تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

کلاسهای دوره اول تمام شد، 2 هفته دیگر امتحانات و بعد سری دوم کلاس ها شروع می شود.

امروز باد تندی میآمد، از دیروز شروع شده بود ولی امروز کمی هم وحشتناک شده بود.
 من کلا هوای طوفانی را خیلی دوست دارم، دیشب موقع خواب یاد پناهگاههای کوه افتادم، وقتی شبهای زمستانی یا پاییزی بادهایی میآمد که فکر می کردی الان همه چیز را از جا میکند،

 باد امروز هر چه برگ روی درختها مانده بود را " به باد داد".پاییز خیلی زیبایی بود، برگهای قرمز و قهوهای و زرد طلایی روی چمن های سبز دانشگاه ، وقتی باد می افتاد توی برگ ها دیگه محشر بود و صحنه ایده آل من درست می شد،
عکس گرفتن من هم آن قدر به تعویق افتاد که تمام برگ ها را باد برد.

این روزها کمی نگرانم، نمی دانم به خاطر امتحانات است، یا دلتنگی فشار آورده.
گاهی واقعا احتیاج دارم با کسی صحبت کنم، اما امکانش نیست، به هر حال همسر و همسایه هم تا حدی پاسخگوی نیاز من هستند. این جور مواقع وقتی می رویم خرید و  یک فروشنده خوش رو که میزان فرانسویت خونش کمتر است و حاضر است کمی صحبت و خوش و بش کند به تورمان می خورد ،  برایم حکم یک قطره آب در بیابان را پیدا می کند و کلی انرژی می گیرم. البته اینجا وارد هر مغازه ای که می شوی یا با هر فروشنده ای که برخورد می کنی، یک لبخند و یک روز بخیر تحویلت می دهد ولی آنقدر این کار را برای تو نمی کند _ و برای قانون تجارت می کند_ که اصلا انگار لبخند نزده.

اینجا است که معنای واقعی غربت را می فهمم و اینکه چرا دوست صمیمی ام حاضر نشد کانادا بماند، او هم مهمترین دلیلش غربت بود.




+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/29ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

توضیح: من فقط در اطراف مفهوم خدا می نویسم و قصدم ارائه تعریف دقیق نیست چرا که معتقدم تعریف شدنی نیست اما درک شدنی است، مثل داغی آتش. می خواهم راهی پیدا کنم تا سوزانندگی اش را حس کنم.

همان دانه گل را در نظر بگیرید، دانه گل برای گل شدن باید یک مسیری را طی کند، در این مسیر نیازهایی دارد، مثلا در ابتدا که در خاک است، احتیاج به آب دارد تا پوسته اش را بشکافد، بعد نیاز به حرارت خورشید دارد تا راه را پیدا کند و در نهایت که جوانه زد و از خاک بیرون آمد باز نیازهایی دارد که اگر درست تآمین شود او را به گل می رساند. در مسیر رسیدن به آن گل است که دانه از خود فراتر میرود و جز خودش را می فهمد.

"نیاز" باعث تعریف " رابطه" می شود، چون جوانه گل به آفتاب نیاز دارد یک رابطه ای با آفتاب برقرار میکند و این رابطه باعث می شود که گل درکی از آفتاب داشته باشد، اگر گل به چیزی نیاز نداشته باشد هیچ رابطه ای با آن برقرار نمی کند و در نتیجه هیچ درکی هم از آن ندارد، به اصلاح او را نمی شناسد.

نیازهای مختلف باعث تعریف یک "جای" خاص  برای گل که یک جزء است  در محیط اطرافش که یک کل است می شود. اگر گل دقیقا در جایگاهش بنشیند، می تواند نیازهایش را از محیط دریافت کرده و با محیط _ یا کلی که در آن قرار دارد_ ارتباط کاملی برقرار کند. نشستن درجایگاه درست او را نسبت به کل یا محیطش هوشیار می کند. چون جوانه گل نسبت به نیازهایش هوشیار است یعنی می داند چه می خواهد در نتیجه یک درکی هم از محیط پیدا میکند و نسبت به کوچکترین تغییرات محیط حساس می شود، مثلا اگر درجه حرارت محیط تغییر کند، آفتاب نورش کم و زیاد شود، باد بوزد، میزان آب درخاک تغییر کند، او متوجه میشود.

