اوایل که آمده بودم فرانسه تفاوتی که بین جامعه خودمون و جامعه اینها حس می کردم از جنس عقب موندگی ما نبود. یک خصوصیات خوبی رو می دیدم که جامعه اینها داره ولی ما نداشتیم. گاهی فکر می کردم که چرا بعضی ها عاشق دنیای غرب می شن تا حدی که به یک جور از خود بیگانگی می انجامه.
اما حالا که بیشتر دارم وارد روند زندگی اینجا می شم و در ریز روابط و اتفاقات روزمره وارد می شم کم کم دارم حس می کنم که چرا بعضی ها به قول معروف غربزده می شن.
مسأله پیشرفته بودن جوامع غربی فقط مسأله علم و تکنولوژی نیست. این پیشرفت رو در همه چیز می بینی. نگاهی که اینها به هنر، آزادی، انسان، حقوق انسان و ... دارن خیلی پخته تر از نگاه ماست. نگاهی که خیلی پیچ و خم ها رو گذرونده و از نقاط کور خودش عبور کرده. و در خیلی از زمینه ها تونستند این نگاه رو به صورت یک فرهنگ عمومی جا بندازن.
به نظر من هر چی جامعه پیشرفته تر می شه تعریفش از انسان به عنوان کسی که حق داره شهروند محترمی باشه آسون گیر تر میشه و افراد بیشتری رو توی این تعریفش جا میده. شاید در مورد فرد انسان هم همین طور باشه. یعنی هر چی نگاه کسی به زندگی عمیق تر و پخته تر باشه بقیه رو بهتر تحمل می کنه و خیلی در مورد چگونه بودنشون سخت گیری نمی کنه.
مثلا در مورد کسانی که دچار عقب افتادگی های ذهنی و جسمی هستند جامعه اینها واقعا خوب برخورد می کنه. اولا که به این افراد آموزش می ده تا بتونند کار کنند و درآمدی برای خودشون داشته باشن. بعد عموم مردم چقدر خوب اینها رو می پذیرن. بارها شده که افراد معلولی رو دیدم که در فروشگاه ها کار می کنند. چون به هر حال ممکنه به سرعت افراد دیگه نتونن کارها رو انجام بدن، مردم خیلی خوب تحمل می کنند. اصلا این طوری نیست که مردم هی برگردن طرف رو نگاه کنند یا در رفتارشون ترحم نشون بدن. کاملا طرف رو جدی می گیرند. هر جا که پارکینگ باشه یک جاهایی برای معلولین در نظر گرفته شده. در تمام دستشوئی های عمومی دستشوئیه مخصوص معلولین وجود داره. اتوبوس ها یک امکانات خاصی برای معلولین دارند که بتونن با چرخشون پیاده بشن. حتی من دیدم که شرکت اتوبوس رانی ماشین هایی گذاشته که مخصوص معلولینی هست که باید یکی سوار و پیادشون کنه. سر چهارراه های مهم همراه با سبز شدن چراغ عابر پیاده زنگی برای نابینا ها به صدا در میاد که بدونن حالا می تونن رد بشن. بعضی ها به شوخی می گن که معلولیت اینجا یک نکته مثبت به حساب میاد چون جامعه کلی خدمات اجتماعی برای این افراد داره.
حالا اینها که خوب معلولین و افراد خاص هستند. در مورد آدمهای معمولی هم خیلی راحت گیر تر هستند. گاهی بعضیا یک رفتارهای عجیب و غریبی دارن که کاملا مشخصه مشکل دارن، مثلا دچار اعتماد به نفس خیلی کم هستند. ولی بعد طرف با همین وضعیت استاد دانشگاه یا محققه، با بقیه قاطی شده. بقیه هم قبولش کردن، حالا شاید نه به اندازه یک آدم با توانایی بیشتر ولی خوب اونقدر هم طردش نمی کنند که نتونه به کارش برسه. در حالی که در ایران این طور افراد واقعا پذیرفته شده نیستند. البته اینجا هم آدمهای نخاله پیدا می شن. آدمهایی که دائم درحال غیبت کردن و مسخره کردن دیگران هستند. ولی فرهنگ عمومی این طور نیست.
