می ترسم از آنکه پیش از پروانه شدن ، مانند کرمی در پیله ام بمیرم.
قشنگ حس می کنم که جای معنویت توی این جامعه خالیه. یادآوری اینکه یک چیزهایی فراتر هم وجود داره نیست. خیلی کم یاد خدا می افتم. چون هیچ حرفی در این باره نمی شنوی و کسی رو پیدا نمی کنی که درباره اینکه ما کی هستیم و برای چی توی این دنیا هستیم باهاش صحبت کنی. انگار یادم نمیاد که اصلا ما قراره که بمیریم. یادم نمی مونه مثل قبلا ها که من مسؤول کارهام هستم و هر کاری که می کنم توی این دنیا و روی زندگیم اثر داره. یک جورایی یادم می ره که من و تمام این دنیا با هم هستیم. ما یک مجموعه هستیم. می رم به سمت اینکه فقط خودمو و زندگی روزمرم رو ببینم. یک جور جزء نگری به جای کل نگری. یک جور جدایی از همه هستی.
البته من اصلا روش جامعه خودمون رو قبول ندارم. حتی وقتی ایران بودم حال و حوصله آدمهای زیادی مذهبی رو نداشتم. ترجیح می دادم که برای محرم یا شبهای احیاء نرم به مجالس عمومی. هر چند دلم می خواست که توی یک مراسم خوب شرکت کنم اما رفتن همان و اعصاب خوردی از حرفهای وعاظ و روضه خونها و برخورد مثبت مردم با این مسائل اشتباه همون. هیچ وقت با این فیلمهای مذهبی با این تعارفهای به ظاهر معنوی مسخره موافق نبودم. هیچ وقت با صلوات اول اخبار، پخش اذان وسط فیلم و جمکران رفتن و هی آقا امام زمان کردن موافق نبودم و اصلا همچین آدمی نبودم.
ای کاش بین دو حد افراط و تفریط جامعه ما و فرانسه یک حد وسطی هم وجود داشت.
من اگر فقط سه بار توی روز صدای اذان رو بشنوم به نظرم کافی هست. اما دریغ که اینجا نمی شنوم.
پ.ن. پست قبلی رو هم تازه نوشتم.
بوی پاییز میاد بدجور. منو یاد غار بورنیک می اندازه. چه برنامه ای بود. چه روستای قشنگی. طاهره هم اومده بود.من و طاهره و فاطمه کلی توی باغهای پاییزی با صدای بلند سرود خوندیم.با فاطمه شعر پاییز آمد در میان درختان رو خوندیم. توی غار هم یک سری نشستیم دور یکی از این حوضچه هایی که با این گوگوریای غاری درست شدند کلی شعر خوندیم. خیلی رؤیایی بود. مثل عروس بود اون حوضه. حوضش از بلورهای سفید نقلی شکل که برق برق می زدند درست شده بود و آب زلالی توش جمع شده بود که حتی من ازش خوردم. با طناب از اون دالون وحشتناک اولش رفتیم پایین و بعدش هم آمدیم بالا. الان دیگه پله درست کردند براش. مزرعه های گل. کوچه باغهای فرش شده با برگهای زرد و نارنجی. خونه های کاهگلی روستا با درهای چوبی. پشت بامهای کوتاه با نردبانی کنار هر کدوم. تخم مرغابی برای شام. نشستن دور آتیش توی اون مزرعه کنار ده و تا نصفه شب با بچه ها حرف زدن. کلا بوی پاییز منو خیلی یاد غار بورنیک میندازه. کی بشه باز با بچه ها بریم. یعنی اصلا میاد باز اون روز؟
برای تزم یک مشکلی پیش آمده. مربوط به ویزام می شه. بعد از کلی این طرف و اون طرف رفتن مسوول روابط بین الملل دانشگاه باهاشون تماس گرفته گفتند مشکلی نیست. باید پس فردا برم فرمانداری. امیدوارم واقعا نخوان سر بدونن.
