تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

چند وقت پیش فیلم touching the void را دیده  و مجذوب آن شده بودم. در برابر قدرت اراده  و نیروی امید که غیر ممکن را به یک واقعیت تحقق یافته غیر قابل انکار تبدیل می کند متحیر مانده بودم.

وقتی شنیدم که سینما چهار هم در سری مستند کوهنوردی خود این فیلم را نمایش داده خوشحال شدم  و خواستم که یک بار هم با دوبله فارسی آن را ببینم. تنها آنچه را که موجب ناراحتی ام شد می نویسم. هر چند که دلم می خواست فریاد بزنم تا همه مردم بشنوند.

داستان فیلم مربوط به دو کوهنورد انگلیسی است که قصد فتح قله ای ۶۳۳۴ متری در کوههای آند در پرو را دارند. ماجرا مربوط به سال ۱۹۸۵ است. پس از فتح قله و هنگام پایین آمدن، جو سیمپسون که قهرمان اصلی فیلم است و ۲۵ سال دارد، طی یک سقوط پایش می شکند و همین آغاز ماجراست. سایمون که با تجربه تر از جو است، با کمک طناب سعی در پایین فرستادن جو دارد که در میانه راه جو سقوط دیگری می کند و از یک پرتگاه آویزان می شود. سایمون که از وضعیت جو بی اطلاع است، یک ساعت و اندی منتظر می ماند تا جو اقدامات لازم را انجام دهد ولی از آنجا که جو به خاطر وضعیت نا مناسبش قادر به انجام هیچ کاری نیست، سایمون ناامید می شود و طناب را با چاقو می برد. جو به درون یک غار یخی سقوط می کند و بقیه فیلم ماجرای باورنکردنی زنده ماندن جو و تلاش او برای نجات دادن خود است.

بعدها کوهنوردان و مجامع کوهنوردی سایمون را به خاطر  بریدن طناب مورد مواخذه قرار می دهند و انتقادات شدیدی به او وارد میکنند. جو در دفاع از سایمون ماجرای سفرشان را به صورت کتابی منتشر می کند ـ ۱۹۸۸ـ و سپس فیلم مستند ای با توجه به کتاب "لمس خلأ"  در سال ۲۰۰۳ ساخته می شود که در آن  داستان سفر از زبان خود دو کوهنورد روایت می شود.

در دوبله ایرانی اسم این فیلم "تماس نزدیک" است که بعد از تماشای فیلم علت این انتخاب برایم روشن شد.

در فیلم تماس نزدیک این " واقعیت" که سایمون طناب را بریده با پاره شدن اتفاقی طناب جایگزین شده است. (هر چه فکر کردم هیچ دلیلی برایش پیدا نکردم، نه س ک س ای در کار است، نه صحنه مبتذلی، نه خشونت و قتلی، ترسیدند اگر واقعیت را نشان دهند  همه کوهنوردان بی دلیل در کوه طناب ها را پاره کنند؟؟؟!!!) 

جو از زمانی می گوید که با آن وضعیت نامناسب در  غار یخی تنهاست:

فیلم  اصلی، "لمس خلأ" :

"احساس تنهایی می کردم و خیلی ترسیده بودم

...

این قسمتی از برنامه ما نبود

دیگه دیر شده بود و بیشتر به این فکر می کردم که دیگر نمی توانم از اینجا بیرون بیایم.

احمق ... احححححمق .... احمممممممممممممممق (صدای بازیگر فیلم)

لعنتی ....

این بچه گانه بود

من گریه می کردم

...

کاملا مطمئن شده بودم که تنها هستم و هیچ کس دنبال من نخواهد آمد

من یک کاتولیک به دنیا آمده بودم، اما مدت ها بود به خدا اعتقاد نداشتم و همیشه این سوال برایم مطرح بود که اگر در شرایط سخت و تحت فشار قرار بگیرم آیا عوض خواهم شد و از مریم مقدس درخواست خواهم کرد که مرا از اینجا بیرون بیاورد؟

این هیچ وقت برای من پیش نیامد ، یعنی من واقعا اعتقادی نداشتم. 

