تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

سلام

فردا دارم می رم ایران. از صبح زود تا شب توی راه خواهم بود. باز خوبه ما کانادا نیستیم.  

نمی دونم در ایران فرصت نوشتن باشه یا نه. فرض رو بر نبودش می زارم.

بنابراین خدانگهدار تا یکی دو ماه دیگه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

امروز آخرین روز حضورم در ساختمان LCPQ بود.

راهنمایی برای تمام فایلها و پرونده های روی کامپیوتر درست کردم و برای استادهایم فرستادم تا بعد از من بتوانند از اطلاعات استفاده کنند.

از مسؤول کامپیوتر خواستم که ایمیل داخلی ام را به طور کامل با تمام محتویاتش حذف کند.  

فایلهای اضافی و شخصی را از روی کامپیوتر حذف کردم و کامپیوتر را خاموش کردم ( در طول کار همیشه روشن بود و شاید در کل سه چهار بار خاموشش کردم).

تمام ورق ها و مقاله ها و شکل هایم را از روی میز جمع کردم. دو تا تزی که دستم بود را به استاد برگرداندم. جامدادی و مدادهایم را از روی میز برداشتم. میز خلوت خلوت شد.

با محمد هم اتاقی ام خداحافظی کردم. بعد با مدیر آزمایشگاه و چند نفری که دوست داشتم با آنها خداحافظی کنم.

پیش منشی رفتم و بقیه  post-it هایی که استفاده نکرده بودم را تحویلش دادم. گفت می توانی نگهش داری ولی می خواستم که پسش دهم.

بی آنکه حتی ذره ای از وجودم را در زمانی و مکانی جا گذاشته باشم از پله ها پایین آمدم و برای آخرین بار این مسیر را به سمت خانه طی کردم.

می شود آیا که به هنگام مردن نیز ذره ای از وجودم را در این دنیا جا نگذارم؟ می شود آیا که با این احساس بمیرم که "دیگر هیچ کاری با اینجا ندارم"؟ با این احساس که " هر آنچه را که باید انجام دادم"؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

چقدر با کتاب نخل های بی سر، حور، دو کبوتر دو پنجره یک پرواز و هزار تا کتاب دیگه در مورد خاطرات جنگ گریه کردم.

تقصیر کی بود؟

فرانسه و آلمان و انگلیس و آمریکا که حمایت کردند و ته مونده بمبها مید این فرانس و جرمنی و ... رو ثابت می کرد؟

تقصیر کسانی که معلوم نیست برای چی خواستند که جنگ ادامه پیدا کنه و با جوسازی مردم رو توی اون فضا نگه داشتند؟

تقصیر خود مردم که جو زده شدند و از مسؤؤلین به اندازه کافی سوال نکردند؟

حالا باز حرف جنگه؟ باز کشت و کشتار؟ باز هر روز جنازه یک جوون بیاد توی خیابونا برای تشییع؟ باز کلی مرد که به خاطر شیمیایی و قطع نخاع و هزار و یک مشکل دیگه می خوان خونه نشین بشن؟ باز کلی نامزد و بابای بچه یکی دو ساله که دیگه بر نمی گردن؟

نه، نه ، نهههه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

گاهی دونستن یک شمه کوچیک از زندگی آدما باعث می شه که دیگه بهشون گیر ندی: چرا با بچش این طوری رفتاری می کنه؟ چرا نمی فهمه با زنش باید چه طوری رفتار کنه؟ چرا همش داره غر می زنه؟ چرا دست از غیبت بر نمی داره؟

واقعا چه چیزی ملاک انسان بودنه که بدن زن اگر جنین از یک حدی بیشتر ناقص باشه در همون چند ماه اول به طور خودکار سقطش می کنه ولی طبیعت یا به هر حال خدا جلوی این همه آدم درب و داغون رو نگرفته که نتونن بچه دار بشن و یکی دیگه رو هم بدبخت نکنن؟

چرا وقتی خدا به ما این طوری اعتماد کرده و اجازه بچه دار شدن به بی لیاقت ترین آدمها (از نظر بقیه) رو داده ما به هم اعتماد نکنیم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

از این جمله دکتر مجتهدی درمصاحبه با آفتاب خوشم آمد:

به قول كانت، انسان هویت و وحدت خود را در مقابل غیرخود می شناسد.
بدون «شما»، «من» وجود ندارم. ایرانی در مقابل غرب هویت خود را می یابد. درواقع غفلت از غیر خود موجب غفلت از خود می شود.
 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

بالاخره این دو سال تموم شد.