چند وقت حس نوشتن ندارم. شایدم تصمیم بگیرم دیگه اینجا ننویسم. انگار وبلاگ نویسی یک جور اعتیاد میاره. البته من هنوز دزم بالا نیست اما اکثرا می نالن از این درد خانمان سوز.
روز حسرت رو می بینید؟ من چقدر حرص می خورم از دست این مسعود ... هر چی هم که به خودم می گم فیلمه باز می بینم که دارم حرص می خورم. فریده هم خیلی شبیه مامانشه ها (آزیتا حاجیان) ولی خوشگلتره. من از قیافه مامانش خوشم نمیاد.
خانمه باباش یهودی بود مامانش کاتولیک و شوهرش مسلمون. خودش هم گفت که به خدا اعتقاد داره و یک خارجی ای که به خدا اعتقاد داشته باشه رو به یک فرانسوی که به خدا اعتقاد نداره ترجیح می ده. با اینکه کاملا معلوم بود که خیلی فرانسه رو دوست داره و هی فرانسه و فرانسوی می کرد. می گفت پدر و مادرش بعد از ازدواج دیگه به خدا اعتقاد نداشتن و به اون هم می گفتن که خدا وجود نداره ولی اون بعدا که خودش فکر کرده به این نتیجه رسیده.
دو باری که اومده بود ایران از ایران خوشش نیومده بود مخصوصا که همش ملت تو خیابون لپ بچه خوشگل چشم آبی و مو بورش رو می کشیدن.
شناخت یک جامعه کار یکی دو سال نیست واقعا باید یک ۱۰ ۱۵ سالی شایدم بیشتر در اون جامعه زندگی کنی تا لایه های مختلف جامعه خودش رو نشون بده.
یکی از این لایه های نسبتا تازه آشکار شده برای من قدرت رسانه ها در جامعه فرانسه ـ و فکر می کنم کلا توی جوامع پیشرفته این طوریه ـ در جهت دادن به افکار عمومیه. یعنی افکار مردم قشنگ دستشونه. هر طور بخوان شکل می دنش. در سطح فردی خوب خیلی آزادی و احترام وجود داره. ولی وقتی یک قدم می ری عقبتر می بینی در سطح کلان دقیقا اطلاعات فیلتر شده و حتی غلط به مردم داده می شه. یعنی یک جورایی گول زدن مردم. از یک طرف مردم فکر می کنند که آزادند از طرف دیگه از جایی که نمی فهمند بد جوری دارن می خورن. جالبه که اکثر مردم هم حرف رسانه ها یا به قول خودشون مدیا رو قبول دارن. خوب ما هم اگر از خود ایران نیومده بودیم که حرفاشون رو باور می کردیم. این قدر که اینا اوضاع رو با مهارت خاصی همون طوری که می خوان جلوه می دن.
ساختن فیلم های مستند به نظر من یکی از بزرگترین ابزار برای جلوه دادن امور به اون صورتی هست که مایل هستند.
فیلم یازده سپتامبر رو پریروز نشون می داد. مستندی از اینکه توی هواپیما چی شده بوده. هواپیما رباها اولش که سر هواپیما رو کج می کنند طرف برج ها یک بسم الله غلیظ می گن. بعدش هم همش دارن برای هم آیه قرآن می خونند و می گن خدا رو فراموش نکنید. اعصاب آدم خرد می شه. بعد اون موقع هم که هواپیما داره می خوره به برج یک خانم خوشگل رو نشون می ده که داره با همسرش حرفهای عاشقانه می زنه. ببینید که چطور بیننده رو تحت تأثیر قرار می دن تا حس نفرت پیدا کنه نسبت به کسی که اون صحنه زیبا رو خراب کرده و خوب اونم مسلمونا هستند، خشک و تر باهم.
