تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

ملاصدرا می گوید

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

               اما به قدر فهم تو کوچک می شود

                           و به قدر نیاز تو فرود می آید

                              و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

                                و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

   به شرط پاکی دل

      به شرط طهارت روح

        به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

   و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

     و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

       و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

          و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ...

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

 

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟


+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

مگر نمی دانستند؟ مگر از مسوولیت سنگینشان خبر نداشتند؟ اما خودشان نیز اسیر جبر بودند و در این دور باطل افتاده بودند. من چه؟ دور باطل را بشکنم؟ از کجا معلوم که بتوانم؟ اگر رفتم جلو و خودم هم افتادم در دور باطل چه؟ کاش می توانستم تمام خشمم را برایشان فریاد بزنم. اما آنها ضعیفند، هنوز هم در دور باطل گرفتارند.

 

کاش در این کلنجار رفتن ها می توانستم به بخشش برسم.

روزی بالاخره این اتفاق باید بیفتد وگرنه سدی می شود جلوی جویبار وجودم که مرا مرداب خواهد کرد.

فردا نوشت: فقط در بازه کوچکی از زندگیش که با زندگی تو تلاقی کرده بود دیدی اش؟ او پیش از تو نیز عمری را طی کرده بود. وجودت به او وابسته است و این را نفهمیده ای؟ تمام زندگیش را ندیدی؟ پدرش، مادرش، کودکی اش؟ رنجی که برده را تصور کردی؟ پله چندم بوده و تا چندم آمده؟ چون پله صدم به بعد را خوب می بینی و او به پله صدم نرسیده بود سرزنشش می کنی؟ آه که ما انسان ها چقدر کوچک و ضعیفیم و بی هیچ تکیه گاهی مصمیم که روی قامت انسانی خود بایستیم. آیا این حس زیبا را می فهمی؟ مثل دانه ای که با دست خالی می خواهد و مصمم است که به آفتاب برسد. ندیدی که از پله ده و شاید پایین تر خودش را به کجا رسانده؟ می دانی چه باری بر دوش داشته هر روز زندگیش؟ می دانی چه قدرت و شکوهی از خود نشان داده در هر روز زندگیش و تو به راحتی قلم ضعف بر همه می کشی؟ که بی ارزش می پنداریشان؟ آه که چه دوری از معنی حیات. آه که چه چشمان ضعیف و چه استدلال سستی داری تو. تلاش زیبایش را ببین. او را بفهم. روزهای سختش را. غوغای درونش را. خاطرات تلخش را. و بعد می فهمی که توانایی یعنی چه. می فهمی که عشق ورزیدن واقعی یعنی چه. آه مرا ببخش. کاش خدا بودم و همین امروز تو را از شادی ابدی لبریز می کردم. مرا ببخش. کاش می توانستم درخشش تمام چشمه های دنیا در زیر آفتاب تابستان را به تو هدیه کنم. آه کاش توانا بودم و وجودت را پر می کردم از لذت نسیم بهار که در موها می پیچد. آه مرا ببخش که گاه آنقدر تیره و تار می شوم که تلآلو نور شگفت انگیز وجودت را نمی بینم. مرا ببخش که گاه تنها در چند روزه زندگی خودم متمرکز میشوم . چه راحت به سوی گمراهی می روم. پروردگارا اگر نگهم نداری امیدی ندارم که از خویش در امان بمانم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط مریم  |