تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

رشیده اداتی که یکی از زنان کابینه سارکوزی است و در عین حال تنها فرد مسلمان کابینه  مدتیه که حامله است. حالا من نمی دونم این بچه زبونم لال ناقص به دنیا میاد از فشار کار وزارت مادرش یا به صورت مادرزادی دچار عارضه وزارت یا ریاست جمهوری میشه و پا به دنیا میزاره.

چون ازدواج رسمی نداشته کسی نمی دونه پدر این بچه کیه! البته توی جامعه فرانسه خیلی ها هستند که ازدواج رسمی نمی کنند ولی از نظر اخلاقی آدمهای متعهدی هستند و گاها تا چهار تا بچه هم دارند.  ازش هم پرسیدن گفته این مسأله مربوط به زندگی خصوصی من هست. البته حدسیاتی مثل اینکه پدرش نخست وزیر سابق اسپانیاست وجود داره. اما فقط حدسه. جامعه فرانسه رو دارین که ملت نمی دونن وزیر مملکت از کی حامله شده؟

با ایران که مقایسه می کنم که زنهای حامله اگر بیان بیرون ملت چهارچشمی نگاهشون می کنن و بعضیا هم یک طوری که یعنی چطوری روت شده با این شکم تابلوت بیایی توی خیابون خوشم میاد که رشیده اداتی با شکم برآمدش جلوی جمعیت می ایسته و سخنرانی می کنه، با خبرنگارا مصاحبه می کنه و تمام دنیا فیلمش رو پخش می کنند اونم در حالی که این سوال توی ذهن ها وجود داره که پدر این بچه کیه.

پی نوشت به یک وحید: من هنوز منتظرم نظرات مخالف شما رو در مورد پست قبل بخونم.

یک چیزی راجع به گل شیفته نوشته بودم حذفش کردم. به من چه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

همونقدر که توی جامعه ما برای مذهب تبلیغ می شه و هر چیز نامربوطی رو بهش ربط می دن و خستت می کنند جامعه اینا با س¤ک¤ س این کار رو می کنه. 

فرق جامعه ما و اینا فرق یک دنیای قدیم و جدیده. قدیما اگر می خواستن کسی رو حذف کنن و نذارن حرفش به گوش کسی برسه می کشتنش همین طوری تو حمام رگش رو می زدن. امروزه اما ملت رو با ترور شخصیت و تبلیغات منفی حذفش می کنند سرآخرم اگر بخوان بکشنش با هزار کلک که یک اتفاق به نظر برسه. دنیای جدید توی هر کاریش ظرافت به خرج می ده.

روحی که پشت این ماجراست اما یکیه فقط روش ها فرق داره. یکی مذهب یکی س¤ک٪س. دیگه خیلی وقته حنای مذهب برای اینا رنگی نداره برای همین دستشون رو گذاشتن تو یک حنای جدید. حالا کو تا ملت بفهمن که قصه همون قصه قدیمیه. نمی دونم ما بعد از مذهب می خوایم گول س¤ک٪س رو بخوریم یا بالاخره می فهمیم ما؟

بدجور به قول آقای همسر قاط زدن. دیگه زنه نمی ره مردش رو با یک زن دیگه پیدا کنه. بچه هه اعصابش خورده از اینکه باباش با پسری بوده که داداشش می خواسته می ره خونه می بینه یک آقای دیگه با مامانشه. بعد آیا یک شبکه پرت و کم بیننده اینو نشون می ده؟ خیر. یک شبکه پر بیننده. گفتم این یک چشمش رو براتون بگم که فکر نکنید این حرفا رو می زنم چون نمی تونم با دنیای مدرن خودم رو وفق بدم. اگر در موردم این طوری فکر می کنید باید با عرض پوزش بگم به نظر من شما هم قاط زدید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

مشکل تزم به نظر می رسه که حل شده. یعنی من شدم شهید صحرای کربلا از بس که هی از این دفتر به اون دفتر و از این جا به اونجا رفتم. کارهای اداری فرانسه واقعا وحشتناکه. بدتر از ایران نباشه بهتر نیست. 

الانم  دو تا کاغذ گذاشتم توی دفتر رئیس دانشگاه امضاء کنه. سه روزه که هنوز انجام نشده. یک روز رئیس نیست. یک روز خانم منشی می گه من نیستم. جریان قیر و قیفه. این فرانسویا خیلی خوب کار می کنند اما مثل شلمان توی بامزی که سر ساعت یکهو خوابش می بردا، اینام اگر ساعت دوازده شد، ساعت ۶ یعنی پایان وقت اداری شد یا موقع مرخصی و وکانس شد آب دستشون باشه می زارن زمین برن به ناهار و استراحت  وخوشیشون برسن. هر روز منشیه بهم میگه فردا. یک کم شک کردم به منشیه. نکنه می خواد انجامش نده. بعضیاشون از این سنگ اندازای ها می کنند با خارجی ها.

بعدا نوشت: گفتم حالا که غیبت منشیه رو کردم بیام بگم که امروز رفتم و با خودش و دو نفر دیگه صحبت کردم و فهمیدم که کلا این طور امضاها بین یک هفته تا ده روز طول می کشه. منشیه بی تقصیره بنده خدا.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/12ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

این چیزهایی که می خوام بگم احتمالا در مورد اروپایی ها صدق می کنه اما چون من فرانسه رو دیدم می گم فرانسوی ها. برام جالبه که آدمها و بهتره بگم فرهنگهایی این قدر متفاوت با ما توی دنیا وجود داره.  فقط تعجب می کنم ولی نمی تونم بفهممش.

به نظر من اکثر (نه همه) فرانسوی ها خیلی ساده تر از ما هستند. در واقع بهتره بگم ما خیلی پیچیده هستیم.  خیلی وقتا در برخورد با فرانسوی ها (و معدود آلمانی ها و انگلیسیها) خیلی خوب می فهمم که چرا اینها استعمارگر شدند و ما کسانی که به غارت بردنمون. گاهی کاملا این روحیه رو در خودم می بینم استثمار بشم و در طرف مقابلم این روحیه رو که استثمارم کنه. البته معنیش این نیست که این اتفاق می افته. چون اصلا حوصله ندارم ببینم کسی می خواد به خاطر اینکه فکر می کنه آدمیم که هیچی نمی گم ازم سوء استفاده کنه. ولی می فهمم که چی شده که این طوری شده و می بینم که خیلی ایرانیها به خاطر باورهای اشتباهی که خودشون رو زیر اسمهای خوش آب و رنگی مثل مراعات، احترام گذاشتن، ادب و ... قایم می کنند با فرانسوی ها دچار مشکل هستند و از دستشون خیلی عصبانی. اتفاقا توی ایران هم اکثر مردم از هم عصبانی و دلخور هستند.