تبلیغات همش روی اینه که مسلمونا تروریست و خشن هستند. از اون طرف هر کجای دنیا رو نگاه می کنی ـ یعنی تو اخبار خودشون ـ مسلمونا هستند که دارن کشته می شوند و هر روز عزیزهاشون رو از دست می دن. این سربازهای فرانسوی که رفتند افغانستان مردن نمی دونین با چه احترامی براشون اینجا مراسم گرفتند و خانواده هاشون رو نشون می دادن که داغدارن. خوب هر کسی ببینه این صحنه ها رو می گه این افغانی ها و مسلمونا چه آدمهای بدی هستند که این طور خانواده رو داغدار می کنند. یکی از همین مردم نمی گه که شما رو سننه که پا شدین رفتین افغانستان. فکر می کنند مردم جاهای دیگه عقب موندن و اینا دارن لطف می کنند که می رن کمکشون. نمی فهمن که هر روز توی همون افغانستان داره هزار تا از این اتفاقا می افته که هیچ کسم براشون مراسم نمی گیره و این طور از خونواده هاشون دلجویی نمی شه. نمی فهمن که نه تنها مردهاشون می میرن بلکه زن و بچه هاشون توی نا امنی دارن زندگی می کنند. توی عراق همین طور. توی فلسطین همین طور. حالام که گیر دادن به ایران. اگر ما تروریستیم چرا همش ما داریم کشته می دیم و توی جنگ و بدبختی زندگی می کنیم. از اون طرفم واقعا اکثر مسلمونا اینجا فرهنگشون خیلی پایینه. کلی دزد و بچه های توی خیابون ولو و بی نظمی در رانندگی و زندگی و ...
عجب صبری خدا دارد...
اون چیزی که بیشتر آدمو اذیت میکنه ضعفه. اینکه می بینی و هیچ کاری نمی تونی بکنی.
الان یک مریم موش آب کشیده نشسته داره می نویسه. نون نداشتیم و از آنجا که آقای همسر هم نداشتیم خودمون رفتیم نون بخریم. و همون چند قدمی که از ماشین پیاده شدیم رفتیم توی مغازه چنان شدیم که گویی با لباس از زیر دوش می آییم.
طی این جریان فهمیدیم که اون وقتا که توی فیلمها شیلنگ می گرفتن که مثلا بارون آمده و ما کلی بدو بیراه که این چه بارون مسخره ایه اصلا مسخره نبوده و واقعا همچی بارونهایی بلکه هم وحشتناکتر وجود داره.
پی نوشت مخصوص اهالی خانه: بچه ها یادتونه اون روز خونه مامان جون اینا بارون وحشتناک گرفت ما همه با هم رفتیم توی حیاط به اون بزرگی هی دویدیم زیر بارون تا خیس خیس شدیم و بعد یک راست با لباسامون رفتیم توی حموم. قربون مامان برم که درکمون کرد و هیچی نگفت تازه انگار از این حرکت ما خوشش هم آمده بود.
امروز کیمیا آمده پیش من. مامان و باباش باید می رفتن یک شهر دیگه کار داشتن به پیشنهاد خودم گذاشتنش پیش من. اما من چندان از پیشنهادم راضی نیستم. یعنی سخته واقعا. البته بچه ای نیست که اذیت کنه ها. اما می خواد در مورد کارتونهای مختلفی که وجود دارند همش برام بگه. در مورد شخصیتهاشون طوری صحبت می کنه که انگار جدی ترین موضوعات دنیا مربوط به اونهاست و اینها رو یک طوری می گه که منم چاره ای ندارم جز اینکه به همون جدیت بهش گوش کنم. واقعا خیلی جدی و با تمرکز تعریف می کنه. منم همش باید مواظب باشم که نفهمه این موضوع برای من کوچکترین اهمیتی نداره.
