تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

از راه و رسم گلها، از راه و رسم شکفتن خیلی خوشم میاد. از اولش که دونه رو می کاری توی خاک تا وقتی که فضای خالی گلدون به کلی متحول می شه، سر سبز و پر از گلهای زیبا. 

 صبری که در هر مرحله باید بکنم برام جالبه  و هر مرحله جدیدش برام غیر قابل باوره ولی خوب اتفاق می افته.

 وقتی دونه رو میکاری هیچی نیست . آب رو می ریزی روی خاک، روی هیچی. اگر کسی از راه و رسم گلها خبر نداشته باشه به عقل آدم شک می کنه.

بعد از یک مدت  جوونه می زنن و سر از خاک بیرون میارن و به آب و نور عکس العمل نشون میدن. اگر آبشون دیر بشه پژمرده می شن و به محض رسیدن آب بهشون دوباره شاداب و سرزنده. وقتی بهار می شه باز باید صبر کنی، فورا گل نمی دن. باید اول قشنگ زیر آفتاب جون بگیرن. به اندازه کافی برگ در بیارن. وقتی به اندازه کافی با آفتاب چاق سلامتی کردن حالا تازه اولشه. یک قلمبه کوچولو ومتفاوت از یک جایی می زنه بیرون که قراره غنچه بشه. از یک جایی به بعد هر روز فکر میکنی دیگه امروز باز میشه ولی بازم باید صبر کنی. ناگهان یک روز صبح بلند می شی می بینی انتظار به سر اومده و غنچه ها باز شدن و گلدونت پر از گلهای زیبا شده.

می شه درک کرد چرا شازده کوچولو  از دست گلش خسته شده بود.

شکفته شده

قبل از گل دادن

پی نوشت: طاهره دیشب خواب باغ روح افزا رو میدیدم. خواب می دیدم بعد از سالیان دراز برگشتیم و تعجب می کنیم که چرا وسایل رو دزد نبرده. اون موکت کرمه که گاهی توی ایوون قرا می انداختیم رو پهن می کنیم و شب اونجا می خوابیم و یک طوری انگار تصمیم داریم همونجا بمونیم و مامان می گه من باید وسایلم رو بیارم اینجا. صبح که بلند شدم خیلی احساس خوبی داشتم. خیلی آرامش داشتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

دو هفته ای می شه که صبح ها هوا ابریه و فقط یک روزش آفتاب طلایی توی اتاقمون رو روشن کرده بود و با نور آفتاب از خواب بیدار شدیم. من تعجب می کنم از این هوا چطور می تونه این همه متغیر باشه. الان ابریه دو دقیقه دیگه آفتابی، بعدش باروون شدید و بعد وسطش دوباره آفتاب.

یک بار هم من و آقای همسر در هوای آفتابی رفتیم کمی قدم بزنیم و نهایت در حالی که از تکرگ ها پناه می گرفتیم مثل موش آب کشیده برگشتیم خونه.

البته من خیلی هوای اینجا رو دوست دارم، هم آفتابش رو هم روزهایی که ابرهای پنبه ای روی زمینه آبی آسمون دلبری می کنند. هم وقتی ناگهان ابر سیاه آسمون رو می پوشونه. اما خوب دوست ندارم همیشه هم ابری باشه. دوست دارم صبح با نور آفتاب بیدار شم.

پنجره من و آفتاب

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

For ones who are interested in puzzles,
Drag the pieces together to make a picture:
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

خیلی حس خوبیه. اینکه بعد از یکسال دوری می خوای برگردی به جایی که دوستش داری. به محیطی که بوهاش آشناست، طعم هاش آشناست، نسیمی که توی هواش میاد آشناست. پارسال که رفتم خونه، همه جای خونه برق می زد. به مامان گفتم که همه جا رو حسابی گردگیری کردین مثل اینکه، گفت نه کار خاصی نکردیم. ولی من حتی بعضی ظرفها برام جدید بود. یک سری از ظرفهایی که داشتیم رو یادم رفته بود که داریم. اینقدر خونمون قشنگ بود.

--------------------------------------------------------------------------------------------

این روزها نمیدانم چرا به بچه ای که در آینده خواهم داشت فکر می کنم و پر می شوم از عشق. می خواهم در یک آن تمام این لحظات بی او طی شود و ببینمش. همیشه این طور نیستم اما. گاهی می ترسم از مادر شدن. از اینکه که با داشتن بچه هنوز درگیر خودم باشم. اما این روزها باز من حس شعر دارم. باز قلبم گرم شده و بدجور می تپد. باز در قلبم چشمه ای جوشیده که زیر آفتاب می درخشد.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/20ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

حدودا یک ماه دیگه می رم ایران.