با این همه من فرانسوی ها رو ترجیح می دم. چون خیلی راحت می تونی بفهمی ازت خوشش نمیاد، مغروره، تو رو و مملکت تو رو عقب مونده جهان سومی می دونه، دوست نداره کمکت کنه و کلا حالا بگو می خواد باهات خوب نباشه و بهت فخر بفروشه. این طوری که موضعشون رو مشخص می کنند من خیلی خوشم میاد چون اون وقت منم موضعم مشخصه منم می دونم چطوری باهاش رفتار کنم، چقدر تحویلش بگیرم و چقدر بهش نزدیک بشم. بدیهاشون رو می شه دید می شه فهمید. حتی اگر زیر یک سلام و احوالپرسی گرم پنهانش کنه برای اینه که آدم محترمی به نظر برسه ولی وقتی باهات تنها شد بهت نشون می ده.

در عین حال به نظر من اکثرا مردم باهوشی هستند. نه هوش ریاضی و فیزیک که در این مورد بیشتر ازشون نباشیم کمتر نیستیم. یک جور هوش اجتماعی، هوش تشخیص اون کاری که باید بکنند. شایدم اسمش هوش نباشه تربیت باشه. مثلا درسته که روحیه استثمارگری و زورگویی دارن اما اگر بهشون نشون بدی که رو تو برای این موضوع حساب نکنند خیلی راحت رفتارشون رو عوض می کنند و به یک رفتار خیلی محترمانه تغییرش می دن. پشت خط قرمزی که براشون گذاشتی می ایستن و به شکستنش اصرار نمی کنند. اما اگر نشون ندی هر روز بیشتر از دیروز از حدشون میان جلو.

به قول یکی از دوستان قابل پیش بینی هستند. بالاخره می تونی یک راهی پیدا کنی که باهاشون کنار بیایی. اگر نفع اونها رو هم در نظر بگیری خیلی راحت می تونی باهاشون سر هر چیزی به توافق برسی. خوب این خیلی خوبه که طرف هر چی رو نفهمه یک چیزی رو خوب می فهمه و اون نفعشه و به خاطرش حاضر به مذاکره هست. از نفع منظورم کمکی در جهت رسیدن به هدفش فارغ از خوب و بدش هست.

شاید اکثر فرانسوی ها ته تهش خیلی خودخواه باشن و هیچ دلیل دیگه ای جز قانون برای اخلاقی بودن نداشته باشن،  اگر موقعیت مناسب باشه برای رسیدن به هدفشون هر بی رحمی رو بکنند و سوار هر آدم مظلومی بشن و به هیچ ملت ضعیفی رحم نکنند اما نهایتا قابل پیش بینی هستند و اگر ببینن با مملکت و یا آدم قدرتمندی طرف هستند رفتارشون رو متناسب با موقعیت طرف تنظیم می کنند. چون می فهمند که این برای خودشون بهتره. این تشخیصشون باعث می شه که برای من قابل احترام باشند.

برعکس در ایران اکثرا با یک دنیا محبت باهات برخورد می کنند و طرف تمام زهراش رو در دوستی می ریزه و در حالی که به اسم محبت تونسته وارد محدوده تو بشه هر کاری دلش خواست می کنه و اصلا کاری به نفع خودش نداره مهم اینه که تو به نفعی نرسی. نمی دونم شاید چون خیلی به نظرش خوشبختی خودش دور و بعیده می خواد لااقل نذاره دیگران هم بهش برسن.

من شنیدم که چینی ها هم همین طور هستند. هندی و پاکستانی ها هم. چرا ما شرقی ها این طوری شدیم؟ حتما باید دلیلی داشته باشه.

اینایی که گفتم نظر فعلی من هست. بعضی دوستام اینجا معتقدند که فرانسوی ها خیلی دورو هستند. و خوب موردهایی که تعریف می کنند واقعا هم همین طور بوده. یا اینکه من از خیلی ها شنیدم که به شدت اهل غیبت هستند. همین حالا بگم که فردا ممکنه  منم نظرم رو عوض کنم.  پس فردا شاید بیام از فرانسوی ها شکایت کنم. شاید بیام بگم اشتباه کردم کلا خیلی پیچیده هستند.  یک جورایی این حرفا رو مشاهده من حساب کنید نه قضاوت و رأی نهایی.

کسانی که خارج ازایران رو تجربه کردن موافقن یا مخالف؟ اونایی که ایران هستن به نظرشون اکثر ایرانی ها همین طوری که من گفتم هستند یا نه؟ چرا ما این طوری هستیم؟ می شه نباشیم یک روز؟

 برداشت های دیگر از اروپا:

قدرت رسانه ها در فرانسه

من دارم غرب زده می شم!!! 

زنهای فرانسوی  

 بازیگر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

چند وقت پیش یکی از خانمهای ایرانی که ماه آخر حاملگیش بود بچش به خاطر یک مشکلی که داشت سقط شد. بیمارستان بهش گفته بود چون این بچه کامل بوده باید مثل یک انسان باهاش برخورد بشه و حتما باید براش اسم بزارین و شناسنامه بگیرید و همون طوری که آدم بزرگها رو توی سنت خودتون دفن می کنید، دفنش کنید.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/05ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 شناخت یک جامعه کار یکی دو سال نیست واقعا باید یک ۱۰ ۱۵ سالی شایدم بیشتر در اون جامعه زندگی کنی تا لایه های مختلف جامعه خودش رو نشون بده. 

یکی از این لایه های نسبتا تازه آشکار شده برای من  قدرت رسانه ها در جامعه فرانسه ـ و فکر می کنم کلا توی جوامع پیشرفته این طوریه ـ در جهت دادن به افکار عمومیه. یعنی افکار مردم قشنگ دستشونه. هر طور بخوان شکل می دنش. در سطح فردی خوب خیلی آزادی و احترام وجود داره. ولی وقتی یک قدم می ری عقبتر می بینی در سطح کلان دقیقا اطلاعات فیلتر شده و حتی غلط به مردم داده می شه. یعنی یک جورایی گول زدن مردم. از یک طرف مردم فکر می کنند که آزادند از طرف دیگه از جایی که نمی فهمند بد جوری دارن می خورن. جالبه که اکثر مردم هم حرف رسانه ها یا به قول خودشون مدیا رو قبول دارن. خوب ما هم اگر از خود ایران نیومده بودیم که حرفاشون رو باور می کردیم. این قدر که اینا اوضاع رو با مهارت خاصی همون طوری که می خوان جلوه می دن.