یا همش می خواد من باهاش بازی کنم یا باهاش حرف بزنم. برنامه امروزم هم کاملا ایشون تعیین کردند. صبح که گفت خاله من هنوز می خوام بخوابم. گفتم چشم البته منم خیلی خوابم میومد. بعد اومدم سرش رو به نقاشی و اینا گرم کنم یکم به کار خودم برسم دیدم نه کلا خیال نداره منو رها کنه. گفت که ظهر که شد اگر دوست داشتین بریم یک قدمی بزنیم. اینقدر گفت که اگر شما دوست دارین بریم که دیدم اگر نبرمش ول کن نیست. البته هوا یک نم بارون زده بود منم دیدم بد نیست رفتیم بیرون کلی برگ جمع کردیم.حالا عصر برنامه دارم براش با این برگها. کلی قصه ساختم و رفتیم خواهر و برادر و مادر و پدر یک برگه رو پیدا کردیم. اسمش هم گذاشتیم "برگی برگیان زاده". عصر هم آمدم یک کم بخوابم دو تا قصه براش خوندم باز هم نخوابید. بلند شد رفت بیرون و تصور اینکه الان خاله خوابش برده این شجاعت رو بهش داده بود که یک گلدون را کاملا به اجزاء تشکیل دهندش تجزیه کنه.
تلویزیون داره یک چیزی تبلیغ میکنه می گه خاله اینو سینما نشون می ده خیلی خوشگله بیا بریم! الانم رفته دستشو بشوره بعدش گفته میاد برام تعریف کنه چه خوابهایی در مورد کارتون توپو دیده. منم دلم نمیاد بزنم تو ذوقش.
یعنی دیگه من غلط بکنم به کسی پیشنهاد بدم بچش رو بزاره پیش من.
اینجا امروز رسما پاییز شروع شد.
توی نظرات خصوصی نوشته قبلی یک دوست پیغام زیر رو برام گذاشته بود. حرف های دوستم رو با سبز و حرفهای خودم رو با بنفش نوشتم(به شیوه شوکا):
با کل حرفت و اینکه همش می خوایم ثابت کنیم بهترین هستیم موافقم اما فکر می کنم یه فرق بزرگ وجود داره بین ما و طبیعت. هر درخت هر جور رشد کنه زیباست (زیبایی رو می گیرم یه جور هماهنگی با یه قسمتی از روح یا عقلمون ...) . اما هر ساختمون هر جور که ساخته بشه زیبا نیست .
سوسک یا مگس به نظر شما زیبا هستند؟ شاید قبول کنم که بعضی رفتارها زیبا نیستند که اونم به نظرم نتیجه شده از هزار تا اتفاق در گذشته آدم هاست ولی ساختمون رو هر کس هر طوری بسازه و خودش بگه به نظرم زیبا شد برای زیباییش کفایت میکنه. به نظر من. چون زیبایی نسبی هست. به تاریخ و زمان و مکان و حس و حال بستگی داره. زیبایی یک اتفاق در یک نقطه نیست یک روند هست، روند رشد. یک تاریخ*. لارو زنبور، کرم قبل از پروانه، جوجه تازه به دنیا آمده دیدی چقدر زشت هستند؟
خیلی وقتا چیزایی صادقانه به نظرمون زشت می آد ...
همون قضاوت ها ما رو ناهماهنگ کرده با صداقت برای همین زور داره برامون. تاریخ زندگی پشت سرمون به ما گفته زشته. ما رو از طبیعتمون دور کرده.
انگار طبیعت با همه بی نظمی و تنوعش یه فیلتر داره که فقط چیزای زیبا می سازه . آدما و تولیداتشون بعضی وقتا واقعا زشتند!
فیلترش شاید همین باشه که زشت و زیبا نمی کنه. اجازه می ده هر کسی خودش رو بریزه بیرون هر طور که هست. حالا من نمی گم که مثلا قاتله رو ول کنیم خوده محترمشو بریزه بیرون ملت رو هم بندازه بیرون از این دنیا. ولی می گم بفهمیم چرا قاتل شده. ماهم مسؤولیم. اون تنهایی قاتل نشده. تاریخی*پشت این ماجراست.
