تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

دو بار با فاصله یک هفته به بیمارستان رفتم. برای تبریک به همسایه هایی که مادر شده اند. یکی پسر و یکی دختر. مادر پسر دلش دختر می خواست و مادر دختر چون  یک دختر دیگر داشت دلش پسر می خواست.

این ماجرا چیز بزرگی دارد که  حسش می کنم اما نمی فهمم. وقتی نوزاد تازه متولد شده را می بینم   لرزش خفیفی در جسمم می افتد. حسی که گنگ است. مثل وقتی با چشمان ضعیف بدون عینک می خواهی چیزی را بخوانی اما هر چه سعی می کنی نمی توانی. 

عجب! یک زمانی توی شکم یک نفر دیگر بوده ای  و بعد ناگهان از یک سوراخ کوچک که اندازه شصت پایت هم نبوده خودت را انداخته ای بیرون.توی این دنیا. یعنی واقعا این موجود کوچولو که بیشتر شبیه اسباب بازی است از شکم مادرش بیرون آمده؟

اینجا همه باید طبیعی زایمان کنند مگر اینکه مشکل خیلی حادی داشته باشند. پدر ها هم در اتاق زایمان کنار مادرها هستند. بند ناف بچه را آنها می برند. فیلم برداری هم مجاز است.

مادرها می گفتند که درد زایمان خیلی فراتر از آن چیزی بود که فکرش را می کردیم. می گفتند تا نکشی هرگز نمی فهمی. ولی هر دو راضی بودند. به خاطر لحظه ای که بچه را بعد از بریدن ناف روی سینه شان گذاشته بودند.  مادر پرنیا می گفت که اشکهایش بند نمی آمد. گفت این لحظه زیبا باعث شد همه دردها یادش برود.

پدر پرنیا هم به آقای همسر توصیه می کرد اینجا بچه دار شوید. به خاطر تجربه این لحظات. تحت تاثیر قرار گرفته بود. ضمن اینکه فهمیده بود که زنش چه مشقتی را برای به دنیا آوردن بچه تحمل کرده.

 در ایران ظاهرا فقط در بیمارستان آتیه پدر می تواند در اتاق زایمان کنار مادر باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 یک بشقاب طلا افتاده در آب. برق برق می زند.  شاید هم حفره ای باشد به دنیایی پر از نور. به جایی که روز است وقتی اینجا شب است. یا دنیایی پر از زیبایی و روشنی. این شاید سوراخی باشد روی زمین باغی در آنجا که به حیاط تاریک ما باز شده است. شاید هم سوراخی باشد روی دیوار کوهش که باز شده به حیاط تاریک ما. شاید هم ...

 دست می‌برم در آب. دایره تکه تکه می‌شود و من و آب تنها می‌مانیم در سیاهی شب.

تنها که می‌شوم یادم می‌آید   مدت هاست دانشمندان فهمیده اند  آن بشقاب زرین آبهای زمین٫ کره تاریک و سوراخ سوراخی بیش نیست.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

باز فصل رنگارنگ پاییز ...

آفتاب رنگ باخته و کم ارتفاع ...

باز سایه‌هایی که قد می‌کشند و روزهایی که کوتاه می‌شوند...

باز این باد سردی که دلم را می‌لرزاند ...

باز این فصل پر از بوهای به یاد‌ماندنی ...

بوی  کوچه‌‌ پس‌کوچه‌های دماوند ... 

بوی کوه ... بوی تبریزی‌های برهنه ... بوی رود گل‌آلود

بوی لواشک ...  بوی سماور ... بوی مادرجان ... بوی عشق

باز این  پاییز...   با ابرهای کبود و سرگشته... با بادهای خشن و سرد ... با حس عاشق بودن ... با حس دلتنگی عاشقانه ...

باز این فصل شوریدگی...



+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

خورشیدهای هر کس به اندازه روزهایی است که شب می کند.



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

چرا ما باید ایرانی باشیم؟

یک جورایی بدم آمده از اون منطقه...

یک جورایی نا امیدم از خودمون ...

شدم مثل کسی که عاشق یک آدم بد و نابکاره

می بینه این عشق این وابستگی همش دردسره اما باز کاریش نمیتونه بکنه

چون عاشقه چون تمام وجودش اونو میخواد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط مریم  |