ساختن فیلم های مستند به نظر من یکی از بزرگترین ابزار برای جلوه دادن امور به اون صورتی هست که مایل هستند.

فیلم یازده سپتامبر رو پریروز نشون می داد. مستندی از اینکه توی هواپیما چی شده بوده. هواپیما رباها اولش که سر هواپیما رو کج می کنند طرف برج ها یک بسم الله غلیظ می گن. بعدش هم همش دارن برای هم آیه قرآن می خونند و می گن خدا رو فراموش نکنید. اعصاب آدم خرد می شه. بعد اون موقع هم که هواپیما داره  می خوره به برج یک خانم خوشگل رو نشون می ده که داره با همسرش حرفهای عاشقانه می زنه. ببینید که چطور بیننده رو تحت تأثیر قرار می دن تا حس نفرت پیدا کنه نسبت به کسی که اون صحنه زیبا رو خراب کرده و خوب اونم مسلمونا هستند، خشک و تر باهم.

 تبلیغات همش روی اینه که مسلمونا تروریست و خشن هستند. از اون طرف هر کجای دنیا رو نگاه می کنی ـ یعنی تو اخبار خودشون ـ مسلمونا هستند که دارن کشته می شوند و هر روز عزیزهاشون رو از دست می دن. این سربازهای فرانسوی که رفتند افغانستان مردن نمی دونین با چه احترامی براشون اینجا مراسم گرفتند و خانواده هاشون رو نشون می دادن که داغدارن. خوب هر کسی ببینه این صحنه ها رو می گه این افغانی ها و مسلمونا چه آدمهای بدی هستند که این طور خانواده رو داغدار می کنند. یکی از همین مردم نمی گه که شما رو سننه که پا شدین رفتین افغانستان. فکر می کنند مردم جاهای دیگه عقب موندن و اینا دارن لطف می کنند که می رن کمکشون. نمی فهمن که هر روز توی همون افغانستان داره هزار تا از این اتفاقا می افته که هیچ کسم براشون مراسم نمی گیره و این طور از خونواده هاشون دلجویی نمی شه. نمی فهمن که نه تنها مردهاشون می میرن بلکه زن و بچه هاشون توی نا امنی دارن زندگی می کنند. توی عراق همین طور. توی فلسطین همین طور. حالام که گیر دادن به ایران. اگر ما تروریستیم چرا همش ما داریم کشته می دیم و توی جنگ و بدبختی زندگی می کنیم. از اون طرفم واقعا اکثر مسلمونا اینجا فرهنگشون خیلی پایینه. کلی دزد و بچه های توی خیابون ولو و بی نظمی در رانندگی و زندگی و ...

عجب صبری خدا دارد...

اون چیزی که بیشتر آدمو اذیت میکنه ضعفه. اینکه می بینی و هیچ کاری نمی تونی بکنی.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

علت این سرعت در نوشتن وقت آزاد و حرفهای ناگفته است. گفتم که به هر حال بدونید چه  خبره و اما ...

امسال یک سر (همین کوچه بغلیه آخه) رفتیم آلمان. شام خونه یکی از دوستان بسیار جالب بابا (آقای ر ) بودیم. می گفت آلمان از نظر فلسفه خیلی جلو هست. الان آمدند دیدند که فلسفه دارد خودش را تکرار می کند برای همین تصمیم گرفتند یک دائره المعارف تهیه کنند که هدفش ایجاد سوال برای فلسفه باشد.  موسسه آقای ر هم قرار است چند جلد آن را بنویسد.

می گفت الان در آلمان هر کسی تحصیلات فلسفه داشته باشد می تواند مطب بزند. مریض هایشان هم انسانهای سرگشته هستند. آدمهایی که نمی دانند باید در این دنیا چه کار کنند. البته من این قسمت رو دقیقا نفهمیدم که مریضهاشون  مشکلشون چیه. این آقای ر هم از این کارها میکند.

------------------------------------------

یک چیز  دیگم در مورد آلمان بگم که در آلمان برای پوشش آزادی مطلق وجود داره. یعنی می خوای سر تا پات رو بپوشون می خوای می بخشیدا لخت مادرزاد بیا بیرون. آقای ر می گفت یک بار در دانشگاه سخنرانی داشت دو نفر از همین انسانهای مادرزاد (یعنی همونطور مادرزاد مونده) هم در سخنرانی بودند. این آقای ر هم از اون جایی که آدم جالبی هست رفته باهاشون صحبت کرده و می گفت خیلی هم آدمهای مؤدب و محترمی  بودند. خلاصه ته و توی قضیه رو در آورده که ایرانیها برای به هم زدن مجلس به اینها گفتند این سخنرانی براتون جالب خواهد بود برید و بعد که این دو تا فهمیدن رفتن از اون ایرانیها شکایت کردن که اینها ما رو احمق فرض کردن.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

اینجا همه می خندند. به راحتی. بارها صدای خنده و حتی قهقه آدمها را از خدمتکار گرفته تا رئیس شنیده ام. همین که اینقدر برایم محسوس بوده و جلب توجهم را کرده ... . اینجا وقتی وارد اداره ای می شوی وقتی به مغازه می روی وقتی در جای شلوغی هستی خیلی عادی است که صدای خنده حتی قهقهه بشنوی. بدون اینکه ناگهان کلی چشم غضب آلود برگردد طرف صدای خنده و ناگفته بگوید که چقدر بی شرم!

چرا در ایران مردم اینقدر کم می خندند؟ چرا هر وقت کسی بخندد فضا سنگین می شود و همه احساس می کنند با یک موجود جلف و موقعیت نشناس طرف هستند؟

چرا در ایران مجبوریم اینقدر بدبخت باشیم؟ دستشوئی رفتن جلوی دیگران که ممنوع، خنده ممنوع، پوشیدن لباس های زیبا ممنوع، خوش اخلاقی با دیگران مخصوصا اجناس مخالف ممنوع، هر نوع نشانه شادی در فضاهای عمومی ممنوع. کلا هر چیزی که احساس خوبی به آدم بدهد ممنوع .

