تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

دارین این پست رو میخونین اینو هم  گوش بدین.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ گلهای من  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 این روزها هوا خیلی خوبه.

هر روز من می رم یک جا، ماسوله، دماوند، کوه ...

ای ای ای... خواهر. توی غربت همه چیز تو رو یاد وطن میندازه

هر روز صبح می رم یک سری به گلهام می زنم. دیگه حسابی بزرگ شدن و غنچه دادن. چیزی نمونده گلهاشون باز بشه. البته یک خورده زیاد بزرگ شدن می ترسم قوت شمع دونی هام رو بگیرن. پارسال یک شمع دونی خریدم، یک شاخش همون اول شکست گذاشتمش توی آب و بعد کاشتمش. همون گلدون دوم شکل زیر از سمت راست. قربونش برم پارسال خیلی ضعیف بود ولی امسال یکهو از همه جاش برگ زد بیرون. غنچش رو هم می بینید؟ باز که شد عکساش رو می زارم اینجا. مثل بچه هام هستند دیگه. همه عکس بچه هاشون رو میزارن منم عکس گلهام رو. یک بار شمعدونیم آفت زده شده بود این قدر ناراحت بودم، گفتم بمیرم برای مادرهایی که بچه هاشون مشکل پیدا می کنند. همش یاد اونها بودم.

 گلهای من

از تخم گلی هم گرفته بودم گلدون اول و سوم رو درست کردم. البته سومیه همین طور کوچیک مونده. یکی دیگه هم توی یک گلدون خوشگل به نیت دوستم درست کردم که همین طور کوچولو مونده.

از اون گل شمعدونیه سه تا شاخه دیگه قلمه زدم. امسال دو تاشون به نظر خشک شده بودن. کندم انداختمشون دور، بعد دیدم که نه زود بوده. دوتای دیگه حتی شاخه های خشکشون هم سبز شد و چقدرم سرحال. البته اگر این گلهای جدید بزارن اونا آفتاب بگیرن:

گلهای من

پی نوشت۱: من هر بار عکس می زارم باید دستی به سایز دلخواه درش بیارم. کسی راه دیگه ای بلده؟

پی نوشت ۲: مونا جان قالبه رو عوض کردم چون عنوان نوشته ها رو خیلی خوب نشون نمیداد. من دوست دارم عنوان کاملا مشخص تر از متن باشه. ولی کلا قالبش رو دوست داشتم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

قسمتی از منظره زیبای پنجرمون رو که چمن و درخت پرش کرده بود یک ساختمون یک طبقه ساختند. چند روز پیش  چشمم افتاد به پشت بومش و رنگ سیاهش منو یاد قیرهای پشت بوم های دماوند انداخت.

امروز صبح، پنجره رو که باز کردم باز چشمم به پشت بوم بارون خورده افتاد و منو برد به تابستانهای کودکی.  به پشت بوم خونمون توی روح افزا. باغمون چند تا درخت بزرگ آلو قطره طلا داشت. چون زیاد بودند مامان میجوشوندشون و لواشک درست میکرد.   قبل از اینکه بابا این باغ رو بخره یک استخر بزرگ برای آب دادن داشت.  بابا بعد از خرید باغ پرش کرده بود که ما نیوفتیم توش، رنگ آبی و فواره وسطش هم یک صفای دیگه ای بهش داده بود. من و خواهرم تابستونا همیشه می رفتیم توش آب تنی می کردیم. چقدر با این فوارش ور می رفتیم هی زیاد و کمش می کردیم. سعی می کردیم از آبش بخوریم. وقتی خیلی زیادش می کردیم حتی پنجره های خونه رو هم خیس می کرد.

کنار این حوض بزرگ و جلوی در آشپرخانه یک تیکه رو سیمان کرده بودند. این تکه سیمان شده و حوض بزرگ تقریبا جلوی خونه رو پر می کردند. روبروی اینا یک درخت بید مجنون بود که معمولا سایه می انداخت روی قسمتی از حوض و حیاط سیمانی. از یک گوشه دیگه، همون سمت بید مجنون،  یک جاده خاکی می رفت توی باغ. وسطهای این جاده بابا یک تاب بزرگ گذاشته بود. اونم جزء خوشی های بزرگ اون روزها به حساب می اومد.