من واقعا معتقد بودم وقتی که می میرید، می میرید همه چیز همین است و زندگی دیگری وجود ندارد.

و به این فکر می کردم که آیا می توانم از اینجا بالا بروم؟  "

 

 "تماس نزدیک" یا دوبله فارسی :

 " احساس تنهایی عجیبی داشتم

خیلی خیلی وحشت کرده بودم

 ...

اونجا بود که فهمیدم که زندگی صرفا یک بازیچه نیست

و باید مهمتر از اون چیزی باشه که فکر می کردیم

فکر می کنم اون لحظات بهترین فرصت در زندگیم بود تا بیشتر فکر کنم و خودم را بهتر بشناسم و بفهمم حقیقتا خدا وند چقدر بزرگ و مهربان است

اگر چه که ممکن بود هیچ وقت از اونجا بیرون نیام

ولی متوجه شدم که چقدر احمق بودم

احمق ... احححححمق .... احمممممممممممممممق (صدای بازیگر فیلم)

و شروع کردم به گریه کردن، گریه ای که توأم با تفکر و استغاثه بود

استغاثه به خداوند بالای سر "

دروغ تا کجا؟ چرا؟؟؟

قسمت زیبایی از فیلم هم به علت آهنگ آن حذف شده بود. این جا جایی بود که جو دیگر توانی نداشت و در آستانه ناامیدی قرار داشت، اما به یاد آهنگی مورد علاقه اش افتاد و دوباره امید در او زنده شد و به تلاش خود ادامه داد. اگر دست اندرکاران برنامه دغدغه ارائه کاری مناسب برای شنونده و سهیم کردن او در زیبایی فیلم را داشتند، می توانستند متن آن را حذف و آهنگ را پخش کنند.

در انتهای فیلم که جو به طرز باور نکردنی خود را به چادر می رساند،سایمون می گوید

" منم تا اون موقع به معجزه و این طور حرفها اعتقادی نداشتم، ولی از اون شب به بعد فهمیدم همه چیز معجزه است و این ما هستیم که متوجه نمی شویم. "

در حالی که در فیلم اصلی هرگز کلماتی حتی مشابه هم گفته نمی شود.

نمی دانم به خاطر کدام یک فریاد بزنم؟

به خاطر نامسلمانی آشکاری که تبلیغ خدا می کند؟

به خاطر نادیده گرفتن شکوه اراده و قدرت انسان؟

به خاطر نشانه های اشتباهی که از خدا می دهیم تا هر کس که خدا را می جوید گم شود؟ 

به خاطر دروغ و فریب؟

به خاطر توهینی که به هم وطنانم می شود؟

...

 

پی نوشت۱: می توانید فیلم اصلی را در ویدئو گوگل در ۱۲ قسمت ۱۰ دقیقه ای ببینید.

                 دیالوگ های فیلم هم در اینجا قابل دسترس است.

پی نوشت۲: کاش انجمنهای کوهنوردی در ایران یک نامه اعراض آمیز به برنامه سینما چهار می نوشتند. 

پی نوشت۳: تحلیل های دیگران  8 آذر را بخوانید ، درباره یکی دیگر از فیلمهای نمایش داده شده در مستند 4

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

راز آلودگی مه دیشب و سفیدی و سرزندگی برف امروز صبح.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

یه پسر جوان نیویورکی تو ایستگاه مترو دختری رو میبینه و یک دل نه صد دل عاشقش میشه ولی تا میاد به خودش بیاد دختره سوار شده رفته طرفم احتمالا بعد از چند روز کلنجار رفتن با خودش به کلش زده که : ...........

 

بقیش رو اینجابخونین.