-------------------------------------------------------------------------------------------

گفتم فلسفه آوردن روم به دیوار دستشوئی رو هم براتون بگم. این امر در اینجا برای ملت یک امر طبیعی (فکر کنم طبیعیه دیگه نه؟) محسوب می شه و مایع شرمساری نیست تا بخوان بگن نه ما دستشوئی نداریم.  مثلا یک بار داشتیم با دو تا از استادام راجع به پروژم صحبت می کردیم یکهو یکیشون گفت من یک دقیقه برم دستشوئی الان میام. منم البته چون تا حالا ندیده بودم آدم محترمی بگه می خواد بره دستشوئی کمی طول کشید تا کامپایل کنم.

یا توی همون کنفرانسی که معرف حضورتون هست، دستشوئی کنار سالن بود و هر کس که می رفت صدای شیر آب و سیفون توی سالن می پیچید. اما تنها کسی که صبر کرد سخنرانی ها تموم بشه بعد بره دستشوئی من بودم. البته من کلا روی این موضوع تو ایرانشم سخت نمی گرفتم اما این سالن کنفرانسه دیگه خیلی ضایع بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

یک فرهنگ خوبی که اینجا وجود داره و ما هم یک روزی باید این کار رو در ایران بکنیم، توجه به هنر است. البته باید بگم که من خودم وقتی این جامعه رو دیدم فهمیدم که چرا خیلی ها از بی توجهی به هنر در ایران ناله می کنند و  توجه به هنر و هنرمند یعنی چه.

یکی از مثالهاش ۲۱ ژوئنه که به روز جشن موسیقی معروف هست. البته به جز این روز روزهای دیگری هم هستند اما یک روز ملی وجود داره که همه جای فرانسه جشن موسیقی برقراره. توی این روز هر کس هر وسیله موسیقی داره بر می داره میاد توی خیابون و شروع میکنه به نواختن، شهرداری ها هم از قبل یک سری مکانهایی رو با داربست و برزنت درست می کنند و بلندگو و امکانات صوتی فراهم می کنند، و مردم می توانند بروند وقت بگیرند و در این مکان ها برنامه اجرا کنند، اصلا هم نمی پرسند که این کاری که می خواهید بکنید سطحش بالاست یا پایین، مبتدی هستید یا پیشرفته،البته مکان هایی با امکانات بیشتر در مراکز پر رفت و آمد شهر هست که مخصوص مشاهیر موسیقی و یا کسانی است که  کار درستند و از قبل اعلام می شوند تا مردم بدانند و بروند.

خدماتی مثل اتوبوس و مترو در این شب تا نیمه های شب در دسترس می باااااااشد. 

در اولین فرصت عکسهاش رو براتون می زارم.

عکس ها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

اوایل که آمده بودم فرانسه تفاوتی که بین جامعه خودمون  و جامعه اینها حس می کردم از جنس عقب موندگی ما نبود. یک خصوصیات خوبی رو می دیدم که جامعه اینها داره ولی ما نداشتیم. گاهی فکر می کردم که چرا بعضی ها عاشق دنیای غرب می شن تا حدی که به یک جور از خود بیگانگی می انجامه.

 

اما حالا که بیشتر دارم وارد روند زندگی اینجا می شم و در ریز روابط و اتفاقات روزمره وارد می شم کم کم دارم حس می کنم که چرا بعضی ها به قول معروف غربزده می شن.

 

مسأله پیشرفته بودن جوامع غربی فقط مسأله علم و تکنولوژی نیست. این پیشرفت رو در همه چیز می بینی. نگاهی که اینها به هنر، آزادی، انسان، حقوق انسان و ... دارن خیلی پخته تر از نگاه ماست. نگاهی که خیلی پیچ و خم ها رو گذرونده و از نقاط کور خودش عبور کرده. و در خیلی از زمینه ها تونستند این نگاه رو به صورت یک فرهنگ عمومی جا بندازن.

 

به نظر من هر چی جامعه پیشرفته تر می شه تعریفش از انسان به عنوان کسی که حق داره شهروند محترمی باشه آسون گیر تر میشه و افراد بیشتری رو توی این تعریفش جا میده. شاید در مورد فرد انسان هم همین طور باشه. یعنی هر چی نگاه کسی به زندگی عمیق تر و پخته تر باشه بقیه رو بهتر تحمل می کنه و خیلی در مورد چگونه بودنشون سخت گیری نمی کنه.

 

مثلا در مورد کسانی که دچار عقب افتادگی های ذهنی و جسمی هستند جامعه اینها واقعا خوب برخورد می کنه. اولا که به این افراد آموزش می ده تا بتونند کار کنند و درآمدی برای خودشون داشته باشن. بعد عموم مردم چقدر خوب اینها رو می پذیرن. بارها شده که افراد معلولی رو دیدم که در فروشگاه ها کار می کنند. چون به هر حال ممکنه به سرعت افراد دیگه نتونن کارها رو انجام بدن، مردم خیلی خوب تحمل می کنند. اصلا این طوری نیست که مردم هی برگردن طرف رو نگاه کنند یا در رفتارشون ترحم نشون بدن. کاملا طرف رو جدی می گیرند. هر جا که پارکینگ باشه یک جاهایی برای معلولین در نظر گرفته شده. در تمام دستشوئی های عمومی دستشوئیه مخصوص معلولین وجود داره. اتوبوس ها یک امکانات خاصی برای معلولین دارند که بتونن با چرخشون پیاده بشن. حتی من دیدم که شرکت اتوبوس رانی ماشین هایی گذاشته که مخصوص معلولینی هست که باید یکی سوار و پیادشون کنه.  سر چهارراه های مهم همراه با سبز شدن چراغ عابر پیاده زنگی برای نابینا ها به صدا در میاد که بدونن حالا می تونن رد بشن. بعضی ها به شوخی می گن که معلولیت اینجا یک نکته مثبت به حساب میاد چون جامعه کلی خدمات اجتماعی برای این افراد داره.

 

حالا اینها که خوب معلولین و افراد خاص هستند. در مورد آدمهای معمولی هم خیلی راحت گیر تر هستند. گاهی بعضیا یک رفتارهای عجیب و غریبی دارن که کاملا مشخصه مشکل دارن، مثلا دچار اعتماد به نفس خیلی کم هستند. ولی بعد طرف با همین وضعیت استاد دانشگاه یا محققه، با بقیه قاطی شده. بقیه هم قبولش کردن، حالا شاید نه به اندازه یک آدم با توانایی بیشتر ولی خوب اونقدر هم طردش نمی کنند که نتونه به کارش برسه. در حالی که در ایران این طور افراد واقعا پذیرفته شده نیستند. البته اینجا هم آدمهای نخاله پیدا می شن. آدمهایی که دائم درحال غیبت کردن و مسخره کردن دیگران هستند. ولی فرهنگ عمومی این طور نیست.