 همیشه بساط لواشک کنار حوض بزرگ جلوی خونه برپا می شد. مامان آلوها رو توی یک دیگ بزرگ می جوشوند، بعدش می ریخت توی آب کش و با دست می مالید تا آلوهای له شد بریزن توی ظرف زیر آب کش.  اون هسته هایی خوش نمک با تکه های باقی مانده گوشت آلو خوراک ما بود.  تا جایی که می تونستیم می خوردیم و بقیش رو هم مامان می ریخت دور و من حیفم می اومد.

 عمه فاطمه هم این طور موقع ها می آمد باغ ما.  چون بچه های اون و ما هم بازی بودیم.  باغ دایی معروف بود، همه تابستون می اومدن اونجا. این لواشک ها از اول تا آخرش ماجرای خوشی داشتند. بعد از اینکه لواشک پخته شد مامان می بردش پشت بوم. یک نایلون بزرگ و کلفت خریده بود مخصوص همین کار. نایلون رو پهن می کرد و مایع شل لواشک رو می ریخت روش. کلی سینی و دیس هم داشتیم که توی اونا هم می ریخت.

اصولا هم تا لواشک ها خشک نشده بود ما بچه ها نباید می رفتیم پشت بوم. اما خوب وقتی لواشک نیمه صفت شده بود که نمی شد از فکرش اومد بیرون. اون وقت وقتی که بزرگترها عصر ها می خوابیدند من و عطیه می رفتیم پشت بوم و هی ناخنک می زدیم. یک بار یادمه که یک سینی بزرگ رو تا تهش خوردیم.

فقط این پشت بوم نبود که. تابستون دماوند بود و پشت بوم هایی که روشون آلبالو، آلوچه ، زرد آلو و لواشک پهن کرده بودند. پشت بوم مادرجان هم خیلی خوب بود. البته چون به سبک قدیمی ساخته شده بود یک کم وحشتناک بود ولی وقتی می رفتی رو پشت بوم روبروت کوه شیر بود، نگاهت رو که می آوردی پایین تر ایونهای خونه ها رو میدیدی که پر از شمع دونی هستند و درخت های چنار بزرگ روشون سایه انداختن. بعد رودخونه بود. بعد یک خیابون و دیگه می رسیدی به پشت بوم و چیزهای خوشمزه ای که پهن شده بودند تا اگر از دست بچه در امان موندند خشک بشن برای زمستون.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

آسیاب بادی یکی از نشانه های هلند هست و به عنوان یک جاذبه توریستی حفظش کردن و امروزه هم توربین های بادی  زیادی در گوشه و کنار دیده می شه.

آسیاب بادی

یک نوع گل ایرانی هم بود که هنوز باز نشده بود:

گل ایرانی

جاده ای با فرشی از گل:

یک پدیده ای که دیدنش در اروپا برامون عجیب بود، ورود یک عده به مزرعه ای بود که درش قفل شده بود، یک عده حتی رفته بودن توی مزرعه و داشتن عکس می گرفتن و از گلها می کندند و به بچه هاشون میدادند:

ورود غیر مجاز

مزرعه های اطراف ترکیب رنگی خیلی زیبا و متنوعی داشتند:

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

دومین جایی که قرار بود براتون بگم باغ گل هلند هست. البته این یکی بیشتر دیدنیه تا تعریف کردنی،

فعلا این یکی رو داشته باشید تا چند تا عکس دیگه هم بعدا بذارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

"... اگر حقیقت خالصی در میان است که هست، چگونه می توان با آزادی مقید به سوی حقیقت مطلق حرکت نمود؟ آیا با آزادی مقید تقرب به ساحت حقیقت مطلق شدنی است؟ شناور شدن در دریایی با موج های سهمگین آنهم با دستانی بسته را کدام عقل امضاء می کند که خالق عقل آن را امضاء کند؟ اگر آزاد گذاشتن انسان در مسیر تحقیق و پژوهش برای پیمودن جاده پر فراز و نشیب بودن و شدن خویش و هستی تالی فاسدی در بر داشت باید خداوند و بزرگان دین به این نگرانی تصریح می کردند، حال آنکه ما  در این باب نه تنها متنی نداریم بلکه در صدها آیه و حدیث به مفهومی کاملا مخالف این دغدغه تصریح نموده اند ..."

