تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

دلم تنگ شده. چه کارش کنم؟ کسی راهی برای گشاد کردن دل بلده ( این روزها دیگه راه تنگ گشاد کردن همه چیز اومده به بازار)؟

آقای همسر  هم که امروز مثل هر سه شنبه رفته فوتبال و دیر میاد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 در همان  مراسمی که شیعیان برای محرم برگزار کرده بودند یک دختر لبنانی را دیدم که اینجا دانشجوی دکترای ریاضی است. با همسرش زندگی می کند. دوستم گفت که در جنگ سی و سه روزه تابستان پدر و برادرش را از دست داد. به همین راحتی. خانمی که هم مسوول برگزاری بود و در شهر ما رستوران دارد در همین جریانات پسرش را از دست داده بود. زیاد می شنوم و یا می بینم که بچه روی دست پدر است یا پدر در کنار کودک، یا جوان روی دست مردم و مادر بی قرار ... انگار از دست دادن عزیز در این منطقه خیلی عادی شده است. راستش من نفسم می برد از فکر اینکه ناگهان دو عزیز با هم از دست بدهم.  کلا چندان خوشم نمی آید که ایران این قدر روی این مسأله دست می گذارد مخصوصا که در نیت خیر آنها خیلی شک دارم. اما وقتی می آیی و با چشمت یک چیزهایی را می بینی دلت می خواهد همه فریاد شوی، دلت می خواهد طوری حرف بزنی که از گوش ها عبور کنی و تا عمق جان مردم نفوذ کنی . اینجا مردم اکثرا جغرافیدان شازده کوچولو هستند، نشسته اند در قلب خوشی و رفاه و هر چه که رسانه ها می گویند را در ذهنهایشان به عنوان واقعیت یادداشت می کنند. البته مثل همان جغرافیدان چک می کنند که گوینده دروغگو و یا مست نباشد. تعریف یک آدم راستگو یا هوشیار هم چیزی شبیه این هاست: خوش تیپ، مدرن، س ک س ی، کت و شلوار و کراوات یا می تواند معادلش یک تیپی زده باشد که نشان بدهد کلا آدم با حالی است، آداب دان، طرفدار حقوق بشر ـ این را می توانید از جدیت لحنش وقتی که در مورد موارد نقض صحبت می کند بفهمید.

من تحلیل سیاسی نمی کنم، من سیاستمدار نیستم، من ذوب در ولایت فقیه نیستم شاید حتی در دمای تعادل با آن هم نباشم ، من یک شیعه دو آتشه که حتی مسلمانان سنی را هم در پستوی خانه اش ناسزا می گوید نیستم، من با یهودی و مسیحی مشکلی ندارم، من همچنین طرفدار کراوات و شراب نیستم و مدام سعی نمی کنم یک انسان مدرن و با شخصیت به نظر بیایم.

اما من به ظلم اعتراض دارم. به خودی و غیر خودی کردن اعتراض دارم. به چفیه انداختن اعتراض دارم. به اینکه منتخب مردمی که باب میلمان نیست را تحویل نگیریم و منتخب مردمی که باب میلمان هست را تحویل بگیریم اعتراض دارم. 

من به ظلم و دروغ از هر نوعش اعتراض دارم. من به این که سارکوزی در سخنرانیهایش مسلمان ها و ایرانی ها و اعراب را می کوبد اعتراض دارم. من با عرب ها مشکلی که همه دارند را ندارم. من به این که دختر لبنانی پدر و برادرش را بکشند و بعد جامعه به چشم تروریست به او به آیین او به لباس او نگاه کند اعتراض دارم.  

 من به آیین زندگی مردمان این دنیا اعتراض دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

گفتم  که این روزها بهاریه، ما هم آخر هفته پیش رفتیم یک نیمچه کوهنوردی، البته با ماشین یکساعت و نیم از اینجا تا پیرینه راهه و مخصوصا اینجایی که ما رفتیم دورتره. هو ا عالی بود و برف ها تقریبا آب شده بود. خیلی خوب بود. ولی برای من کوه های ایران یک جور دیگه هستند، هر چند که خیلی خوش گذشت اما توی کوههای ایران یک آرامشی داشتم که اینجا ندارم. یک جور حس تعلق. فکر می کنی این خاک وطن خودته. اینجا هم وقتی به آخر راهمون می رسیم سرود ای ایران رو با هم می خونیم اما اصلا حسی که توی ایران بهم می داد رو نمیده.  عقلم میگه اینجا هم زمین خداست، آفتابش همون آفتابه، زیباییهاش فوق العاده هستند ولی حسم یک چیزی کم داره. 