 

یک مثال دیگه از رشد فرهنگیشون اینه که اگر از قبل ندونی کی چه کاره هست نمی تونی از رفتارهاشون بفهمی. لااقل توی دانشگاه که این طوریه. حتی گاهی نمی تونی بفهمی که این استاد هست یا دانشجو. در همین کنفرانسی که رفته بودم، یک آقای خیلی متواضع و دوست داشتنی و جا افتاده ای بود که هرکس می خواست بره سخنرانی کنه می رفت لپ تاپ و پروژکتور رو براش تنظیم می کرد. چون کنفرانس کوچیکی بود پذیرایی هم همونجا توی سالن بود. موقع پذیرایی هم همین آقا با چند نفر دیگه می رفتن چای و قهوه و شیرینی رو می چیدن. بعد من فهمیدم که این همون آقای معروفی هست که این همه اسمش رو شنیده بودم و از کار درست های مبحث هست و کنفرانس رو هم اون برگزار کرده. من قبلش از این آدم تصور یک آدم پر ابهتی رو داشتم که نمی شه بهش نزدیک شد. حالا اگر ایران بود چند تا بچه دانشجو می آوردن فقط برای انجام خدمات.

 

من خودم بارها در محیط کار و یا حتی محیط دانشجویی که هنوز هیچ کسی برای خودش کسی نشده طبقه بندی های اشتباه رو دیدم. حتی خام خیرخواهانی که بهم نصیحت کردن که چرا خودت چایی می ریزی، چرا خودت اینجا رو تمیز کردی، چرا به حرف اون توجه می کنی، چرا وقتی سرپرست می شی سخت گیری نمی کنی تا کارت رو با قدرت انجام داده باشی و ...  

 

اینجا استاد از دانشجو یا رئیس از کارمند آدم تر نیست. همین طور رئیس دانشگاه و وزیر و رئیس جمهور از بقیه آدمتر نیستند. همین چند وقت پیش سارکوزی توی جمع مردم داشت با همه دست می داد، یک نفر باهاش دست نداد و گفت تو کثیفی من بهت دست نمی دم. سارکوزی هم که اصولا آدم پر رویی هست همونجا جوابش رو داد. ولی در همین حد.  اگر مرده می ترسید هیچ وقت نمی گفت. قبلا هم از این اتفاق ها رو دیدیم. البته اینجا هم رده بندی های اشتباه اجتماعی وجود داره اما خیلی خیلی کمتر از جامعه ما و  نه در حدی که عزت و آزادی انسان ها رو تحت الشعاع قرار بده.

 

من نمی خوام از کسانی که دچار از خود باختگی شدن طرفداری کنم. از کسانی مثل آقایی که توی هواپیما پاریس تهران با کراوات و تیپ با کلاسش مثل طلب کارها با مهماندارهای ایرانی برخورد می کرد و همش غر می زد که ما آدم بشو نیستیم و نمی دید که خودش آدم نیست.

 

یا مثل خانمی که توی فرودگاه مهرآباد پشت سر من بود و در کمال پر رویی چرخش رو آورد جلوی چرخ من ولی بعد که رسیدیم پاریس این به طرز غلط اندازی محترم و با کلاس شده بود.

 

ولی از خود بیگانه نشدن هم کار آسونی نیست. وقتی می فهمی که جامعت با وجود تمام ادعاهایی که داره از خیلی نظرها و مخصوصا از نظر فرهنگی عقب تر از اینهاست و این عقب افتادگی ها و اشتباهات فرهنگی به تو هم آسیب رسونده.

جامعه اینها هم ضعف ها و مشکلات خودش رو داره که شاید ازشون نوشتم. ولی خوبیهاشون رو هم نمی شه نادیده گرفت. هر کس که نادیده بگیره یا جامعه اینها رو هنوز نشناخته یا نمی خواد راستش رو بگه.

 

یادمه که یک جایی می خوندم که فرشچیان هم وقتی آمده بود فرانسه و نقاشی های اینها رو که پرسپکتیو، سایه روشن ها و بقیه تکنیک های نقاشی به خوبی توشون رعایت شده و جلوه طبیعی بهشون داده بود رو با نقاشی های سنتی و ساده خودمون مقایسه کرده بود کلی ناامید شده بود و احساس بدی پیدا کرده بود. بعد با دیدن یک گلدان زیبای ایرانی درموزه لوور دوباره پر از غرور شده بود نسبت به فرهنگ خودمون.  منم می گردم دنبال گلدون خودم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

آسیاب بادی یکی از نشانه های هلند هست و به عنوان یک جاذبه توریستی حفظش کردن و امروزه هم توربین های بادی  زیادی در گوشه و کنار دیده می شه.

آسیاب بادی

یک نوع گل ایرانی هم بود که هنوز باز نشده بود:

گل ایرانی

جاده ای با فرشی از گل:

یک پدیده ای که دیدنش در اروپا برامون عجیب بود، ورود یک عده به مزرعه ای بود که درش قفل شده بود، یک عده حتی رفته بودن توی مزرعه و داشتن عکس می گرفتن و از گلها می کندند و به بچه هاشون میدادند:

ورود غیر مجاز

مزرعه های اطراف ترکیب رنگی خیلی زیبا و متنوعی داشتند:

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

دومین جایی که قرار بود براتون بگم باغ گل هلند هست. البته این یکی بیشتر دیدنیه تا تعریف کردنی،

فعلا این یکی رو داشته باشید تا چند تا عکس دیگه هم بعدا بذارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

چهره شهر خیلی شبیه به شهرهای مذهبی خودمان بود، البته تمیزتر و امروزی تر _ در صورت پاس نداشتن فارسی مدرن تر و شیک تر. مغازه ها پر از تسبیح هایی که به سرشان یک صلیب آویزان بود، پر از خرت و پرت های مذهبی،  شمعی هایی با تمثال مریم  و مسیح مصلوب، کارت پستال هایی از برنادت، مریم، مسیح، مجسمه های مختلف مذهبی، حتی لیوان و انگشت دانه هم دیدم که عکس های مذهبی روی آن چاپ کرده بودند.  در مغازه ای که من یک تسبیح صلیب دار خریدم چند قطره آب چشمه را در یک کارت پرس شده ریخته بودند و می فروختند.