چقدر سخت بود روزهای اول. خونه عادل می نشتیم. مرکز شهر. من هر روز ساعت ۶ توی تاریکی بلند می شدم. توی سرمای زمستون کلاسها ساعت ۷:۳۰ شروع می شد. بعد می رفتم سر کلاسی که به فرانسه ارائه می شد و من هیچی نمی فهمیدم.

چه روزهایی بود. آزمایشگاهش که نمی فهمیدم حالا باید چه کار کنم، کار با کامپیوترش که از همه عقب تر بودم و چند جلسش رو هم اصلا نرفتم. حالت جامدش که پایاغ درس می داد  که فرانسوی ها هم درسش رو نمی فهمیدند. کلاس ژاک ویگوی پیر که خسته کننده و غیر قابل فهم بود و من دیگه نرفتم سر کلاس و امتحانش رو گند زدم. نظریه گروه که  من همش رو خوب فهمیدم ولی سر امتحان یک خروار سوال داده بود تازه اونم از دو جلسه آخر که همش رو تند و الکی درس داده بود. فرانسش رو هم این قدر عجیب غریب نوشته بود که من از سوال های هیچی نمی فهمیدم. اونم گند زدم. بعد از امتحانش گریه کردم. کلاسهای اپتیک کوانتیک عزیز بوشن که فوق العاده تند حرف می زد و بد خط می نوشت و بچه ها که بهش می گفتند می گفت من همینم! 

کمک های مایک قسپو رو فراموش نمی کنم مخصوصا سر امتحان آخر که بعد از گرفتن ورقم بهم پسش داد گفت برو درستش رو بنویس. اون روزم که اون پسره توی آزمایشگاه آمده بود جای من رو گرفته بود خودش وسایل پسره رو گذاشت رو یک میز دیگه و گفت که بیا سر جات.

کمک های مسؤولای آزمایشگاه ترم دوم برای وقت اضافه ای که سر امتحان بهم دادند آخرشم نمره قبولی . یکیشون عاشق کیارستمی بود و یک بار یک شازده کوچولوی فارسی آورد گفت من کلکسیون شازده کوچولو رو به همه زبون ها دارم.

چه روزهایی بود، کلاسهای غیرخطی که بچه ها همش استادش رو مسخره می کردند، کلاسهای روشهای عددی که استادش یک پیرمرد ایرانی بود که اونم بچه ها خیلی اذیتش کردند. کلاس زبان انگلیسی، لتیسیا، جنیفر و فابیان. من و فابیان کارآموزی سال اول رو با هم بودیم. چقدر راحت و بی خجالت گفت که مادرش توی بیمارستان خدمتکاره.

امسالم که من تنها دختر کلاس ۱۳ نفرمون بودم. داوید داان و زنش هر دو استادمون بودن. آقای براون آلمانی، نادین هالبرشتات، عزیز بوشن، برونو لوپوتی، کریس مایر، اون دیدیه با اون وضع افتضاح درس دادنش و ...

گادئا استاد پیر و مهربون که اتاق های خونش رو کرایه می داد. اذیتهای اول برونو و برخوردهای خوب آخرش. فضولی های برونو. مونپولیه و پوستر. بحث فلسفی راه برگشت با ماتیاس و ماغسیل و توما.  کریستل که بین ما خوابش برده بود. شام مونپولیه، اون آقاهه که پیانو میزد تو رستوران و بچه ها هی مسخرش می کردند و شیطونیهاشون منو یاد شیطونیهای بچه های خودمون توی ایران می انداخت.

 

کمک بوشن رو هیچ وقت سر ماجرای تزم فراموش نمی کنم. می تونست زنگ نزنه به مسوول تزم و ببینه ماجرا چی بوده. می تونست دنبال دردسر نگرده. اما زنگ زد و بهشون گفت که برخوردشون اشتباه بوده که صبح زنگ زدن و از من خواستن که دو ساعته برای یک همچین موضوعی تصمیم بگیرم. ته و توی قضیه رو در آورد و به من گفت تصمیم با خودته اما ماجرا اینقدر که اونا گفتن اسفناک نیست. برام این آیه رو هم خوند "لا یکلف الله الا وسعها".

خلاصه که گذشت و تموم شد و به خوبی هم تموم شد. حالا وقتی بر میگردم و به سختیهاش نگاه می کنم به خودم افتخار می کنم که تمام این سختیها رو تحمل کردم و سرانجامش هم به خوبی تموم شد. نمره کارآموزیم ۴ امین نمره توی کلاس شد در حالی که نمره امتحانام شده بود ۱۰ امی شده بود و انصافا این نمره فهم من از درسها نبود، در واقع نمره ای بود که با تمام شرایطم آورده بودم. استادام هم خیلی از کارم راضی بودند و ان شاءالله یک مقاله هم به زودی خواهیم نوشت.