پی نوشت۱: الان فصل امتحاناست، از شدت بی خیالی و شایدم نگرانی دارم وبلاگ می نویسم. البته کلا بی خیال شدم.

پی نوشت۲: کسانی که پست قبل رو نخوندن اگه دوست داشتن جمله رو کامل کنند.

پی نوشت ۳: حتما ببینید.

پیرینه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

وبلاگ تفکر مثبت یک سوالی رو مطرح کرده. منم دوست دارم ببینم شماها چی فکر می کنید.

این جمله رو کامل کنید:

راز یک زندگی سعادتمند ...

پی نوشت: امروز ۱۴ فوریه ۲۰۰۸ ، ۲۴بهمن ۱۳۸۶   آخرین کلاس درس احتمالا زندگیم ـ و قطعا فیزیک ـ بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

ـ "مأنوس کردن" یعنی چی؟

ـ اون یک چیزیه که خیلی از یادها رفته. معنیش "بوجود آوردن پیوند..." است.

ـ بوجود آوردن پیوند؟

ـ دقیقا. تو الان برای من یک پسری هستی مثل صدهزار تا پسر کوچولوی دیگه. من به تو احتیاجی ندارم. تو هم به من احتیاجی نداری. من هم برای تو یک روباهی هستم مثل صد هزار تا روباه دیگه. ولی اگر تو منو با خودت مأنوس کنی، اون وقت ما به هم دیگه احتیاج پیدا می کنیم. تو برای من توی تمام دنیا منحصر به فرد می شی. منم برای تو توی تمام دنیا منحصر به فرد می شم.

ـ دارم کم کم می فهمم. یک گلی هست ... فکر کنم که من بهش مأنوس شده باشم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

ـ سیاره شما زیباست. اینجا اقیانوس هم هست؟

ـ جغرافیدان گفت،من نمی دانم.

ـ آه (شازده کوچولو دمغ شده بود)، کوه چی؟

ـ جغرافیدان گفت، من نمی دانم.

ـ شهر و کوه و صحرا چی؟

ـ اینم نمی دونم.

ـ ولی شما جغرافیدان هستید.

ـ دقیقا ولی من نمی رم دنبال این چیزا بگردم ... جغرافیدان خیلی مهمتر از اینه که بخواد ولگردی کنه.  اصلا دفتر کارش رو ترک نمی کنه. ... اون از کسانی که رفتند و دیدند سوال می کنه و یافته های اونها رو یادداشت می کنه.

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

شعر مادر مادر رو یادتونه؟

یادم به ملت و مملکتم افتاد. به سال های سختی که گذروندیم. به سال سوم دبستانی که برامون جشن عبادت نگرفتن. به روزهایی که آژیر خطر می زدن بریم توی پناهگاه مدرسه. به اون روزی که بمب رو توی آسمون دیدم و همش نگران بودم بخوره به خونه ما. به روزهایی که شیشه ها رو چسب ضربدری زده بودیم و هر وقت هواپیماها می اومدن پنجره ها می لرزید. به اون روزی که پسر عمه ۱۶ سالم رو آورده بودن توی حیاط خونه عمه و من که ۶،۷ سالم بیشتر نبود با دیدن جسد اون قدر گریه کردم که دخترعمه عزادارم آمده بود منو دلداری می داد. دو تا سعید داشتیم که هر دو در ۱۶ سالگی شهید شدند. به خانم مشکینی که همیشه چشم انتظار شوهر مفقود الثرش موند. به دوستای خوبم که آرزوی بابا به دلشون موند. به روزی که شوهر خاله و پسر عمم مجروح شدن. به روزی که شوهر خانم کیهور آزاد شد و اشکهایی که می ریخت. به همه مردم که داشتند از ناموسشون دفاع می کردند. به ... به ... به ...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

امروز تمام بهانه های غم را مرور کردم. هیچ کدام محلی از اعراب نداشتند.