دبه آب هم در اندازه های مختلف برای کسانی که می خواستند از آب آنجا به عنوان تبرک ببرند، فروخته می شد. مثل آب زمزم که مردم دبه دبه از آن می برند.

 

وقتی از خانه برنادت بازدید می کریدم خانمی جلو آمد و سلام کرد، یک مسیحی مصری بود که اتفاقا در شهر ما  زندگی می کرد. برایش جالب بود که ما که مسلمانیم به شهر زیارتی لوقد رفته ایم. من هم گفتم که فرقی نمی کند ما به اینجا هم ایمان داریم. واقعا هم این طور فکر میکنم. از نظر من تفاوتی میان مسلمان و مسیحی و یهودی نیست. تمام انسان های مومن احساس نزدیکی به یکدیگر می کنند.  ایمان حقیقی آنها را در کنار هم قرار می دهد. چرا که حقیقت در همه جای دنیا و در همه دوره ها یکی است و کسانی که به آن رسیده اند مشی مشابهی را در زندگی دنبال می کنند.

جان شیران و سگان از هم جداست          متحد جانهای مردان خداست

آن خانم مصری هم با من موافق بود. معمولا مسیحیانی که در کشورهای مسلمان بوده اند خیلی برخورد مناسب و دید بازی دارند و به خوبی می توانند احساس نزدیکی ایمانی را ایجاد کنند. کمی با هم صحبت کردیم. می گفت در اینجا مومن کم است ولی آنهایی که هستند واقعی هستند. البته من چندان با این صحبت او موافق نبودم چرا که تعصب همیشه در کمین است و من خود دیده ام کسانی را که به مسیحی بودن خود تعصب می ورزند همان طور  که بسیاری به مسلمانی خود.

در هوای بسیار خوب و درمیان  معماری و فضای سبز زیبا به سمت کلیسای اصلی قدم میزدیم. در دلم می گفتم که ماجرا به سادگی آغاز و نهایتا به یک چشمه ختم شده  در دل کوهی که همه می توانند با آن ارتباط برقرار کنند. ولی باز این آدمها آن را پیچیده کردند، بارگاه و بارویی درست کردند که پیش از آنکه مفهوم اصلی دیده شود ذهن مشغول این کلیسا و معماری و دم و دستگاهش می شود.

وقتی رسیدیم به کلیسایی که در انتهای عکس می بینید، به درون کلیسا رفتیم و چند دقیقه ای در مراسمشان حضور داشتیم. از یک قانون مسیحی ها خیلی خوشم می آید. آن هم سکوت در مکان های مقدس است. وقتی هنگام انجام مراسم وارد کلیسا می شوید سکوت همراه با بوی عود و مواد معطر دیگر فضا را پر کرده است. البته صداهای خفیفی به گوش می رسد ولی سکوت بسیار پر رنگ تر است. حتی در کنار چشمه هم که فضای باز بود تقریبا سکوت برقرار بود و مردم با ایما و اشاره با هم صحبت می کردند.   سمت راست کلیسایی که در شکل بالا می بینید رودخانه ای جاری است و در کنار رودخانه ، زیر کلیسا چشمه معروف قرار دارد.مردم برای رفتن سر چشمه صف کشیده بودند:

چشمه درفضای غار مانند قرار دارد:

اکثر زائران اسپانیولی صحبت می کردند. ولی تمام اطلاعات به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، آلمانی و اسپانیولی موجود بود. این تشکیلات مجله ای هم دارد که به هر چهار زبان بالا چاپ  میشود و فروشنده آنها هم با هر مشتری به  زبان خودش صحبت می کرد.

 منظره حیاط از پشت بام   کلیسا:

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

عرضم به خدمتتون که ما رفته بودیم مسافرت. در مورد دو تا از جاهایی که رفتیم می خوام براتون بنویسم.

اولین مکان به خصوص  برای کسانی که فیلم آهنگ برنادت  رو _ که تلویزیون هم چند بار نشون داده _ دیدن جالب هست.

اول یک  خلاصه ای از زندگی برنادت رو بخونین و بعد من عکس ها و توضیحات خودم رو میزارم. 

برنادت  در سال ۱۸۴۴ میلادی ـ  ۱۲۲۳ ه.ش ـ  در شهر لوقد در جنوب فرانسه به دنیا آمد. او بزرگترین فرزند خانواده ۷ نفره و فقیر خود بود. در سن چهارده سالگی برای اولین بار حالت شهود به او دست می دهد و طبق گفته خودش "یک خانم کوچک و جوان" را در  تو رفتگی تخته سنگی می بیند. این تجربه ۱۸ بار دیگر برای او تکرار می شود. در دیدارهای بعدی عده ای از مردم هم با او می رفتند ولی گویا دیگران چیزی نمی دیدند.  در همان مکان امروز مجسمه ای از مریم مقدس قرار داده شده است.

آن خانم جوان از برنادت می خواهد که به مدت ۱۵ روز به همان مکان برود. برنادت هیچ گاه او را معرفی نکرد و تنها او را "خانم" صدا می کرد ولی مردم شهر گفتند که او مریم مقدس بوده است.

در ۱۳ امین دیدار برنادت به مادرش می گوید که خانم به او گفته است : " برو پیش کشیش ها و بگو در اینجا کلیسای کوچکی بنا کنند. بگذار دسته های مردم به اینجا بیایند."

برنادت به همراه دو خاله خود نزد کشیش منطقه دومینیک پیرامال می رود و خواهش خود را به اطلاع او می رساند. اما کشیش که به معجزه و شهود اعتقادی نداشته می گوید که این خانم باید هویت خود را آشکار کند. برنادت در دیدار بعدی این را به خانم می گوید اما او تنها کمی خم می شود و لبخند می زند. کشیش از برنادت می خواهد که باید ثابت کنی که این خانم واقعی است و برای این کار به او بگو معجزه ای انجام دهد که قابل دیدن باشد. بوته گل سرخ زیر فرورفتگی داخل کوه که خانم کوچک در آنجا ظاهر می شد در بهمن ماه ـ اواسط فوریه ـ گل می دهد.