"... یکی از حقوق اساسی انسان حق شناخت است... از همین رو نباید از انسان دینی انتظار داشت که قبل از دستیابی به شناخت و اطمینان در صحنه عمل لزوما دیندار زندگی نماید ... "

منبع: دین و دنیای پاک و پلشت، محمد رضوی راد، ناشر: انستیتوی بین المللی پژوهشهای فرهنگی آلمان و انستیتوی علوم اسلامی آلمان

email: mail@internationale-kulturforschung.de

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

زن به موج می ماند. وقتی احساس کند که کسی دوستش دارد، عزت نفس او چون امواج خروشان دریا بالا و پایین می رود. وقتی احساس خوبی دارد به اوج می رسد اما کمی بعد ممکن است روحیه اش بی مقدمه تغییر کند. وقتی به قعر می رسد، ناگهان تغییر روحیه می دهد وبار دیگر نسبت به خود احساس خوبی پیدا می کند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

چهره شهر خیلی شبیه به شهرهای مذهبی خودمان بود، البته تمیزتر و امروزی تر _ در صورت پاس نداشتن فارسی مدرن تر و شیک تر. مغازه ها پر از تسبیح هایی که به سرشان یک صلیب آویزان بود، پر از خرت و پرت های مذهبی،  شمعی هایی با تمثال مریم  و مسیح مصلوب، کارت پستال هایی از برنادت، مریم، مسیح، مجسمه های مختلف مذهبی، حتی لیوان و انگشت دانه هم دیدم که عکس های مذهبی روی آن چاپ کرده بودند.  در مغازه ای که من یک تسبیح صلیب دار خریدم چند قطره آب چشمه را در یک کارت پرس شده ریخته بودند و می فروختند.

دبه آب هم در اندازه های مختلف برای کسانی که می خواستند از آب آنجا به عنوان تبرک ببرند، فروخته می شد. مثل آب زمزم که مردم دبه دبه از آن می برند.

 

وقتی از خانه برنادت بازدید می کریدم خانمی جلو آمد و سلام کرد، یک مسیحی مصری بود که اتفاقا در شهر ما  زندگی می کرد. برایش جالب بود که ما که مسلمانیم به شهر زیارتی لوقد رفته ایم. من هم گفتم که فرقی نمی کند ما به اینجا هم ایمان داریم. واقعا هم این طور فکر میکنم. از نظر من تفاوتی میان مسلمان و مسیحی و یهودی نیست. تمام انسان های مومن احساس نزدیکی به یکدیگر می کنند.  ایمان حقیقی آنها را در کنار هم قرار می دهد. چرا که حقیقت در همه جای دنیا و در همه دوره ها یکی است و کسانی که به آن رسیده اند مشی مشابهی را در زندگی دنبال می کنند.

جان شیران و سگان از هم جداست          متحد جانهای مردان خداست

آن خانم مصری هم با من موافق بود. معمولا مسیحیانی که در کشورهای مسلمان بوده اند خیلی برخورد مناسب و دید بازی دارند و به خوبی می توانند احساس نزدیکی ایمانی را ایجاد کنند. کمی با هم صحبت کردیم. می گفت در اینجا مومن کم است ولی آنهایی که هستند واقعی هستند. البته من چندان با این صحبت او موافق نبودم چرا که تعصب همیشه در کمین است و من خود دیده ام کسانی را که به مسیحی بودن خود تعصب می ورزند همان طور  که بسیاری به مسلمانی خود.