خدا هم که اصلا بیرون از این ماجراهاست. انگار که  مشکلات ما رو ریز می بینه. وقتی زمان می گذره و به گذشته نگاه می کنی می بینی که خدا هیچ وقت هیچ وقت تنهات نذاشته ولی تعریف تو از خوشبختی و خدا یک طوری بوده که فکر کردی رها شدی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

فردا دفاع دارم. احساس خوبی دارم. انگار میخوام ببینم چه کار می کنم.

استادم اولش خیلی اذیت کرد خیلی رفتار بدی داشت اما حالا خوب شده. کلا این فرانسوی ها (شایدم خیلی از آدمها این طوری باشند) اگر جلوشون کوتاه بیایی همین طور از حد خودشون تجاوز می کنند* اما اگر جلوشون بایستی و عکس العمل نشون بدی خیلی برات احترام قائل می شن. اینو تا حالا چند بار امتحان کردم.  حالا این استادم اینقدر باهام خوب شده که همش فکر می کنم پس چرا اولش اینقدر اذیت کرد.

احساس خوبی دارم که یک رابطه که این قدر اولش اذیتم کرد داره با خاطرات خوب تموم می شه. این خودش برام نشونه رشده. اگر قبلا ها بود نمی تونستم به این راحتی این رابطه بد رو به یک رابطه خوب تبدیل کنم. این سومین رابطه ای هست  توی این دو سال که اولش سخت بود ولی آخرش خیلی خوب تموم شد.

*می گن مؤمن هیچ وقت از حد خودش تجاور نمی کنه اگر آزادی مطلق داشته باشه و همه چیز در اختیارش باشه فقط حق خودش رو بر می داره .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

علت این سرعت در نوشتن وقت آزاد و حرفهای ناگفته است. گفتم که به هر حال بدونید چه  خبره و اما ...

امسال یک سر (همین کوچه بغلیه آخه) رفتیم آلمان. شام خونه یکی از دوستان بسیار جالب بابا (آقای ر ) بودیم. می گفت آلمان از نظر فلسفه خیلی جلو هست. الان آمدند دیدند که فلسفه دارد خودش را تکرار می کند برای همین تصمیم گرفتند یک دائره المعارف تهیه کنند که هدفش ایجاد سوال برای فلسفه باشد.  موسسه آقای ر هم قرار است چند جلد آن را بنویسد.

می گفت الان در آلمان هر کسی تحصیلات فلسفه داشته باشد می تواند مطب بزند. مریض هایشان هم انسانهای سرگشته هستند. آدمهایی که نمی دانند باید در این دنیا چه کار کنند. البته من این قسمت رو دقیقا نفهمیدم که مریضهاشون  مشکلشون چیه. این آقای ر هم از این کارها میکند.

------------------------------------------

یک چیز  دیگم در مورد آلمان بگم که در آلمان برای پوشش آزادی مطلق وجود داره. یعنی می خوای سر تا پات رو بپوشون می خوای می بخشیدا لخت مادرزاد بیا بیرون. آقای ر می گفت یک بار در دانشگاه سخنرانی داشت دو نفر از همین انسانهای مادرزاد (یعنی همونطور مادرزاد مونده) هم در سخنرانی بودند. این آقای ر هم از اون جایی که آدم جالبی هست رفته باهاشون صحبت کرده و می گفت خیلی هم آدمهای مؤدب و محترمی  بودند. خلاصه ته و توی قضیه رو در آورده که ایرانیها برای به هم زدن مجلس به اینها گفتند این سخنرانی براتون جالب خواهد بود برید و بعد که این دو تا فهمیدن رفتن از اون ایرانیها شکایت کردن که اینها ما رو احمق فرض کردن.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

این برادران به قول همسر هم کیش باعث افتخارند واقعا.

دارم توی بازار میوه دنبال اسفناج می گردم. آها دیدمش. نگاهی به فروشنده می کنم. مثل اینکه عرب است. بی خیال می شوم. دنبال یک فروشنده دیگر می گردم.

چرا؟ ربطی به عرب بودن داره؟ فکر نکنم، آخه توی ایران هم از این جور آدمها زیادند. چیز مشترک ما و عرب ها چیست؟ مسلمانی و جهان سومی بودن*. حال باید دید که مشکل از کدومشون آب می خوره.

* اصلا از این اسم خوشم نمی آید. چون اسمی است که اینها به ما داده اند. خودشان تصمیم گرفتند که در نهایت بی احترامی به ما بگویند جهان سوم.