در آخرین دیدار آن خانم به برنادت می گوید که از آب چشمه ای که در زیر سنگ جاری است بنوشد و از گیاهان اطراف بخورد. آنجا چشمه ای وجود نداشت. برنادت فکر می کند که شاید در زیر زمین چشمه ای باشد، با دستهایش خاک گل آلود را می کند و به آب بدمزه ای می رسد. پس از چندین بار تلاش آب تمیز تر می شود و از آن می نوشد و کمی هم از گیاهان اطراف می خورد. در حالی به میان مردم بر میگردد که صورتش گل آلود بود و اثری از چشمه ای که ادعایش را می کرد نبود و همین باعث دامن زدن به تهمت های مردم شد و گفتند که او دروغپرداز و فریبکار است. پس از چند روز چشمه ای در همان مکان جاری شد.

به زودی اثرات شفا بخشی این چشمه مشخص شد. در طی ۱۴۵ سال ۶۷ شفای بدون توضیح به معنای آنکه که هیچ آزمایش علمی نتوانسته آن را توضیح دهد، ثبت شده است. آب این چشمه آزمایش شده و هیچ چیز خاصی جز مواد معدنی در آن یافت نشده است. برنادت خود معتقد بود که ایمان و دعا است که بیمار را شفا می دهد. او در کودکی به وبا دچار شد و بعدها از بیماری آسم رنج می برد. در طی یک حمله شدید آسم با نوشیدن آب چشمه بهبودی کامل پیدا کرد. اما بعدها برای شفای بیماری سل خود از این روش استفاده نکرد.

برنادت در ۱۶ آوریل ۱۸۷۹ـ  بهار  ۱۲۵۸هجری شمسی ـ در سن ۳۵ سالگی از دنیا رفت. ۵۵ سال بعد از مرگش از طرف کلیسا به عنوان قدیس حامی بیماران، خانواده و فقرا پذیرفته شد.

 

برنادت هنگام دفن در سال ۱۸۷۹

 

 در سال ۱۹۰۹ ـ ۱۲۸۸ ه.ش ـ یعنی ۳۰ سال بعد از مرگ قبر او را شکافتند . در حالی که صلیب عیسی و تسبیح در دستش کاملا از بین رفته بودند، جسدش از هر گزندی در امان مانده بود. این نیز یکی از معجزاتی بود که باعث شد بعدها او به عنوان قدیس شناخته شود. جسد او را بعد از شستشو و تعویض لباس دوباره دفن کردند. 

بار دیگر در سال ۱۹۱۹ نبش قبر کردند. این بار نیز جسد کاملا سالم بود فقط کمی رنگ صورتش تغییر کرده بود که احتمالا شستشوی جسد در نبش قبر قبلی این اثر را داشته است. 

در سال ۱۹۲۵ برای بار سوم قبر او را شکافتند. قالبی از صورت و دست های او تهیه کردند. از بیم آنکه که تغییر رنگ صورت و حالت چشم ها برای بینندگان خوشایند نباشد، موم سبکی مطابق با قالب روی صورت ودست های او کشیدند. در نهایت بدن او را در تابوت مخصوصی گذاشتند و امروز زائران از جسد برنادت در شهر نووقز  نزدیک به بازدید می کنند.

تقاضای برنادت برای ساخت کلیسای کوچک در محل یاد شده باعث شد که تعداد زیادی کلیسا در شهر لوقد ساخته شود. تمام این کلیساها زیر نظر  کلیسای کاتولیک روم هستند. سالانه نزدیک به ۵میلیون زائر از این شهر دیدن می کنند. در فرانسه تنها پاریس  هتل های بیشتری از شهر لوقد دارد.

منبع این نوشته

عکس و مطالب بیشتر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/05ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

اینجا مردم مهارت خاصی در "ادای خوب بودن را درآوردن" دارند.

اما وقتی از این نقش بیرون می آیند و خودشان می شوند می بینی که تنها لباسی زیبا به تن کرده بودند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

پرده اول: امروز به مناسبت محرم شیعیان شهر مجلسی برپا کرده بودند. ما هم رفتیم. ۴۰،۵۰ نفری می شدند. روحانی ای دعوت شده بود که به عربی سخنرانی می کرد و مترجم به فرانسوی تکرار می کرد. در دل این دنیای متمدن گریزان از هر آنچه که ته رنگی از مذهب داشته باشد، این مرد روحانی ... دریغ از کلامی که مفید افتد و دردی از انسان دوا کند. گویی که روحانیان همگی خطابه هایشان را  از روی یک کتاب خاک گرفته از بر می کنند. در انتها روضه ای به رسم روزه های کوثری شروع کرد و ... در نیمه از مجلس بیرون زدم.

پرده دوم: امروز صبح تلویزیون برنامه ای نشان میداد از کلیساهایی که جدیدا رواج پیدا کرده اند. بر خلاف کلیساهای دیگر بسیار شلوغ بود. نه از مجسمه و شمع های غول پیکر خبری بود و نه از شیشه های رنگی بلند و نه از نیمکت های مخصوص کلیسا.  یک سالن معمولی با صندلی های معمولی و یک سن برای اجرای برنامه. کشیشها کت و شلوار پوشیده بودند، مثل بقیه. سرود و موسیقی امروزی و شاد ، برخلاف موسیقی سنتی کلیساها که یکنواخت و تنها با پیانو است، به صورت زنده اجرا می شد، مردم می رقصیدند و دعا می خواندند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

یکی از مسائلی که در این فضا به اهمیت واقعی اش پی بردم مساله زبان است.
چیزی که توجهم را به طور خاص جلب کرده ،استفاده از کلمات و عبارات قابل فهم و ساده برای بیان موضوعات علمی و یا روزمره است.
بر عکس ایران که معمولا استفاده از کلمات عجیب تر و نا آشنا تر نشان از فهم و درک طرف مقابل دارد. حتی در مقاله ها، کتاب ها و نوشته های روزنامه ای هم نثر خیلی ساده پسندیده نیست. چیزی که از آن به عنوان "غیر ادبی" یا " غیر علمی" یاد می شود. نمی دانم دلم بسوزد یا عصبانی باشم.
در جامعه ما سادگی نشان کم اطلاعی است. قابل فهم صحبت کردن نشان افکار پیش پا افتاده و پیچیده نبودن نشان ساده لوحی است. چه اشتباهات بزرگی. اشتباهاتی که باعث می شود که اگر کسی دو کلمه یاد گرفت احساس دانشمند بودن بکند. اشتباهی که تعریف وارونه ای از دانایی، علم و فرهیختگی ارائه می دهد. اشتباهی که باعث می شود فضل و دانش و شخصیت برای مردم عادی غیر قابل دسترس به نظر بیاید. اگر کسی به این هنرها آراسته شود آن قدر از مردم عادی فاصله می گیرد که همه با یک احترام غیر معقول با او برخورد کنند و در برابر او احساس ناتوانی و کم بودن کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

می دونستین توی فرانسه برای یک شغل با شرایط کاری یکسان به کارمندان زن کمتر از کارمندان مرد حقوق می دهند؟

البته منم نرفتم این رو تحقیق کنم، اما یک فرانسوی خودش اینو می گفت.