دلم برای آفتاب گرمش، برای شلوغی و ترافیکش، برای میدون انقلابش، برای مسیر شیرپلا تا سنگ سیاهش و تشنگیاش، برای پارک جمشیدیش و قرارهای دوستانه یا پچ پچ های خواهرانش، برای فرحزاد و یک کباب دونفره خوردنش، برای اتوبان یادگارش، برای با طاهره بیرون رفتن و چند ساعتی گپ زدنش، برای خونه خاله جونش و اون خنکی خاص روزهای تابستونش، برای تجریش شلوغش توی یک روز نیمه ابری که توچال سایه و آفتاب شده باشه، برای اون مسیر کوچه پس کوچش که از طرف دارآباد می ره خونه و من همیشه دوست داشتم از اون مسیر برم، برای خانم نویدش برای همه چیزش

دلم برای تهران  تنگ شده.

امیدوارم امسال بتونیم به رسم قدیما با بچه ها بریم کوهی، گلگشتی، پیاده روی ای چیزی بالاخره.

دلم می خواد یک روز آفتابی همراه با احساس تشنگی رو در حالی که روی چمن های کوه و دشت راه می رم  تجربه کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

این دو نفر  ۳۰ سال با هم زندگی کردند و آواز خوندند، یک پسر و سه دختر دارند. یکی از دخترها در سال ۱۹۹۴ گم می شود و ۵ سال بعد این دو از هم جدا می شوند.

تقریبا توی همه اجراهاشون هر وقت یکی می خونه اون یکی بهش نگاه می کنه.

felicita   ورژن قدیمی تر

Tu soltanto tu

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

امروز صبح که رفتم دانشگاه دیدم کامپیوترم کار نمی کنه. بعد مسوولش رو صدا کردم. گفت این پیغام بدیه که می ده. یک برانکارد آورد که کامپیوتر رو ببره. حالا وسط این اتفاق بد خندم گرفته بود که یک چیزی مثل برانکارد آورده، انگار کامپیوتر رو خیلی جدی گرفته بود. البته مشکلش واقعا جدی بود. ممکنه کارش به پزشک قانونی بکشه

اون وقت نتیجه ۴ ماه کارم می ره رو هوا. گزارش کارم که باید ۲۰ روز دیگه تحویل بدم و کلی شکل و نتیجه که می خواستیم مقالش کنیم.

اولش خیلی نگران نبودم ولی حالا کم کم دارم کلافه می شم

این مسوول کامپیوترم یک چیزیش می شه. اعصابم از دست اونم خورد شد. اصلا یک جوریه. از این مرداییه که اپیل می کنه، والله این جا همه جور جونوری پیدا می شه. با اینکه توی ظاهر نشون نمیده ولی انگار با من یک مشکلی داره. شایدم از این نژاد پرستاست. آخه هر وقت بهش یک کاری رو می گم، حتی اگر استادم بگه و کار مربوط به من باشه، وانمود می کنه که یادش رفته انجام بده. خوب آدم یکی دوبار یادش میره هر بار که یادش نمیره. یا مثلا ایمیل داخلی نمیخواست به من بده. هی می گفت نمی تونی از همون یاهو استفاده کنی. وقتی هم که داد رمز عبورش رو نداد من بعدا خودم رفتم از یکی دیگه پرسیدم.

دعا کنید بتونن فایلهام رو از توش در بیارن

 

پی نوشت: فایلهایی که روی کامپیوتر خودم بود از دست رفت. البته بعد از اینکه فکر کردم همه چیز از دستم رفت معلوم شد که برنامه های اصلی روی یک کامپیوتر مرکزی بوده. ولی به هر حال باز کلی کار دارم باید دوباره فایلهای اطلاعاتم رو تولید کنم.

ولی خداییش چطور در یک آن همه چیز می تونه خراب بشه. با یک جرقه توی هارد، با یک تکون زمین، با یک لحظه بی دقتیه (حتی یکی دیگه) می تونه زحمت یک ماه، یک سال یا یک عمر آدم هیچ و پوچ بشه.

اینجاست که واقعا آدم لازم داره که یک فلسفه ای برای زندگیش داشته باشه تا کم نیاره.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/09ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

اوایل که آمده بودم فرانسه تفاوتی که بین جامعه خودمون  و جامعه اینها حس می کردم از جنس عقب موندگی ما نبود. یک خصوصیات خوبی رو می دیدم که جامعه اینها داره ولی ما نداشتیم. گاهی فکر می کردم که چرا بعضی ها عاشق دنیای غرب می شن تا حدی که به یک جور از خود بیگانگی می انجامه.

 

اما حالا که بیشتر دارم وارد روند زندگی اینجا می شم و در ریز روابط و اتفاقات روزمره وارد می شم کم کم دارم حس می کنم که چرا بعضی ها به قول معروف غربزده می شن.