می دونم که یک گردن درد در انتظارمه، نتیجه نشستن ممتند پای کامپوتر. اما چه کار کنم باید این پرزنتیشن رو آماده کنم. سه شنبه دفاع دارم.


از اثرات فرهنگ و جامعه بر آدمی همین بس که ذهن بنده بعد از دو سال هنوز اول هفته را همان شنبه به حساب می آورد* و وقتی می گوید شنبه منظورش همان دوشنبه و از یکشنبه هم منظورش همان سه شنبه است. این هم شده موجب گرفتاری ما.

 *این بلاد فرنگ که در همه چیز از ما جلوترند برای این است که اول هفته را از دوشنبه شروع می کنند و دیگر معطل شنبه و یکشنبه نمی شوند

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/07ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

گفت  "تو کارت درست می شود و می روی ".

منظورش این بود انگار که می میرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

اینجا همه می خندند. به راحتی. بارها صدای خنده و حتی قهقه آدمها را از خدمتکار گرفته تا رئیس شنیده ام. همین که اینقدر برایم محسوس بوده و جلب توجهم را کرده ... . اینجا وقتی وارد اداره ای می شوی وقتی به مغازه می روی وقتی در جای شلوغی هستی خیلی عادی است که صدای خنده حتی قهقهه بشنوی. بدون اینکه ناگهان کلی چشم غضب آلود برگردد طرف صدای خنده و ناگفته بگوید که چقدر بی شرم!

چرا در ایران مردم اینقدر کم می خندند؟ چرا هر وقت کسی بخندد فضا سنگین می شود و همه احساس می کنند با یک موجود جلف و موقعیت نشناس طرف هستند؟

چرا در ایران مجبوریم اینقدر بدبخت باشیم؟ دستشوئی رفتن جلوی دیگران که ممنوع، خنده ممنوع، پوشیدن لباس های زیبا ممنوع، خوش اخلاقی با دیگران مخصوصا اجناس مخالف ممنوع، هر نوع نشانه شادی در فضاهای عمومی ممنوع. کلا هر چیزی که احساس خوبی به آدم بدهد ممنوع .

-------------------------------------------------------------------------------------------

گفتم فلسفه آوردن روم به دیوار دستشوئی رو هم براتون بگم. این امر در اینجا برای ملت یک امر طبیعی (فکر کنم طبیعیه دیگه نه؟) محسوب می شه و مایع شرمساری نیست تا بخوان بگن نه ما دستشوئی نداریم.  مثلا یک بار داشتیم با دو تا از استادام راجع به پروژم صحبت می کردیم یکهو یکیشون گفت من یک دقیقه برم دستشوئی الان میام. منم البته چون تا حالا ندیده بودم آدم محترمی بگه می خواد بره دستشوئی کمی طول کشید تا کامپایل کنم.

یا توی همون کنفرانسی که معرف حضورتون هست، دستشوئی کنار سالن بود و هر کس که می رفت صدای شیر آب و سیفون توی سالن می پیچید. اما تنها کسی که صبر کرد سخنرانی ها تموم بشه بعد بره دستشوئی من بودم. البته من کلا روی این موضوع تو ایرانشم سخت نمی گرفتم اما این سالن کنفرانسه دیگه خیلی ضایع بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

یکی از یادداشت های خانم شین را خواندم. چقدر حرفش را فهمیدم.

خودم را دیدم روزگاری که مصمم بودم که مثل پدر و مادرم نباشم و سرخوش و شاد دوان بودم به سمت آن چیزهایی که آرزو داشتم و ناگهان جایی رسید که آخر طناب بود و زمین خوردم. پای من نیز در بند بود. چه سخت بود باور اینکه در مسیر از پیش تعیین شده ای گرفتارم و این راه به همانی ختم می شود که تصمیم داشتم هرگز به آنجا نروم.

خواستم مادرم را سرزنش کنم  ولی دیدم که این بندها از جنس تاریخند و به چند سالی تلاش پاره نمی شوند. خواستم پدرم را سرزنش کنم  ولی دیدم که مسآله خیلی سخت تر از آن است که بتوانی کسی را برای ناتوانی اش در برابر حل آن سرزنش کنی. شاید پاره شدن این بندها نسل ها به طور بیانجامد.

