امروز باد تندی میآمد، از دیروز شروع شده بود ولی امروز کمی هم وحشتناک شده بود.
من کلا هوای طوفانی را خیلی دوست دارم، دیشب موقع خواب یاد پناهگاههای کوه افتادم، وقتی شبهای زمستانی یا پاییزی بادهایی میآمد که فکر می کردی الان همه چیز را از جا میکند،
باد امروز هر چه برگ روی درختها مانده بود را " به باد داد".پاییز خیلی زیبایی بود، برگهای قرمز و قهوهای و زرد طلایی روی چمن های سبز دانشگاه ، وقتی باد می افتاد توی برگ ها دیگه محشر بود و صحنه ایده آل من درست می شد،
عکس گرفتن من هم آن قدر به تعویق افتاد که تمام برگ ها را باد برد.
این روزها کمی نگرانم، نمی دانم به خاطر امتحانات است، یا دلتنگی فشار آورده.
گاهی واقعا احتیاج دارم با کسی صحبت کنم، اما امکانش نیست، به هر حال همسر و همسایه هم تا حدی پاسخگوی نیاز من هستند. این جور مواقع وقتی می رویم خرید و یک فروشنده خوش رو که میزان فرانسویت خونش کمتر است و حاضر است کمی صحبت و خوش و بش کند به تورمان می خورد ، برایم حکم یک قطره آب در بیابان را پیدا می کند و کلی انرژی می گیرم. البته اینجا وارد هر مغازه ای که می شوی یا با هر فروشنده ای که برخورد می کنی، یک لبخند و یک روز بخیر تحویلت می دهد ولی آنقدر این کار را برای تو نمی کند _ و برای قانون تجارت می کند_ که اصلا انگار لبخند نزده.
اینجا است که معنای واقعی غربت را می فهمم و اینکه چرا دوست صمیمی ام حاضر نشد کانادا بماند، او هم مهمترین دلیلش غربت بود.