در هوای بسیار خوب و درمیان  معماری و فضای سبز زیبا به سمت کلیسای اصلی قدم میزدیم. در دلم می گفتم که ماجرا به سادگی آغاز و نهایتا به یک چشمه ختم شده  در دل کوهی که همه می توانند با آن ارتباط برقرار کنند. ولی باز این آدمها آن را پیچیده کردند، بارگاه و بارویی درست کردند که پیش از آنکه مفهوم اصلی دیده شود ذهن مشغول این کلیسا و معماری و دم و دستگاهش می شود.

وقتی رسیدیم به کلیسایی که در انتهای عکس می بینید، به درون کلیسا رفتیم و چند دقیقه ای در مراسمشان حضور داشتیم. از یک قانون مسیحی ها خیلی خوشم می آید. آن هم سکوت در مکان های مقدس است. وقتی هنگام انجام مراسم وارد کلیسا می شوید سکوت همراه با بوی عود و مواد معطر دیگر فضا را پر کرده است. البته صداهای خفیفی به گوش می رسد ولی سکوت بسیار پر رنگ تر است. حتی در کنار چشمه هم که فضای باز بود تقریبا سکوت برقرار بود و مردم با ایما و اشاره با هم صحبت می کردند.   سمت راست کلیسایی که در شکل بالا می بینید رودخانه ای جاری است و در کنار رودخانه ، زیر کلیسا چشمه معروف قرار دارد.مردم برای رفتن سر چشمه صف کشیده بودند:

چشمه درفضای غار مانند قرار دارد:

اکثر زائران اسپانیولی صحبت می کردند. ولی تمام اطلاعات به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، آلمانی و اسپانیولی موجود بود. این تشکیلات مجله ای هم دارد که به هر چهار زبان بالا چاپ  میشود و فروشنده آنها هم با هر مشتری به  زبان خودش صحبت می کرد.

 منظره حیاط از پشت بام   کلیسا:

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

عرضم به خدمتتون که ما رفته بودیم مسافرت. در مورد دو تا از جاهایی که رفتیم می خوام براتون بنویسم.

اولین مکان به خصوص  برای کسانی که فیلم آهنگ برنادت  رو _ که تلویزیون هم چند بار نشون داده _ دیدن جالب هست.

اول یک  خلاصه ای از زندگی برنادت رو بخونین و بعد من عکس ها و توضیحات خودم رو میزارم. 

برنادت  در سال ۱۸۴۴ میلادی ـ  ۱۲۲۳ ه.ش ـ  در شهر لوقد در جنوب فرانسه به دنیا آمد. او بزرگترین فرزند خانواده ۷ نفره و فقیر خود بود. در سن چهارده سالگی برای اولین بار حالت شهود به او دست می دهد و طبق گفته خودش "یک خانم کوچک و جوان" را در  تو رفتگی تخته سنگی می بیند. این تجربه ۱۸ بار دیگر برای او تکرار می شود. در دیدارهای بعدی عده ای از مردم هم با او می رفتند ولی گویا دیگران چیزی نمی دیدند.  در همان مکان امروز مجسمه ای از مریم مقدس قرار داده شده است.

آن خانم جوان از برنادت می خواهد که به مدت ۱۵ روز به همان مکان برود. برنادت هیچ گاه او را معرفی نکرد و تنها او را "خانم" صدا می کرد ولی مردم شهر گفتند که او مریم مقدس بوده است.

در ۱۳ امین دیدار برنادت به مادرش می گوید که خانم به او گفته است : " برو پیش کشیش ها و بگو در اینجا کلیسای کوچکی بنا کنند. بگذار دسته های مردم به اینجا بیایند."

برنادت به همراه دو خاله خود نزد کشیش منطقه دومینیک پیرامال می رود و خواهش خود را به اطلاع او می رساند. اما کشیش که به معجزه و شهود اعتقادی نداشته می گوید که این خانم باید هویت خود را آشکار کند. برنادت در دیدار بعدی این را به خانم می گوید اما او تنها کمی خم می شود و لبخند می زند. کشیش از برنادت می خواهد که باید ثابت کنی که این خانم واقعی است و برای این کار به او بگو معجزه ای انجام دهد که قابل دیدن باشد. بوته گل سرخ زیر فرورفتگی داخل کوه که خانم کوچک در آنجا ظاهر می شد در بهمن ماه ـ اواسط فوریه ـ گل می دهد.

