آقای همسر هم که امروز مثل هر سه شنبه رفته فوتبال و دیر میاد
آقای همسر هم که امروز مثل هر سه شنبه رفته فوتبال و دیر میاد
من تحلیل سیاسی نمی کنم، من سیاستمدار نیستم، من ذوب در ولایت فقیه نیستم شاید حتی در دمای تعادل با آن هم نباشم ، من یک شیعه دو آتشه که حتی مسلمانان سنی را هم در پستوی خانه اش ناسزا می گوید نیستم، من با یهودی و مسیحی مشکلی ندارم، من همچنین طرفدار کراوات و شراب نیستم و مدام سعی نمی کنم یک انسان مدرن و با شخصیت به نظر بیایم.
اما من به ظلم اعتراض دارم. به خودی و غیر خودی کردن اعتراض دارم. به چفیه انداختن اعتراض دارم. به اینکه منتخب مردمی که باب میلمان نیست را تحویل نگیریم و منتخب مردمی که باب میلمان هست را تحویل بگیریم اعتراض دارم.
من به ظلم و دروغ از هر نوعش اعتراض دارم. من به این که سارکوزی در سخنرانیهایش مسلمان ها و ایرانی ها و اعراب را می کوبد اعتراض دارم. من با عرب ها مشکلی که همه دارند را ندارم. من به این که دختر لبنانی پدر و برادرش را بکشند و بعد جامعه به چشم تروریست به او به آیین او به لباس او نگاه کند اعتراض دارم.
من به آیین زندگی مردمان این دنیا اعتراض دارم.
پی نوشت۱: الان فصل امتحاناست، از شدت بی خیالی و شایدم نگرانی دارم وبلاگ می نویسم. البته کلا بی خیال شدم.
پی نوشت۲: کسانی که پست قبل رو نخوندن اگه دوست داشتن جمله رو کامل کنند.
پی نوشت ۳: حتما ببینید.


این جمله رو کامل کنید:
راز یک زندگی سعادتمند ...
پی نوشت: امروز ۱۴ فوریه ۲۰۰۸ ، ۲۴بهمن ۱۳۸۶ آخرین کلاس درس احتمالا زندگیم ـ و قطعا فیزیک ـ بود.
ـ اون یک چیزیه که خیلی از یادها رفته. معنیش "بوجود آوردن پیوند..." است.
ـ بوجود آوردن پیوند؟
ـ دقیقا. تو الان برای من یک پسری هستی مثل صدهزار تا پسر کوچولوی دیگه. من به تو احتیاجی ندارم. تو هم به من احتیاجی نداری. من هم برای تو یک روباهی هستم مثل صد هزار تا روباه دیگه. ولی اگر تو منو با خودت مأنوس کنی، اون وقت ما به هم دیگه احتیاج پیدا می کنیم. تو برای من توی تمام دنیا منحصر به فرد می شی. منم برای تو توی تمام دنیا منحصر به فرد می شم.
ـ دارم کم کم می فهمم. یک گلی هست ... فکر کنم که من بهش مأنوس شده باشم.
ـ جغرافیدان گفت،من نمی دانم.
ـ آه (شازده کوچولو دمغ شده بود)، کوه چی؟
ـ جغرافیدان گفت، من نمی دانم.
ـ شهر و کوه و صحرا چی؟
ـ اینم نمی دونم.
ـ ولی شما جغرافیدان هستید.
ـ دقیقا ولی من نمی رم دنبال این چیزا بگردم ... جغرافیدان خیلی مهمتر از اینه که بخواد ولگردی کنه. اصلا دفتر کارش رو ترک نمی کنه. ... اون از کسانی که رفتند و دیدند سوال می کنه و یافته های اونها رو یادداشت می کنه.
...