زشتی هم مثل زیبایی یک تاریخ داره. باز هم به نظر من. خداوندا آن اولین کسی که ظلم کرد را لعنت کن. حالا من خودم نمی دونم اون اولیه که تاریخ نداشت چرا این کار رو کرد.
البته بحث تربیت و اینا به جای خود. درسته. هر چند یک زمانی و کما بیش هنوز هم فکر می کردم و می کنم که بهترین تربیت تربیت نکردنه. خودت خوب باش ببین بچت چه گلی میشه.
* history
من پایم باز بگیا دوستم.
کما فی السابق:
باز هم یه فرق بین ما و طبیعت هست. این که ما با همه جبری که درش قرار داریم یه محدوده اختیار هم داریم.
این باعث می شه ما الزاما بهترین کارها رو نکنیم. اما توی طبیعت تا اون جایی که ما فهمیدیم چیزی بی جا وجود نداره و راهی هم جز این نداره البته:
آن دو شاخ گاو اگر خر داشتی آدمی را بر زمین نگذاشتی
گربه مسکین اگر پر داشتی نسل گنجشک از زمین برداشتی
این جوری معنی زیبایی رو تعمیم می دم به چیزایی بیشتر از چشم نوازی.
درسته. در مورد جبر و اختیار شاید هم کمال ما (اونجا که می گن تسلیم، توکل و ...) این باشه که یاد بگیریم چطور از این اختیار جز هماهنگ با طبیعت استفاده نکنیم. به قول لائوتسو در کتاب تائو ته چینگ به بی عملی برسیم.
۴ تا چیز رو باید از هم جدا کرد دو تا دو تا :
۱- این که بعضی چیزها مربوط به سلیقه ها هستند و خوبی و بدی ذاتی ندارند.
دسته دوم چیزایی که این طوری نیستند: تقریبا همه قبول داریم که دروغ گفتن بده یا قتل که خودت گفتی ...
این که مرز این دوتا چیه فکر کنم همون جاییه که گاهی ما اشتباه می کنیم و یادمون میره یه چیزایی فقط مربوط به سلیقه اند. وگرنه به طرز بی مزه ای همه مثل هم بودیم.
حرف من اینه که اونجاهایی هم که سلیقه نیستند و واقعا بدی هست رو حرفی در موردش نزنیم. روش تأکید نکنیم. فقط نگاه کنیم اما با آگاهی از اینکه اون کار بد هست. همراهی هم نکنیم. خودش محو می شه. البته این کاملا ایده آلیستی هست. یعنی تمرین می خواد راحت نیست. معمولا در این جور مواقع در مورد فرد قضاوت می شه، در حالی که باید فرد از کارش جدا بشه. اون فرد در روند رشد خودش ممکنه کار زشت هم بکنه اما قضاوت و زشتی فقط شامل کار می شه.
۲- این که کاری به نظرمون زشت بیاد حق متهم کردن کسی و بهتر دونستن خودمون رو به ما نمی ده. به همون دلیل که یک تاریخ پشت اون کاره و یک انسان با همه پیچیدگی هاش.
گاهی فکر می کنم اگر خدا بودم سر و ته این دنیایی که ما آدم ها ساختیم رو مثل این سفره یک بار مصرفا با هر چی که توشه جمع می کردم و بدون نگرانی از چیزایی که توش موندن یک راست می انداختم سطل آشغال.