 

مسأله پیشرفته بودن جوامع غربی فقط مسأله علم و تکنولوژی نیست. این پیشرفت رو در همه چیز می بینی. نگاهی که اینها به هنر، آزادی، انسان، حقوق انسان و ... دارن خیلی پخته تر از نگاه ماست. نگاهی که خیلی پیچ و خم ها رو گذرونده و از نقاط کور خودش عبور کرده. و در خیلی از زمینه ها تونستند این نگاه رو به صورت یک فرهنگ عمومی جا بندازن.

 

به نظر من هر چی جامعه پیشرفته تر می شه تعریفش از انسان به عنوان کسی که حق داره شهروند محترمی باشه آسون گیر تر میشه و افراد بیشتری رو توی این تعریفش جا میده. شاید در مورد فرد انسان هم همین طور باشه. یعنی هر چی نگاه کسی به زندگی عمیق تر و پخته تر باشه بقیه رو بهتر تحمل می کنه و خیلی در مورد چگونه بودنشون سخت گیری نمی کنه.

 

مثلا در مورد کسانی که دچار عقب افتادگی های ذهنی و جسمی هستند جامعه اینها واقعا خوب برخورد می کنه. اولا که به این افراد آموزش می ده تا بتونند کار کنند و درآمدی برای خودشون داشته باشن. بعد عموم مردم چقدر خوب اینها رو می پذیرن. بارها شده که افراد معلولی رو دیدم که در فروشگاه ها کار می کنند. چون به هر حال ممکنه به سرعت افراد دیگه نتونن کارها رو انجام بدن، مردم خیلی خوب تحمل می کنند. اصلا این طوری نیست که مردم هی برگردن طرف رو نگاه کنند یا در رفتارشون ترحم نشون بدن. کاملا طرف رو جدی می گیرند. هر جا که پارکینگ باشه یک جاهایی برای معلولین در نظر گرفته شده. در تمام دستشوئی های عمومی دستشوئیه مخصوص معلولین وجود داره. اتوبوس ها یک امکانات خاصی برای معلولین دارند که بتونن با چرخشون پیاده بشن. حتی من دیدم که شرکت اتوبوس رانی ماشین هایی گذاشته که مخصوص معلولینی هست که باید یکی سوار و پیادشون کنه.  سر چهارراه های مهم همراه با سبز شدن چراغ عابر پیاده زنگی برای نابینا ها به صدا در میاد که بدونن حالا می تونن رد بشن. بعضی ها به شوخی می گن که معلولیت اینجا یک نکته مثبت به حساب میاد چون جامعه کلی خدمات اجتماعی برای این افراد داره.

 

حالا اینها که خوب معلولین و افراد خاص هستند. در مورد آدمهای معمولی هم خیلی راحت گیر تر هستند. گاهی بعضیا یک رفتارهای عجیب و غریبی دارن که کاملا مشخصه مشکل دارن، مثلا دچار اعتماد به نفس خیلی کم هستند. ولی بعد طرف با همین وضعیت استاد دانشگاه یا محققه، با بقیه قاطی شده. بقیه هم قبولش کردن، حالا شاید نه به اندازه یک آدم با توانایی بیشتر ولی خوب اونقدر هم طردش نمی کنند که نتونه به کارش برسه. در حالی که در ایران این طور افراد واقعا پذیرفته شده نیستند. البته اینجا هم آدمهای نخاله پیدا می شن. آدمهایی که دائم درحال غیبت کردن و مسخره کردن دیگران هستند. ولی فرهنگ عمومی این طور نیست.

 

یک مثال دیگه از رشد فرهنگیشون اینه که اگر از قبل ندونی کی چه کاره هست نمی تونی از رفتارهاشون بفهمی. لااقل توی دانشگاه که این طوریه. حتی گاهی نمی تونی بفهمی که این استاد هست یا دانشجو. در همین کنفرانسی که رفته بودم، یک آقای خیلی متواضع و دوست داشتنی و جا افتاده ای بود که هرکس می خواست بره سخنرانی کنه می رفت لپ تاپ و پروژکتور رو براش تنظیم می کرد. چون کنفرانس کوچیکی بود پذیرایی هم همونجا توی سالن بود. موقع پذیرایی هم همین آقا با چند نفر دیگه می رفتن چای و قهوه و شیرینی رو می چیدن. بعد من فهمیدم که این همون آقای معروفی هست که این همه اسمش رو شنیده بودم و از کار درست های مبحث هست و کنفرانس رو هم اون برگزار کرده. من قبلش از این آدم تصور یک آدم پر ابهتی رو داشتم که نمی شه بهش نزدیک شد. حالا اگر ایران بود چند تا بچه دانشجو می آوردن فقط برای انجام خدمات.