یادم به ملت و مملکتم افتاد. به سال های سختی که گذروندیم. به سال سوم دبستانی که برامون جشن عبادت نگرفتن. به روزهایی که آژیر خطر می زدن بریم توی پناهگاه مدرسه. به اون روزی که بمب رو توی آسمون دیدم و همش نگران بودم بخوره به خونه ما. به روزهایی که شیشه ها رو چسب ضربدری زده بودیم و هر وقت هواپیماها می اومدن پنجره ها می لرزید. به اون روزی که پسر عمه ۱۶ سالم رو آورده بودن توی حیاط خونه عمه و من که ۶،۷ سالم بیشتر نبود با دیدن جسد اون قدر گریه کردم که دخترعمه عزادارم آمده بود منو دلداری می داد. دو تا سعید داشتیم که هر دو در ۱۶ سالگی شهید شدند. به خانم مشکینی که همیشه چشم انتظار شوهر مفقود الثرش موند. به دوستای خوبم که آرزوی بابا به دلشون موند. به روزی که شوهر خاله و پسر عمم مجروح شدن. به روزی که شوهر خانم کیهور آزاد شد و اشکهایی که می ریخت. به همه مردم که داشتند از ناموسشون دفاع می کردند. به ... به ... به ...
چاره ای نداشتم جز اینکه امروز شاد باشم.
اما وقتی از این نقش بیرون می آیند و خودشان می شوند می بینی که تنها لباسی زیبا به تن کرده بودند.
گلدونهام رو گذاشتم بیرون یک کم آفتاب بخورن.
پنجره ها رو هم باز کردم.
کلا خدا رو شکر.
امروز یک اتفاقی افتاد و متوجه یک خصوصیت خوب خودم شدم، یعنی قبلا هم می دونستم اما تا حالا احساس نکرده بودم که چقدر خوبه که این خصوصیت رو دارم و بعد به خاطرش خدا رو شکر کردم. شاید خیلی وقت ها که می گن به خاطر نعمت ها خدا رو شکر کنید، ذهن آدم میره روی نعمت های بیرونی ولی بعضی چیزهای درونی هم نعمت هستند که ازشون شادی و انرژی به آدم می رسه.
جلد بعضی سیاه، بعضی سفید بعضی کلفت و بعضی نازک است.
اما تمام این دفترچه ها با کاغذهای سفید به مادران تحویل داده می شوند.
کاش بفهمیم ما زنان که نقاشیم،
کاش با عشق نقاشی بکشیم.
۲. اعتقادی به خوب و بد کردن هر نوعی کاری که با عشق انجام شده ندارم. اعتقادی به انتقاد از کار کسی که همه اون کار ایده خودش بوده ندارم. مثل نقاشی یک کودک. شاید در مقایسه با نقاشی های ماهرانه خیلی پیش پا افتاده باشه اما با نگاهی متفاوت می تونه یک شاهکار باشه. یاد حرف یک کسی افتادم که از زیبایی پنهان صحبت می کرد.
شازده کوچولو هم همین حرف رو میزد.
۳. دارم شازده کوچولو رو به زبان اصلی می خونم. خیلی چیزهاش رو یادم رفته بود. البته من مثل بعضی ها عاشق شازده کوچولو نیستم ولی در کل کتاب قشنگیه. ولی هیچ بعید نمی بینم خود فرانسوی ها با استعدادی که در تعریف از خودشون دارند اونقدر تبلیغ کرده باشند که شازده کوچولو بعد از انجیل از هر کتابی بیشتر خونده شده باشه. مثل برج ایفل که پر ببیننده ترین بنای جهانه ولی به نظر من که جز یک مشت آهن روی هم چیده شده چیزی نیست. حالا شاید وقتی می بینیش بگی "اوه" ولی هیچ وقت اگر رو مغزت کار نکرده باشن نمیگی "اووووووووووووووه" .
به گمانم
دست بردی در خورشید
و تکه ای برای قلبم برداشتی
که این چنین گدازان است
به گمانم
دست در خاک نیمه زنده آخر اسفند کردی
و جسمم را سرشتی
که این چنین پر از بهار است
وقتی میان اینجا موسیقی پخش می شه؟
کز کرده
خسته از این پای بستگی
پارو زنی جوان ...
نه
پیر و پر امید
فریاد کرده بود:
در کوچه های برفی این شهر پای بند
با همتی بلند
راه باز کنید
پی نوشت: فلسطین