چاره ای نداشتم جز اینکه امروز شاد باشم.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

اینجا مردم مهارت خاصی در "ادای خوب بودن را درآوردن" دارند.

اما وقتی از این نقش بیرون می آیند و خودشان می شوند می بینی که تنها لباسی زیبا به تن کرده بودند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

امروز هوا خیلی خوبه، خود بهاره اصلا. آسمون آبیه آبیه، یک آرامشی توی این روزهای آفتابی هست که خیلی دوستش دارم.

گلدونهام رو گذاشتم بیرون یک کم آفتاب بخورن.

پنجره ها رو هم باز کردم.

کلا خدا رو شکر.

امروز یک اتفاقی افتاد و متوجه یک خصوصیت خوب خودم شدم، یعنی قبلا هم می دونستم اما تا حالا احساس نکرده بودم که چقدر خوبه که این خصوصیت رو دارم و بعد به خاطرش خدا رو شکر کردم. شاید خیلی وقت ها که می گن به خاطر نعمت ها خدا رو شکر کنید، ذهن آدم میره روی نعمت های بیرونی ولی بعضی چیزهای درونی هم نعمت هستند که ازشون شادی و انرژی به آدم می رسه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

کودک دفترچه نقاشی مادر است.

جلد بعضی سیاه، بعضی سفید بعضی کلفت و بعضی نازک است.

اما تمام این دفترچه ها با کاغذهای سفید به مادران تحویل داده می شوند.

کاش بفهمیم ما زنان که  نقاشیم،

کاش با عشق نقاشی بکشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

۱. از دست بعضی از این استادا خیلی عصبانی ام. همین طور میان سر کلاس می بخشیدا چشمشون رو می بندن دهنشون رو وا می کنن و هی می گن هی می گن. آخه استاد ... می خوای فقط یک چیزی گفته باشی بره، نمی گی که ما این همه درسو چطوری بخونیم. نمی گی که اصلا این بچه ها چیزی می فهمن یا نه. فرانسویاش توش موندن، من که جای خود داره، خیلی هم غلیظ فرانسه صحبت می کنه من هیچی نمی فهمم. دیگه نمی رم سر کلاسش، اصرار نکنین! هر چی هم می شه بشه.

۲. اعتقادی به خوب و بد کردن هر نوعی کاری که با عشق انجام شده ندارم. اعتقادی به انتقاد از کار کسی که همه اون کار ایده خودش بوده ندارم. مثل نقاشی یک کودک. شاید در مقایسه با نقاشی های ماهرانه خیلی پیش پا افتاده باشه اما با نگاهی متفاوت  می تونه یک شاهکار باشه. یاد حرف یک کسی افتادم که از زیبایی پنهان صحبت می کرد.

شازده کوچولو هم همین حرف رو میزد.

۳. دارم  شازده کوچولو رو به زبان اصلی می خونم. خیلی چیزهاش رو یادم رفته بود. البته من مثل بعضی ها عاشق شازده کوچولو نیستم ولی در کل کتاب قشنگیه. ولی هیچ بعید نمی بینم خود فرانسوی ها  با استعدادی که در تعریف از خودشون دارند اونقدر تبلیغ کرده باشند که شازده کوچولو بعد از انجیل از هر کتابی بیشتر خونده شده باشه. مثل برج ایفل که پر ببیننده ترین بنای جهانه ولی به نظر من که جز یک مشت آهن روی هم چیده شده چیزی نیست. حالا شاید وقتی می بینیش بگی "اوه" ولی هیچ وقت اگر رو مغزت کار نکرده باشن نمیگی "اووووووووووووووه" .

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/12ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

به گمانم

دست بردی در خورشید

و تکه ای برای قلبم برداشتی

که این چنین گدازان است

 

به گمانم

دست در خاک  نیمه زنده آخر اسفند کردی

و جسمم را سرشتی

که این چنین پر از بهار است

 

حاج قربان سلیمانی 1

حاج قربان سلیمانی 2

وقتی میان اینجا موسیقی پخش می شه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

در کوچه های سرد و مه آلود زندگی

کز کرده

خسته از این  پای بستگی

پارو زنی جوان ...

نه

پیر و پر امید

فریاد کرده بود:

در کوچه های برفی این شهر پای بند

با همتی بلند

  راه باز کنید

 

 پی نوشت: فلسطین

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط مریم  |