در آخرین دیدار آن خانم به برنادت می گوید که از آب چشمه ای که در زیر سنگ جاری است بنوشد و از گیاهان اطراف بخورد. آنجا چشمه ای وجود نداشت. برنادت فکر می کند که شاید در زیر زمین چشمه ای باشد، با دستهایش خاک گل آلود را می کند و به آب بدمزه ای می رسد. پس از چندین بار تلاش آب تمیز تر می شود و از آن می نوشد و کمی هم از گیاهان اطراف می خورد. در حالی به میان مردم بر میگردد که صورتش گل آلود بود و اثری از چشمه ای که ادعایش را می کرد نبود و همین باعث دامن زدن به تهمت های مردم شد و گفتند که او دروغپرداز و فریبکار است. پس از چند روز چشمه ای در همان مکان جاری شد.

به زودی اثرات شفا بخشی این چشمه مشخص شد. در طی ۱۴۵ سال ۶۷ شفای بدون توضیح به معنای آنکه که هیچ آزمایش علمی نتوانسته آن را توضیح دهد، ثبت شده است. آب این چشمه آزمایش شده و هیچ چیز خاصی جز مواد معدنی در آن یافت نشده است. برنادت خود معتقد بود که ایمان و دعا است که بیمار را شفا می دهد. او در کودکی به وبا دچار شد و بعدها از بیماری آسم رنج می برد. در طی یک حمله شدید آسم با نوشیدن آب چشمه بهبودی کامل پیدا کرد. اما بعدها برای شفای بیماری سل خود از این روش استفاده نکرد.

برنادت در ۱۶ آوریل ۱۸۷۹ـ  بهار  ۱۲۵۸هجری شمسی ـ در سن ۳۵ سالگی از دنیا رفت. ۵۵ سال بعد از مرگش از طرف کلیسا به عنوان قدیس حامی بیماران، خانواده و فقرا پذیرفته شد.

 

برنادت هنگام دفن در سال ۱۸۷۹

 

 در سال ۱۹۰۹ ـ ۱۲۸۸ ه.ش ـ یعنی ۳۰ سال بعد از مرگ قبر او را شکافتند . در حالی که صلیب عیسی و تسبیح در دستش کاملا از بین رفته بودند، جسدش از هر گزندی در امان مانده بود. این نیز یکی از معجزاتی بود که باعث شد بعدها او به عنوان قدیس شناخته شود. جسد او را بعد از شستشو و تعویض لباس دوباره دفن کردند. 

بار دیگر در سال ۱۹۱۹ نبش قبر کردند. این بار نیز جسد کاملا سالم بود فقط کمی رنگ صورتش تغییر کرده بود که احتمالا شستشوی جسد در نبش قبر قبلی این اثر را داشته است. 

در سال ۱۹۲۵ برای بار سوم قبر او را شکافتند. قالبی از صورت و دست های او تهیه کردند. از بیم آنکه که تغییر رنگ صورت و حالت چشم ها برای بینندگان خوشایند نباشد، موم سبکی مطابق با قالب روی صورت ودست های او کشیدند. در نهایت بدن او را در تابوت مخصوصی گذاشتند و امروز زائران از جسد برنادت در شهر نووقز  نزدیک به بازدید می کنند.

تقاضای برنادت برای ساخت کلیسای کوچک در محل یاد شده باعث شد که تعداد زیادی کلیسا در شهر لوقد ساخته شود. تمام این کلیساها زیر نظر  کلیسای کاتولیک روم هستند. سالانه نزدیک به ۵میلیون زائر از این شهر دیدن می کنند. در فرانسه تنها پاریس  هتل های بیشتری از شهر لوقد دارد.

منبع این نوشته

عکس و مطالب بیشتر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/05ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط مریم  |