 

پی نوشت۱:  یک مورد از این نوع برای یکی که می شناختمش پیش آمده بود، طرف داشته از چراغ قرمز رد می شده، دختره هم از اون طرف داشته از چراغ رد می شده وسط عابر پیاده دختره رو می بینه، یک دل نه صد دل عاشق می شه، همون جا دختره رو دنبال می کنه و نهایتا هم باهاش ازدواج می کنه.

پی نوشت۲: نقلش به معنی تآیید یا تکذیبش نیست. چون من نه می تونم بگم این طور عشق ها واقعین نه واقعا جرآت دارم بگم وهم و خیال هستند.

پی نوشت ۳: مدت ها پیش یک چیزی می خوندم که دانشمندان انگلیسی از نظر علمی عشق رو یک نوع جنون دانسته بودند. یعنی فعالیت های مغزی فرد عاشق مثل فعالیت های یک فرد دیوانه است. البته این معنیش این نیست که نباید دیوانه شد!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

می دونستین توی فرانسه برای یک شغل با شرایط کاری یکسان به کارمندان زن کمتر از کارمندان مرد حقوق می دهند؟

البته منم نرفتم این رو تحقیق کنم، اما یک فرانسوی خودش اینو می گفت.

حالا اگر همین موضوع توی ایران وجود داشت، توی بوق کرده بودن همه دنیا تا حالا فهمیده بود،

و حتما خانم های فرانسوی می خواستند به خاطر این موضوع هم با ما هم درد باشند و برامون دل بسوزونند.

آخه یک بار یکیشون به من می گفت که ما با زنان شرقی خیلی هم دردیم، شما در شرایط بد زندگی می کنید و بهتون ظلم میشه، فکر کنید چقدر من عصبانی شدم، تازه این به زبون آورد ولی خیلی هاشون توی نگاه و رفتارشون این هست. اکثرشم به خاطر تبلیغاته وگرنه جامعه اینها هم مشکل داره، نمی بینند که زن براشون بازیچه است، واقعا هست، مثلا می خوان پنیر و شیر و موبایل تبلیغ کنند حتما باید بدن یک زن رو نشون بدن، یک تبلیغی جدیدا داره که مربوط به یک چیزیه که آقاهه توی اتاق داره با تلفن دربارش صحبت می کنه، یعنی اصل ماجرا همین تلفن آقاهه و حرفهاش هست، بعد از توی پنجره ساحل معلومه که یک خانم با تکه هایی از مایوی دو تکه! روی اسب نشسته و می افته زمین و بعد یک چرخ کامل هم جلوی دوربین می زنه و بعد دوربین میره روش و تبلیغ تموم می شه. خوب یکی نیست بگه چه ربطی داشت؟

حالا من نمی گم که ما مشکل نداریم ولی اگر حجاب اجباری بی فرهنگیه که به نظرم هست، و حجاب انتخابی  هم عقب موندگیه که به نظر من نیست، آخه شما رو سننه؟ شما که این طور از زن استفاده می کنید و یک زن نیست بگه بابا این چه وضعیه، حتی این موضوع بررسی هم نمی شه. ولی مشکلات زنان ما توی بوق میشه و هزار و یک گزارش و میز گرد در موردش برگزار می شه.

یا مثلا یک نمونه دیگش اینه که وقتی سگولن رویال که یک خانوم هست نامزد ریاست جمهوری شده بود، گفته بودند که پس کی می خواد چهار تا بچت رو نگه داره؟ فکرش رو بکنین، مردهای سطوح بالا و فهمیدشون این طور راجع به زن فکر می کنند، خوب ما هم مردهایی داریم که این طوری فکر کنند، اما ما که ادعایی نداریم و نرفتیم برای همه زن های دیگه دنیا نسخه خوشبختی بنویسیم.

