ارث بابش رو از ما می خواست. نه جواب سلامم رو داد نه تشکر و خداحافظی. با

همسر گرامی هم با همین احترام و محبت برخورد کرد و می شه فهمید که تمام مسافران

پاریس-تهران که مدارکشون توسط این خانم چک شد با همین برخورد مواجه شدن. 

اکثریت قریب به اتفاق مسافرا لحظه آخر به زور قوانین جمهوری اسلامی یک

چیزی انداخته بودند روی سرشون، بعضی هاشون هم که از همون اول که وارد

هواپیما شدن انگار طلبکار بودن. شروع کرده بودن با مهماندارها دعوا و

با غرغر و بداخلاق و متوقعانه صحبت کردنشون ثابت کردن که با اینکه خارج

 کشور زندگی میکنند و خیلی چیزها رو توی این دنیا دیدن اما هنوز نتونستن

 فهمشون رو یک درجه ارتقاء بدن. از همون فرهنگ  ایرانی ای برخوردار هستن

  که خودشون همش زیر باد تحقیر و توهین می گیرنش .

حالا منظورم به این بود که فرانسوی ای که می گیم نژاد پرسته و خودش رو

بالاتر می بینه _ که بعضی هاشون هم واقعا این طوری هستن_ جواب سلامت

 رو میده و به قول همسر جان، شده به زور هم شده یک لبخند بهت می زنه. تمیز

 و مرتب نشسته اون طرف و هر چقدر هم از طرفش بدش بیاد به خودش اجازه

نمی ده که هر طور دلش خواست باهاش حرف بزنه و با نگاه تحقیر آمیز سر

 تا پای طرفش رو ورانداز کنه، لااقل قوانین اون قدر جدی هست که بهش این اجازه

 رو نده. اما این خانم چادری که اولین ایرانی بود که هم وطنان از اروپا برگشتش

 می دیدن جز تنفر چیزی توی نگاهش نبود. حالا می گیم که اصلا شاید به زور چادر

 سرش کرده، شاید رئیسش باهاش بد حرف زده شاید هزار و یک بدبختی و

گرفتاری داره _ که می دونم توی ایران تمامش درسته_ اما اون احمق هایی که اون بالا

 نشستن و هی از فرار مغزها حرف می زنند سیستم رو طوری چیدن و بی کفایتیشون

 اونقدر هویدا است که منی که ادعای عرق ملی و وطن دوستی و برگشت به ایران رو

 دارم همون جا توی فرودگاه دلم می خواست گریه کنم و برگردم برم، وای به اون

همه مسافر معلوم الحال!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

احساس می کنم درک نمیشم

احساساتم نادیده گرفته می شه

به حکم اینکه چیزی منطقی است مجوز اینو پیدا می کنه که هر نوع احساسی رو تخریب کنه

حالم از منطق بهم می خوره

حالم از دنیای سرد منطقیون بهم می خوره

وقتی چیزی منطقی نبود دیگه هیچ طوری فهمیده نمی شه

احساس خیلی خیلی بزرگتر و وسیعتر از منطقه

همه دارن با احساس زندگی می کنند

احساساته که وقتی به درستی ارضاء می شن آدم ها درست رفتار می کنند

و احساساته که وقتی آسیب دیدند انجام تمام کارهای غیر منطقی ـ که اهالی منطق همیشه با تعجب و به عنوان یک امر محال در موردشون صحبت می کنندـ ممکن می شه

منطقی که احساسات رو نمی فهمه فقط به درد دعوا کردن و تو دعوا برنده شدن و چیزای چرندی مثل این می خوره، فقط به درد اینکه به طرفت ثابت کنی باید خفه خون بگیره، بهش ثابت کنی که داره بیجا اعتراض می کنه

تنها نتیجشم اینه که یک روز اون احساسات خفه شده مثل آتش فشان می ریزه بیرون

حالم از منطق و اهل بی منطقش که نمی فهمن زندگی چیه و قوانینش رو بلد نیستن بهم می خوره

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/02ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط مریم  |