یکی از صفات خدا لطیف است، به معنای آگاه از ظرایف، یعنی آگاه از کوچکترین تغییرات.

خدا در ارتباط کامل با همه چیز است، اگر همه چیز در جای خود قرار بگیرد ( مثل قطعات پازل که هر کدام جایی دارند و در کنار هم شکل شکل نهایی  پازل را درست می کنند که چیزی فراتر از اجزاء است، در عین اینکه تکه های پازل است، تکه های پازل نیست) همه از هم آگاه می شوند، همه با هم ارتباط برقرار می کنند، این آگاهی آنها را یکی می کند، همه می شوند یکی.

اله به معنی وجود است. وجود یکی است. اله یکی است.

 

هر چیز به سمت خدا متحول می شود ( به اطراف نگاه کنید، چیزهایی که می بینید به سمت چه چیزی متحول می شوند؟)،

هر چیزی در طبیعت در ارتباط کاملی با محیط است و از کوچکترین تغییرات با خبر می شود.

 

هر چه که هست خدا با مفهوم خود ارتباط تنگاتنگی دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

کاش می توانستم

 در حالی که در چشم ها می نگرم چند  گلوله نور و یک تکه شادی  به قلبها ببخشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

مطالب توی ذهنم خیلی منظم نیستند، چون من هم هنوز جواب سوالاتم رو پیدا نکردم ولی فکر می کنم نسبت به اول شروع این جستجوها به وضوح بیشتری رسیدم، بنابر این نوشته هام ممکنه که خیلی منظم و در پی هم نباشه و بعضی قسمت ها حتی در تناقض با قسمت های دیگه باشه، که نظر شما در پیدا کردن این تناقض ها می تونه خیلی کمک کنه. من هیچ مسیر خاصی رو از قبل دنبال نمیکنم و هیچ مقصد خاصی رو برای رسیدن انتخاب نکردم، ولی از قرآن، منابع مذهبی اسلام و ادیان دیگه مثل  هر کتاب دیگری که به نظرم مفید بیاد برای روشن شدن ابهامات ذهنم استفاده می کنم.   

 

بحثم در مورد مفهوم خدا خواهد بود. اگر نوشتن در این مورد برایم مفید بود در مورد رستاخیز یا قیامت هم خواهم نوشت.

 

 

 

خدا

برای شروع از خود این کلمه استفاده می کنم

خدا: خود آ

"آ" ندایی است به خویشتن

"خدا" : خود به معنای  خویشتن + آ به معنای  بیا

پس هر کس و هر موجود که خدا خدا می کند خویشتن خویش را صدا می زند، و این گونه است که تمام موجودات عالم خدا را صدا می کنند و به سمت او حرکت می کنند. چرا که تمام موجودات عالم به سمت خویشتن کامل شده خود حرکت می کنند، برای مثال یک دانه گل را در نظر بگیرید، دانه گل سرخ به سمت "گل سرخ شدن" حرکت می کند، گل سرخ کامل شده " خویشتن" آن دانه گل است و تمام حرکات و فعل و انفعالات این دانه از ابتدا در جهت رسیدن به آن گل سرخ کامل است. دانه گل بنفشه به سمت بنفشه شدن، دانه سیب به سمت درخت سیب شدن. و این مسیر تا " شدن" چیزی نیست که یک دانه بخواهد برای آن تلاشی بکند، اگر شرایط محیطی فراهم باشد چیزی در درونش همه چیز را به او خواهد گفت، دانه گل از ابتدا با گل سرخ یکی است، چرا که چاره ای جز گل سرخ شدن ندارد _ این قسمت در بحثم مهم است.

کارل گوستاو یونگ هم در کتاب " انسان و سمبولهایش" انسان را به دانه کاجی تشبیه می کند که خود راهنمای خود است، یعنی برای کاج شدن دانه کاج یک راهنمای درونی دارد، او معتقد است که نباید برای زندگی برنامه از پیش تعیین شده ای داشت _ این مسآله به هیچ وجه به معنای بی برنامگی نیست وشخصا با یونگ موافقم _ بلکه باید همان راهنمایی های درونی را در هر مرحله دنبال کرد. مشخص نکردن مسیر از قبل هم در واقع برای این است که راه رسیدن دانه کاج به کاج سد نشود.  متآسفانه کتاب در دسترسم نیست و نمی توانم آدرس دقیق این نوشته را برایتان بنویسم. یونگ هم در مورد انسان مفهوم "خود" یا "خویشتن" را دارد که می گوید مشکل امروز مردم دوری از خویشتن است و این علت نارضایتی آنها است.   