یک مثال دیگه از رشد فرهنگیشون اینه که اگر از قبل ندونی کی چه کاره هست نمی تونی از رفتارهاشون بفهمی. لااقل توی دانشگاه که این طوریه. حتی گاهی نمی تونی بفهمی که این استاد هست یا دانشجو. در همین کنفرانسی که رفته بودم، یک آقای خیلی متواضع و دوست داشتنی و جا افتاده ای بود که هرکس می خواست بره سخنرانی کنه می رفت لپ تاپ و پروژکتور رو براش تنظیم می کرد. چون کنفرانس کوچیکی بود پذیرایی هم همونجا توی سالن بود. موقع پذیرایی هم همین آقا با چند نفر دیگه می رفتن چای و قهوه و شیرینی رو می چیدن. بعد من فهمیدم که این همون آقای معروفی هست که این همه اسمش رو شنیده بودم و از کار درست های مبحث هست و کنفرانس رو هم اون برگزار کرده. من قبلش از این آدم تصور یک آدم پر ابهتی رو داشتم که نمی شه بهش نزدیک شد. حالا اگر ایران بود چند تا بچه دانشجو می آوردن فقط برای انجام خدمات.
من خودم بارها در محیط کار و یا حتی محیط دانشجویی که هنوز هیچ کسی برای خودش کسی نشده طبقه بندی های اشتباه رو دیدم. حتی خام خیرخواهانی که بهم نصیحت کردن که چرا خودت چایی می ریزی، چرا خودت اینجا رو تمیز کردی، چرا به حرف اون توجه می کنی، چرا وقتی سرپرست می شی سخت گیری نمی کنی تا کارت رو با قدرت انجام داده باشی و ...
اینجا استاد از دانشجو یا رئیس از کارمند آدم تر نیست. همین طور رئیس دانشگاه و وزیر و رئیس جمهور از بقیه آدمتر نیستند. همین چند وقت پیش سارکوزی توی جمع مردم داشت با همه دست می داد، یک نفر باهاش دست نداد و گفت تو کثیفی من بهت دست نمی دم. سارکوزی هم که اصولا آدم پر رویی هست همونجا جوابش رو داد. ولی در همین حد. اگر مرده می ترسید هیچ وقت نمی گفت. قبلا هم از این اتفاق ها رو دیدیم. البته اینجا هم رده بندی های اشتباه اجتماعی وجود داره اما خیلی خیلی کمتر از جامعه ما و نه در حدی که عزت و آزادی انسان ها رو تحت الشعاع قرار بده.
من نمی خوام از کسانی که دچار از خود باختگی شدن طرفداری کنم. از کسانی مثل آقایی که توی هواپیما پاریس تهران با کراوات و تیپ با کلاسش مثل طلب کارها با مهماندارهای ایرانی برخورد می کرد و همش غر می زد که ما آدم بشو نیستیم و نمی دید که خودش آدم نیست.
یا مثل خانمی که توی فرودگاه مهرآباد پشت سر من بود و در کمال پر رویی چرخش رو آورد جلوی چرخ من ولی بعد که رسیدیم پاریس این به طرز غلط اندازی محترم و با کلاس شده بود.
ولی از خود بیگانه نشدن هم کار آسونی نیست. وقتی می فهمی که جامعت با وجود تمام ادعاهایی که داره از خیلی نظرها و مخصوصا از نظر فرهنگی عقب تر از اینهاست و این عقب افتادگی ها و اشتباهات فرهنگی به تو هم آسیب رسونده.
جامعه اینها هم ضعف ها و مشکلات خودش رو داره که شاید ازشون نوشتم. ولی خوبیهاشون رو هم نمی شه نادیده گرفت. هر کس که نادیده بگیره یا جامعه اینها رو هنوز نشناخته یا نمی خواد راستش رو بگه.
یادمه که یک جایی می خوندم که فرشچیان هم وقتی آمده بود فرانسه و نقاشی های اینها رو که پرسپکتیو، سایه روشن ها و بقیه تکنیک های نقاشی به خوبی توشون رعایت شده و جلوه طبیعی بهشون داده بود رو با نقاشی های سنتی و ساده خودمون مقایسه کرده بود کلی ناامید شده بود و احساس بدی پیدا کرده بود. بعد با دیدن یک گلدان زیبای ایرانی درموزه لوور دوباره پر از غرور شده بود نسبت به فرهنگ خودمون. منم می گردم دنبال گلدون خودم.