 

من خودم بارها در محیط کار و یا حتی محیط دانشجویی که هنوز هیچ کسی برای خودش کسی نشده طبقه بندی های اشتباه رو دیدم. حتی خام خیرخواهانی که بهم نصیحت کردن که چرا خودت چایی می ریزی، چرا خودت اینجا رو تمیز کردی، چرا به حرف اون توجه می کنی، چرا وقتی سرپرست می شی سخت گیری نمی کنی تا کارت رو با قدرت انجام داده باشی و ...  

 

اینجا استاد از دانشجو یا رئیس از کارمند آدم تر نیست. همین طور رئیس دانشگاه و وزیر و رئیس جمهور از بقیه آدمتر نیستند. همین چند وقت پیش سارکوزی توی جمع مردم داشت با همه دست می داد، یک نفر باهاش دست نداد و گفت تو کثیفی من بهت دست نمی دم. سارکوزی هم که اصولا آدم پر رویی هست همونجا جوابش رو داد. ولی در همین حد.  اگر مرده می ترسید هیچ وقت نمی گفت. قبلا هم از این اتفاق ها رو دیدیم. البته اینجا هم رده بندی های اشتباه اجتماعی وجود داره اما خیلی خیلی کمتر از جامعه ما و  نه در حدی که عزت و آزادی انسان ها رو تحت الشعاع قرار بده.

 

من نمی خوام از کسانی که دچار از خود باختگی شدن طرفداری کنم. از کسانی مثل آقایی که توی هواپیما پاریس تهران با کراوات و تیپ با کلاسش مثل طلب کارها با مهماندارهای ایرانی برخورد می کرد و همش غر می زد که ما آدم بشو نیستیم و نمی دید که خودش آدم نیست.

 

یا مثل خانمی که توی فرودگاه مهرآباد پشت سر من بود و در کمال پر رویی چرخش رو آورد جلوی چرخ من ولی بعد که رسیدیم پاریس این به طرز غلط اندازی محترم و با کلاس شده بود.

 

ولی از خود بیگانه نشدن هم کار آسونی نیست. وقتی می فهمی که جامعت با وجود تمام ادعاهایی که داره از خیلی نظرها و مخصوصا از نظر فرهنگی عقب تر از اینهاست و این عقب افتادگی ها و اشتباهات فرهنگی به تو هم آسیب رسونده.

جامعه اینها هم ضعف ها و مشکلات خودش رو داره که شاید ازشون نوشتم. ولی خوبیهاشون رو هم نمی شه نادیده گرفت. هر کس که نادیده بگیره یا جامعه اینها رو هنوز نشناخته یا نمی خواد راستش رو بگه.

 

یادمه که یک جایی می خوندم که فرشچیان هم وقتی آمده بود فرانسه و نقاشی های اینها رو که پرسپکتیو، سایه روشن ها و بقیه تکنیک های نقاشی به خوبی توشون رعایت شده و جلوه طبیعی بهشون داده بود رو با نقاشی های سنتی و ساده خودمون مقایسه کرده بود کلی ناامید شده بود و احساس بدی پیدا کرده بود. بعد با دیدن یک گلدان زیبای ایرانی درموزه لوور دوباره پر از غرور شده بود نسبت به فرهنگ خودمون.  منم می گردم دنبال گلدون خودم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

در عرض این دو روز ۵ تا خبر خوب بهم رسیده. دو تاش در مورد خواهر و برادرم هست.  دو تاش در مورد آقای همسر و یکیش هم در مورد خودم. مورد خودم هر وقت محقق شد می نویسم. آخه هنوز چند ماهی مونده تا محقق بشه.

این رو نوشتم تا تاریخش یادم نره. آخه امروز خیلی روز خوبی بود. همش من و آقای همسر خبرهای خوب به هم دادیم.

امیدوارم این روزها برای همه کسانی که این متن رو می خونند پیش بیاد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

برای یک کنفرانس کوچک که  بین شهرهای جنوب فرانسه برگزار شده بود به شهر دیگری رفته بودم. من هم در آنجا یک پوستر از کارم ارائه کردم.

داشتم پوسترم را نگاه می کردم گفتم حالا که من این را آماده دارم، چه خوب بود اگر موقعیتی پیش میامد و من برای بچه های دانشگاه خودمان در ایران می گفتم.

کلا تابستان خیلی از بچه ها می آیند ایران. چه خوب است که برنامه یکی دو روزه ای ترتیب داده شود و هر کس بیاید ۱۵ دقیقه بگوید که دارد کجا روی چه چیزی کار می کند. تاهم نزدیکی بین بچه ها بوجود بیاید هم اینکه زمینه ها و روش های تحقیق در خارج از کشور برای دانشجویان داخلی روشنتر شود. روش دعوت هم این باشد که برای تمام بچه های خارج از کشور میلی فرستاده شود تا همه از موضوع باخبر شوند و این طور نباشد که هر کس سری به دانشکده زد در برنامه شرکت کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط مریم  |