در قرآن هم داریم " و الی الله المصیر"

صیر به معنای دگرگونی است: دگرگونی هر چیز به سمت خداست. 

 

پس از رسیدن به آن گل سرخ دیگر مدت زمان محدودی این گل دوام دارد و بعد از بین می رود،

البته در اینجا می توان گفت که چون گل سرخ بعد دوباره از بین می رود و خاک می شود، بعد این خاک به چیز دیگری ، مثلا گلابی تبدیل شود و همین طور این روند ادامه دارد، پس این بحث درست نیست،

 این مسآله درست است ولی برای مثال من مشکلی ایجاد نمی کند، چرا که بحث "خویشتن" یک چیز را می توان در سطوح مختلف و در مراحل مختلف بیان کرد، که فعلا نمی خواهم وارد آن شوم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/15ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

چند وقت پیش با یکی از هم کلاسیهای فرانسوی صحبت می کردم، نهایتا بحث به یک مشکلی رسید که گفت که به نظرش راه حل یک حکومت با نوع خاصی از دیکتاتوری است - البته ظاهرا با تعریف خودش از دیکتاتوری- و من گفتم به نظر من راه حل مذهب هست،

گفت که مشکلش با مذهب اینه که بر اصولی بنا شده که خیلی غیر معقول و غیر حقیقی است،

باورهایی مثل اینکه یک کسی هست که دنیا را آفریده و ما بعد از مرگ یک زندگی دیگر را شروع می کنیم،

راست می گفت این باورها معقول نیستند، از  نظر من خیلی مبهم هستند.

من مدت ها است که فکر می کنم تعریف خدا، زندگی پس از مرگ، انسان، دین ، رستاخیز و ... احتیاج به تغییر داره

دنیا احتیاج به تعاریف درست تر و دقیق تری از این مفاهیم داره،

و من شخصا مطمئن هستم که دنیا به دین برخواهد گشت ولی با تعاریف جدید از مفاهیم قبلی

می خوام در مورد برداشت های خودم از این مفاهیم کمی بنویسم

و خیلی دوست دارم که نظر شما را هم در مورد مطالبی که خواهم نوشت بدانم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

و قاف

حرف آخر "عشق" است

آنجا که نام کوچک من آغاز می‌شود.

 

قیصر امین پور مرد. خدا رحمتش کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

امروز هوا گرفته و ابری است

روزهای ابری هستند که لبریزم از حس عشق، شور، خاطره، رنگ، شادی و امید 

آن روزها می خواهم که همیشه هوا ابری باشد

روزهای ابری هستند که پرم از حس دلتنگی، غم، سنگینی، فرسودگی

چه ظلمی هستند روزهای ابری

 

سعی میکنم از ورای این غبار جهالت و نا آگاهی چیزی ببینم اما چشمانم یاری نمی کند و روحم جز حس سرگردانی چیز دیگری را تجربه نمی کند

 

آه پروردگارم

که مرا می پروانی

می دانم که نگاهم می کنی

 ولی من نیز از نیاز نگاه به تو لبریزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

در اعماق قلبم

چشمه امید

زمزمه می کند

قصه آفتاب را.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

من خیلی تیتراژ پایانی شب شیشه ای رو دوست داشتم

امروز دیدم دارم زمزش می کنم، رفتم یک بار دیگه گوش کردمش،

دفعه اول که تو اینترنت پیداش کردم بیشتر از ۵،۶ بار پشت سر هم گوش کردمش، نسبت به آهنگ dov'e lamore چر هم همین احساس رو داشتم، دفعه اول که شنیدمش آنقدر گوش دادم که دیگه از خودم خجالت کشیدم بیشتر گوش بدمش.