هر چند جهل و بدبختی و فرهنگ پایین خیلی بده اما غرور و خود شیفتگی حتی از اونم بدتره، مثل اینه که قورباغه باشی اما فکر کنی شاهزاده ای و بقیه دنیا رو قورباغه ببینی و براشون دل بسوزونی و راهنماییشون کنی که چطور از وضعیت شرم آور قورباغه بودن خارج بشن.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

در درونم دو صدا نجوا می کنند،
یکی روشن بینی است که دوستم می دارد، خیرم می خواهد و با من از آینده هایی سخن می گوید که گذر زمان تیزبینی و راستی گفتارش را برایم آشکار کرده است. نمی دانم کیست اما می دانم کهنسال است، شاید میلیونها سال، شاید بیشتر، صدایش آرام و بی خش است، نگاهش روشن و زنده و عشق از عمق نگاهش پیداست.

و دیگری صدایی که از زندانهای تاریک با من سخن می گوید، جز نموری و خفقان زندان خانواده و اجتماع و تاریخش چیزی ندیده، ضعیف است، می ترسد، در یک زمان از هزاران چیز با من سخن می گوید، صدایش مبهم و نگاهش از ترس از همه چیز روی گردان است. جوان نیست اما کهن هم نیست، شاید سی، صد یا نهایت هزار سال.

من کیستم که دو دیگری با من گفتگو می کنند؟
من مشاهده گرم، انتخابگرم یا تنها هوشیاری ای که خود را در کنار دیگر چیزها تجربه میکند؟
من کیستم که حتی از خود در حیرتم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

پی نوشت: نویسنده را نمی دانم.
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/16ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

من نمی دونم آدم چه کار کنه؟
آخه چرا باید یک همچین اتفاقی بیفته؟!!!!!!
چرا مگه جز اینه که این بچه های خوشگل و معصوم در حال ارتقاء وجود نازنینشون بودن، رفته بودن خوندن و نوشتن یاد بگیرن، رفته بودن پله های اولیه پیشرفت رو طی کنند، رفته بودن که یک روزی بیان دانشگاه، یک روزی یک شخصیت برای خودشون بشن، یک روزی عاشق بشن، ازدواج کنند، بابا و مامان بشن، خدایا من چه کار می تونم بکنم توی این دنیا؟؟!!!



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

آهنگساز: موسيو لومر- فرانسوي (موسيقي دان نظامي)
شاعر: بيژن ترقي
اجراي جديد در مهر 84 – تالار وحدت
توسط اركستر ملل ايران
خواننده: سالار عقيلي

نام جاويد وطن
صبح اميد وطن
جلوه كن در آسمان
وطن اي هستي من
شور و سرمستي من
جلوه كن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
كه هم آواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم
همه با يك نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ايران جوان

اولين سرود ملي ايران مربوط به دوره قاجار ساخته موسيو لومر فرانسوي موسيقي دان نظامي اعزامي به ايران در دوره قاجار. اين سرود براي پيانو نوشته شده و يك بار به هنگام ورود مظفرالدين شاه قاجار و در حضور وي در پاريس اجرا گرديد و اجراي آن توسط اركستر ملل اولين اجراي رسمي و اركسترال آن است كه به پيشنهاد رهبر اركستر در دوره حاضر ترانه اي براي آن توسط بيژن ترقي سروده شد.به همراه خواننده در دهم و يازدهم مهرماه ۸۴ در تالار وحدت اجرا گرديد.

دانلود اولین سرود ملی ایران در زمان مظفرالدین شاه

این پست رو به طور کامل از اینجا گذاشتم.

پی نوشت: می خوام به جای "پست" از یک کلمه فارسی استفاده کنم، پیشنهاد بدین که از بین موارد ممکن  بهترین رو انتخاب کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

امروز امتحان آماری داشتم،

درسی که از همه بیشتر اذیتم کرده بود و از همه بیشتر براش وقت گذاشتم و واقعا یادش گرفتم.