یاد روزی افتادم که حرکات سرشار از آگاهی و هوشیاری (باهوش بودن نه، یک چیز دیگر) حسین ،نوه عمه ام، باعث شد که بگویم این بچه چقدر می فهمد و عمه گفت که مادرش هم در کودکی همین طور بود و من با خود می گفتم این بچه وقتی بزرگ شود یک چیزی می شود. روزی هم که برای دیدن حسین تازه متولد شده به بیمارستان رفته بودم چیزی در او بود که بی اختیار با دیدنش گریه کردم. قبلا هم نوزاد دیده بودم ولی این احساس جدیدی بود. چیزی در وجود او بود که روحم را به آرامی تکان می داد. مادرش بزرگ شده ولی چیزی نشده، هر چند دوست داشتنی است اما در دور باطل گرفتار است. حسین نمی دانم فردا چه بشود. شاید این هوشیاری خاص نسل به نسل منتقل شود تا بالاخره جایی در این میانه ها وقت شکفتنش برسد.

سخت است که بی هیچ تقصیری خود را گرفتار ببینی. سخت است که در حالی که فکر می کردی توانایی روزی چشم باز کنی و ببینی خیلی هم توانا نیستی و رفتارهایی و افکاری داری که تو را به راهی می برند که نمی خواهی.

اگر بخواهم مقایسه کنم وضع من جزء بهترین وضعیت های ممکن است.

آنکه در فقر و فساد بزرگ می شود چه بگوید؟ آنکه در نهایت بی ارزشی بزرگ می شود چه بگوید؟ آنکه حاصل شهوت دو انسان بی مسوولیت است و در نوزدایش بی هیچ محبتی رها می شود چگونه فریاد بکشد؟ آنکه از کودکی مورد سوء استفاده روحی و جسمی است ؟ آن زنی که در نوجوانی مورد تجاوز پدر قرار گرفته ؟ آن زنی که مادرش او را وادار به هرزگی می کرده؟ آنکه از کودکی در میان جنگ و ناامنی بزرگ می شود؟ آنکه در گرسنگی و ترس هر روزه رشد می کند؟

تنها یک چیز می تواند آرامم کند و امیدی برای رهایی را در من بیدار نگه دارد و آن این اعتقاد که چیزی باید در درون ما انسانها باشد که قدرت شکستن تمام این بندها را داشته باشد. در آن صورت است که می توان از ارزش انسانی صحبت کرد، و گر نه که همگان تنها اسیران جبریم: موفق یا شکست خورده، اخلاقی یا جنایکار، عادل یا ظالم فرقی نمی کند.

"ای انسان تو جویبار کوچکی هستی که از دامنه کوه های تاریخ، وراثت و محیط جاری گشته ای ، اما دیری نخواهد گذشت که به سبب نیروهای نهفته در درونت به اقیانوسی بدل خواهی گشت که تمام جویبارها دست نیاز به سمت تو دراز خواهند کرد." مرحوم علامه جعفری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

این روزها من آرام نیستم من این روزها.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 روزگاری می اندیشیدم تا روزنی به تو بیابم. به دنبال نشانی بودم. آه که چقدر جستم. امروز اما نمی دانم چرا از جستن در من خبری نیست. تنها دلتنگی عمیقی است که  با تو بودن را می طلبد. هر چه می خواهی باش فقط بیا با هم زندگی کنیم. هر لحظه ام را با من باش.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعضی ها چقدر وجود دارند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

یک فرهنگ خوبی که اینجا وجود داره و ما هم یک روزی باید این کار رو در ایران بکنیم، توجه به هنر است. البته باید بگم که من خودم وقتی این جامعه رو دیدم فهمیدم که چرا خیلی ها از بی توجهی به هنر در ایران ناله می کنند و  توجه به هنر و هنرمند یعنی چه.

یکی از مثالهاش ۲۱ ژوئنه که به روز جشن موسیقی معروف هست. البته به جز این روز روزهای دیگری هم هستند اما یک روز ملی وجود داره که همه جای فرانسه جشن موسیقی برقراره. توی این روز هر کس هر وسیله موسیقی داره بر می داره میاد توی خیابون و شروع میکنه به نواختن، شهرداری ها هم از قبل یک سری مکانهایی رو با داربست و برزنت درست می کنند و بلندگو و امکانات صوتی فراهم می کنند، و مردم می توانند بروند وقت بگیرند و در این مکان ها برنامه اجرا کنند، اصلا هم نمی پرسند که این کاری که می خواهید بکنید سطحش بالاست یا پایین، مبتدی هستید یا پیشرفته،البته مکان هایی با امکانات بیشتر در مراکز پر رفت و آمد شهر هست که مخصوص مشاهیر موسیقی و یا کسانی است که  کار درستند و از قبل اعلام می شوند تا مردم بدانند و بروند.

خدماتی مثل اتوبوس و مترو در این شب تا نیمه های شب در دسترس می باااااااشد. 

در اولین فرصت عکسهاش رو براتون می زارم.

عکس ها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط مریم  |