بعضی چیزها دست میگذارند روی یک چیزی تو وجودم که نمی تونم ازشون دست بردام.  یک حس غم خیلی عمیق که فوق العاده دوستش دارم، منو می بره به همون تنهایی که خیلی شیرینه،

تیتراژ پایانی شب شیشه ای هم برام همین طور بود، نمی دونم درباره کی بود و مناسبتش با برنامه چی بود،  من احساس می کنم شهید پور ـ مجری برنامه ـ به خاطر پدرش این رو انتخاب کرده چون ظاهرا پدرش  شهید شده.

متن شعر:

من و انتظار و کابوس تنهایی

من و حس اینکه هر لحظه اینجایی

دارم آینه ها رو گم می کنم کم کم

تو رو هر طرف رو می کنم می بینم

نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی

تو که لحظه لحظه حالم رو می دونی

اگه این بهارم برنگردی خونه

دیگه چیزی از من یادت نمی مونه

منو رها کن از این فکر تنهایی

تو نرفتی، نه ، تو هنوزم اینجایی

دارم از خودم با فکر تو رد می شم

دارم عاشقی رو با تو بلد می شم

 

 

می تونید از این لینک گوش کنید ـ فقط به موسیقی گوش بدید چون فیلمش هیچ ربطی  نداره ـ

http://video.google.com/videoplay?docid=2765316816284804075&q=%D8%B4%D8%A8+%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87+%D8%A7%DB%8C&total=7&start=0&num=10&so=0&type=search&plindex=2

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

امروز شنبه است و تعطیل هستیم

همسر جان رفته بیرون ولی من دلم شور درسهام رو می زد نرفتم ـ چقدرم که نشستم پای درس.

گاهی فکر می کنم که هیچ چیز ارزشش رو نداره که من رو دچار نگرانی کنه ولی واقعا بین دانستن یک چیز و فهمیدنش با تمام وجود تفاوت وجود داره.

 مخصوصا درس ها اصلا ارزشش رو ندارن که من لحظات زیبای زندگیم رو در این پاییز زیبا و دل انگیز خراب کنم.  اونم باشرایطی که من دارم، با اینکه زبانم هنوز تا کامل شدن کار داره خیلی راضی تر از پارسالم، پارسال اوایل هیچ چیزی نمی فهمیدم، ولی با این حال تمام درسهام رو پاس کردم، باید با انصاف باشم و ببینم که واقعا زحمت هام نتیجه داده، البته آخر سال هم دو تا از استادها دو تا ریکامندیشن ـ واقعا از این واژه مغذرت می خوام،  معادلش نیامد به ذهنم ـ توپ برای ثبت نام سال دوم برام نوشتن که اصلا انتظارش رو نداشتم ولی باز نگرانم.

ولی ته تهش

 

سرشار از ایمانم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

من فقط می خوام یک ×یزهایی از این دنیا بفمم

من هی× وقت نمی خواستم این همه ×یزهای نا مآنوس که به سختی می شه ×یزی ازش فهمید

بخونم این همه انتکرال و تابع موح و هزار و یک تقریب که اکر ریاضیش رو بفهمی حالا کو تا فیزیکش ...

من فقط می خوام کمی سر در بیارم

ولی به نظر من دنیا خیلی قشنکتر از اینه که با این ×یزهای مسخره بخواد توصیف بشه

حتما راه دیکری هم برای فهمیدن قوانین طبیعی هست

یک ×یزی تک مایه های هندسه فراکتالی مندلبروف دلم می خواد

 

¤ی نوشت: به خاطر این که کام¤وترم حروف رو کامل نداره و محبور شدم از ×به حای ×

از ح به حای ح و از ¤ به حای ¤ استفاده کنم معذرت می خوام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/03ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

بسم از هوا گرفت که پری نماند و بالی

بکجا روم ز دستت که نمی دهی مجالی؟

نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی

چه غم اوفتاده ای را که تواند احتیالی

چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن

بامید آنکه روزی بکف اوفتد وصالی

بتو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی به درازنای سالی

غم حال دردمندان نه عجب گرت نبشد

که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم

ک به خویشن ندارم ز وجودت اشتغالی

همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد

اگر احتمال دارد بقیامت اتصالی

 

سعدی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

مساله هنوز هم تنهایی است،

این که بتوانم با خودم تنها باشم.

شجاعتش را ندارم،

بهتر است بگویم هنوز تصمیمم را نگرفته ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط مریم  |