امتحان خیلی آسون بود، من تمام سوالات رو بلد بودم، سوال اول رو کامل نوشتم، ولی سر سوال دوم باز نگرانی آمد سراغم، آخه چرا؟ و نتونستم جواب سوالهایی رو که عالی یاد گرفته بودم بنویسم. البته نوشتم اما خوب نه اون طوری که می تونستم.

آخه چرا؟ چرا باید این طوری بشه؟ چرا باید الکی زحمتهام اون طوری که باید جواب نده؟ واقعا الکی، به خاطر هیچ، من هم وقت داشتم، هم بلد بودم، هم داشتم عالی پیش می رفتم، چرا واقعا؟ منظورم چی بود؟ که وسط این همه اتفاق خوب تصمیم گرفتم مضطرب بشم؟ اصلا چه علتی برای اضطرابم وجود داشت؟


پی نوشت: حالا احساس می کنم که ارزشش رو نداشت، ارزشش رو نداشت که به خاطر درس خوندن چایی های عصرونه با همسرم رو از دست بدم، ارزشش رو نداشت که خونم رو از بوی خوش غذا محروم کنم، ارزشش رو نداشت که اون روزی که دلم می خواست برم خرید نرم، ارزشش رو نداشت که روال عادی زندگیم رو بهم بزنم. هر چند هیچ وقت عادت نداشتم این طوری درس بخونم و از این طور جدی درس خوندن لذت می برم و باز هم این روند رو ادامه می دم و می گم ای کاش قبلا هم این طوری درس خونده بودم،

اما باید حواسم باشد که هیچ چیز آرام بخش تر از روال عادی و معمولی زندگی نیست، هیچ چیز مهمتر از شادی های بی اهمیت نیست. هیچ چیز مهمتر از خواسته های کوچک دلم نیست.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

یکی از همسایه های ایرانیمون که ما بیشتر باهاشون در ارتباطیم، یک دختر 6 ساله دارند به اسم کیمیا.
من این کیمیا رو خیلی دوست دارم، یک دختر کوچولوی مؤدب، مهربون و باهوش. نقاشیش هم خیلی خوبه.

وقتی میاد خونه ما هیچ وقت مستقیم نمی گه چی می خواد، فکر می کنم چون مامانش دعواش می کنه، مثلا اون دفعه که آمده بودند خونه ما من رفتم چایی بیارم، برای مامانش همیشه شیر قهوه میارم چون چایی نمی خوره، بعد کیمیا هم که همیشه دنبال من راه می افته و یواشکی و در کمال ادب به همه جا سرک می کشه آمد توی آشپزخانه، من گفتم شاید دلش شیر بخواد گفتم خاله شیر می خوری، گفت آره بعد دیدم هی می گه مامانم همیشه به شیر کاکائو می زنه، منم اصلا متوجه منظورش نشدم، فکر کردم همین طوری داره برام تعریف می کنه، بعد دیدم هی میگه، فهمیدم که منظورش اینه که برای منم کاکائو بزن.

همیشه هم خیلی خوب همه جا رو نگاه می کنه، کاری که من خیلی خوشم میاد. اون دفعه به من می گه خاله شما خونتون خونه ستاره هاست.
آخه یک کاغذ کادوی قشنگ دارم که یک سطل آشغال برای کاغذها باهاش درست کردم، روی میز آشپزخانه هم استفادش کردم که توش ستاره داره. یک جا شمعی قشنگ هم دارم که روش ستاره داره و وقتی شمع توش روشن می شه، ستاره هاش می افته روی دیوار، که من یکبار قبلا براش روشن کرده بودم.

خلاصه این دختر دوست داشتنی منو به هوس داشتن دختر می اندازه.

پی نوشت: نامه سهراب سپهری به احمد رضا احمدی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 آستانه 29 سالگی
و وجودت کم کم با گرمای آفتاب آشنا می شود.
هرگز نمی اندیشیدم که مسآله آن قدر جدی باشد که یک عمر را بطلبد،
 فکر می کردم با اولین طلوع خورشید به آسمان خواهم رسید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط مریم  |