http://maryam1979.blogfa.com/post-33.aspx
لاک پشت یادش اومد که وقتی خیلی کوچولو بود قورباغه ها هم اندازه خودش بودند و همیشه به خاطر اینکه با یک پرش می تونند مسافتی که اون در چند دقیقه می ره طی کنند بهش فخر می فروختند، ولی حالا که بزرگ شده بود قورباغه ها اندازه یکی از پاهای اون هم نمی شدند
یادش اومد که وقتی کوچیک بود جوی آب براش خیلی بزرگ بود و باید برای رفتن از این طرف به اون طرفش شنا می کرد ولی حالا که بزرگ شده بود وقتی می رفت توی جوی آب در یک لحظه می تونست دو طرف جوی آب رو با بدنش لمس کنه
آره لاک پشت فکر کرد و فکر کرد
دید که هر چی بزرگتر شده قیافه دشت، حیوانات و حشرات توی دشت براش یک جور دیگه شدند.
پس شاید اینکه اون آروم حرکت می کنه هم فقط یک چیز موقتی باشه، شاید حرف قورباغه ها مثل اون وقتا هیچ اهمیتی نداشته باشه
یک روز صبح لاک پشت از اولین اشعه خورشید که از پشت کوه زد بیرون تا وقتی کاملا از پشت کوه بیاد بیرون خورشید رو نگاه کرد
دید که خورشید خیلی زیبا است و همیشه همین طور بوده، همیشه گرم همیشه مهربون همیشه به همین بزرگی
لاک پشت به خورشید نگاه کرد و تصمیمش رو گرفت
تصمیم گرفت که برای همیشه قورباغه ها، مورچه ها، کرم ها، برکه آب، سبزه ها و همه چیز دشت رو رها کنه و بره.
او برای همیشه رفت. رفت به سمت خورشید.