گاهی اصلا حال و حوصله آدم ها و قوانینشون رو ندارم. هر بار که می رم توی طبیعت می گم می شه من همینجا بمونم و بر نگردم.همینجا زندگی کنم. اینجا آزادی به معنای واقعی وجود داره. جوی آب هر طور که عشقش کشیده ولو شده رو زمین و داره راهش رو می ره. درخته هر مدلی که خواسته ریشه داده و قد کشیده. سنگها هر طور دوست دارن خودشون رو انداختن روی زمین. کوه و تپه همین طوری راحت بی هیچ فکری گرفتن نشستن سر جاشون. بابا هیچ کس گیر نمی ده به درخته که چقدر بی کلاس چرا ریشت این مدلی شده. یا به رودخونه که عجب پیچ احمقانه ای خوردی یا به سنگه که بهتر نبود یک خورده مرتب تر می شکستی ... هیچ کسی هم فکر نمی کنه از یکی دیگه بهتره. همه خوش و خرم کنار هم هستند.
اما آدمها. یکی روسری میزاره فکر می کنه خیلی با فهم و شعوره و به اونی که روسری نمی زاره مثل املا و عقب مونده هایی که حاضر نیستن خودشون رو با دنیا وفق بدن نگاه می کنه. اونی که روسری می زاره فکر می کنه آدمی نیست که با هر بادی بره و می دونه اصالت داشتن و دنبال هر موجی را ه نیفتادن یعنی چه و برای همین فکر می کنه از اون یکی بهتره . اونی که باسواده میگه اون که تحصیلات دانشگاهی هم نداره می خواد کتاب بنویسه؟. اونی که تحصیلات دانشگاهی نداره می گه اونا که همش سرشون توی کتابه و اصلا نمی دونن زندگی چیه. یکی چون آرایش می کنه و به خودش می رسه و می دونه بهترین مارک برای هر چیزی چیه و کلا توی باغ خرید و ایناست بهتره یکی چون توی این خط ها فکر می کنه و وقتش رو تلف این چیزها نمی کنه.
چمونه ما آدمها؟ چرا همش دنبال یک چیزی هستیم که بهمون ثابت کنه از اون یکی بهتریم؟ تازه مسخره ماجرا اینه که همون چیزی که برای یکی دلیل بهتر بودن برای اون یکی دلیل بدتر بودنه.
بابا تو رو خدا ول کنید بیاین ما هم مثل همه موجودات دیگه این دنیا زندگیمون رو بکنیم و عشق کنیم. بزارین هر کس میاد پیش ما همون احساسی بهش دست بده که می ره توی طبیعت. احساس کنه راحته، آزاده، می تونه خودش باشه. بزارین یکم هماهنگ بشیم با طبیعت.



اینم سرود ای ایران . بهم بگید که تونستید ببینید یا نه.
درست همون وقتی که فکر می کنی دیگه دارن شرشون رو کم می کنن. فکر می کنی دیگه بهشون مسلط شدی.
اما یکهو سرحالتر از اول پیداشون می شه.
ترک عادت اونقدر سخته که می تونه به بیماری منجر بشه.
اما من نه اون بیدیم که به این بادا بلرزم ای عادتهای مضخرف!
من عاشق ماه رمضون های ایرانم. عاشق اینکه وقتم رو تنظیم کنم زود برم خونه که توی ترافیک نمونم. عاشق خلوتی های بعد از افطار. این دهان بستی و ربنا * و تواشیح اسماء الحسنی. دعاهای سحر. مهمونی های افطار خونه دوست و آشنا. بوی شله زرد، بوی حلوا. سفره قشنگ افطار. نون و پنیر و چای و سبزی خوردن و زولبیا بامیه و خرما. افطاری مدرسه. افطاری گروه کوه. افطاری خونه فروغ خانم اینا. صدای قرآن. صدای دعا.
توی هر چی که شک کنم توی ماه رمضون به ایمان می رسم. مثل یک نفس عمیق می مونه توی زندگی معنویم.
خدایا شکرت که تجربه این ماه رو در زندگیم دارم. خدا شکرت که همچین ماهی رو قرار دادی تا بعد از یک سال بی توجهی و غفلت دوباره به خودمون به روحمون به دلمون توجه کنیم.
* یک لینک توی صفحه هست روی اون کلیک کنید.
زنگ زدم ایران مامان نبود. دلم تنگ شده. پشیمونم که چرا بیشتر ایران نموندم. می تونستم تا آخر سپتامبر بمونم.
از اون همه شلوغی میای اینجا و همش تنهایی.
انواع میز از عسلی کنار مبل تا میز اتاق کار ، تخت، کتابخونه، لوستر، انواع و اقسام بوفه، ظرف، کتاب، سی دی، صفحه گرامافون، سطل آشغال، چوب لباسی، لباس، فرش، اسباب بازی، ماشین لباسشویی، انواع وسایل برقی، دوچرخه، وسایل اسکی، قایق، باطری بی مصرف، کالسکه بچه ....... خریداریم.
نه بابا ببخشید می خواستم یک چیز دیگه بگم اما یکهو جو منو گرفت فکر کردم پشت یکی از این وانت هام و تو کوچه دوره افتادم.
تمام اینها رو که بالا نوشتم می شه در یک جایی که ما بهش می گیم امائوس پیدا کرد. در واقع جنبش امائوس توسط یک کشیش خوش فکر در سال ۱۹۴۹ برای کمک به فقرا آغاز شده است.

توی شهر ما یک رستوران هم هست که غذای مجانی می ده و فقرا می تونن برن اونجا غذا بخورن.
حالا این قسمتیش که ما می شناسیم این طوریه که وسایل مجانی وارد امائوس می شوند (کسی خودش می بره می ده یا بعضیا وصیت می کنند که بعد از مرگشون وسایلشون رو بدن امائوس یا هر جور دیگه ای) و بعد با قیمت های خیلی مناسب به فروش گذاشته و در آمد این کار صرف امور خیریه می شه. خیلی وقت ها چیزهایی با کیفیت خوب و گاهی حتی نو با قیمت فوق العاده پایین تر از بازار رو می شه اینجا پیدا کرد. هر چیزی هم که فکرش رو بکنین پیدا می شه.


من معتقدم برای اینکه یک چیزی بهترین حالتش پیدا بشه باید از یک جایی شروع کرد مثلا وسایل رو چید، زندگی رو شروع کرد، روابط رو ایجاد کرد، پیش نویس رو نوشت و ... بعد صبر کرد. با گذشت زمان بهترین حالت خودش پیدا می شه. لزومی نداره که از اولش بهترین حالت باشه. اتفاقا این طوری نتیجه نهایی خیلی پخته تر می شه.
کتابهامون هم دیگه اونقدر زیاد شده بودند که رفتیم و یک کتابخونه خریدیم.
۲.خیلی ها امسال توصیه می کردند که برای برگشتنتون بهتر فکر کنید. واقعا هم آدم شک می کنه. اما برای خود من وجود یک عده که دوستشون دارم و روش فکر کردن و زندگی کردنشون رو می پسندم دلگرمی بزرگیه. وجود دوستای خوب و البته اعضای خانواده، وجود یک عده آدم درست و حسابی که دارن به زندگی در ایران ادامه میدن و سعی می کنند کارشون رو درست انجام بدن. البته بعضیهاشون دارن به رفتن فکر می کنند. اگر کسانی که دوستشون داری و یا می دونی که می فهمند، نباشند آدم بره ایران چه کار؟ ولی تا وقتی حتی یکی دو تاشون مونده باشن من ایران رو به هر جای دیگه دنیا ترجیح می دم.
آدم باید ببینه از زندگی چی می خواد. واقعیتش اینه که من شادی رو می خوام و توی ایران با همه مشکلاتش احساس می کنم که شادترم. یک لحظه بودن با کسانی که دوستشون دارم کلی می تونه به من انرژی و شادی بده. اگر یک روز اینجا هم همونقدر احساس شادی کنم اونوقت توی تصمیمم تجدید نظر می کنم.