حالا اگر همین موضوع توی ایران وجود داشت، توی بوق کرده بودن همه دنیا تا حالا فهمیده بود،

و حتما خانم های فرانسوی می خواستند به خاطر این موضوع هم با ما هم درد باشند و برامون دل بسوزونند.

آخه یک بار یکیشون به من می گفت که ما با زنان شرقی خیلی هم دردیم، شما در شرایط بد زندگی می کنید و بهتون ظلم میشه، فکر کنید چقدر من عصبانی شدم، تازه این به زبون آورد ولی خیلی هاشون توی نگاه و رفتارشون این هست. اکثرشم به خاطر تبلیغاته وگرنه جامعه اینها هم مشکل داره، نمی بینند که زن براشون بازیچه است، واقعا هست، مثلا می خوان پنیر و شیر و موبایل تبلیغ کنند حتما باید بدن یک زن رو نشون بدن، یک تبلیغی جدیدا داره که مربوط به یک چیزیه که آقاهه توی اتاق داره با تلفن دربارش صحبت می کنه، یعنی اصل ماجرا همین تلفن آقاهه و حرفهاش هست، بعد از توی پنجره ساحل معلومه که یک خانم با تکه هایی از مایوی دو تکه! روی اسب نشسته و می افته زمین و بعد یک چرخ کامل هم جلوی دوربین می زنه و بعد دوربین میره روش و تبلیغ تموم می شه. خوب یکی نیست بگه چه ربطی داشت؟

حالا من نمی گم که ما مشکل نداریم ولی اگر حجاب اجباری بی فرهنگیه که به نظرم هست، و حجاب انتخابی  هم عقب موندگیه که به نظر من نیست، آخه شما رو سننه؟ شما که این طور از زن استفاده می کنید و یک زن نیست بگه بابا این چه وضعیه، حتی این موضوع بررسی هم نمی شه. ولی مشکلات زنان ما توی بوق میشه و هزار و یک گزارش و میز گرد در موردش برگزار می شه.

یا مثلا یک نمونه دیگش اینه که وقتی سگولن رویال که یک خانوم هست نامزد ریاست جمهوری شده بود، گفته بودند که پس کی می خواد چهار تا بچت رو نگه داره؟ فکرش رو بکنین، مردهای سطوح بالا و فهمیدشون این طور راجع به زن فکر می کنند، خوب ما هم مردهایی داریم که این طوری فکر کنند، اما ما که ادعایی نداریم و نرفتیم برای همه زن های دیگه دنیا نسخه خوشبختی بنویسیم.

هر چند جهل و بدبختی و فرهنگ پایین خیلی بده اما غرور و خود شیفتگی حتی از اونم بدتره، مثل اینه که قورباغه باشی اما فکر کنی شاهزاده ای و بقیه دنیا رو قورباغه ببینی و براشون دل بسوزونی و راهنماییشون کنی که چطور از وضعیت شرم آور قورباغه بودن خارج بشن.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

من فعلا  فرانسه را تجربه می کنم، از نظر فضای فیزیکی شمال فرانسه از جنوب  سردتر و بیتشر وقت ها آسمان ابری است، ولی روزهایی که هوا آفتابی می شود و آسمان پر می شود از تکه های ابر آسمان واقعا زیبایی دارد، کلا احساس من این است که آسمان اینجا از آسمان تهران پایین تر است و همین مساله باعث می شود روزهای ابری بسیار غم انگیز باشد و روزهای آفتابی که آسمان پر از تکه های ابر است بسیار زیبا،

همه جا سبز است حتی در زمستان چمن ها از بین نمی روند، مثل شمال ایران است

از میان اکثر شهرها رودخانه ای نسبتا بزرگ عبور می کند، بر خلاف رودخانه های ایران که اکثرا پر خروش هستند رودخانه های اینجا بسیار آرامند

تقریبا همه جای فرانسه  مسکونی است و این هم به علت همان سر سبزی و در دسترس بودن آب در همه جاست، به همین دلیل با وجود مساحت کوچکش نسبت به ایران جمعیتی تقریبا برابر با ایران دارد

می توانم بگویم که اینجا خیلی شبیه کارتون هاست،

ابرها، چمن ها، درخت ها ، سگ هایی مثل هر دو  سگ کارتون بل و سپاستیان خیابان ها و کوچه ها طرز لباس پوشیدن ها  و هزار تا چیز دیگر، یعنی کارتون اصلا یک دنیای خیالی نیست خیلی چیزهاش واقعی هستند و شبیه زندگی روزمره

 خودتان  را یک بار بگذارید جای بچه های اروپایی که دنیای شیرین رو یاها و کارتونها که همراه با خیال پردازی های کودکانه است با زندگی واقعی و روزمره آنها تناسب خیلی زیادی دارد، یعنی کارتون را برای آنها ساخته اند، شاید بشود گفت کارتون دنیای واقعی از نظر بچه ها است

و حالا یک بار هم خودتان را  بگذارید  جای بچه های ما کارتون یک دنیای خیالی و دروغ بیش نیست که برای سرگرمی است، هیچ چیزش را نمی شود در زندگی واقعی پیدا کرد، خیابان های ما یک شکل دیگر هستند، روستاهای ما، مرتع های ما، آسمان ما، رودخانه  ها و کوه های ما، لباس پوشیدن آدمها، مدل خانه ها و هزار تا چیز دیگر

می توانید تصور کنید که بچه های این ها چه حس بهتری دارند؟ از نظر من این باعث می شود که آنها حس توانایی بکنند، حس امکان به وقوع پیوستن تخیلات و رویاها

ولی دنیای لذت های شیرین کودکی ما و بچه های ما، کارتون هایی که این قدر دوستشان داشتیم و دارند، هیچ تناسبی با  زندگی واقعی ما نداشت و ندارد<

این یکی از اولین تفاوت های ما و این ها بود که حسش کردم

  کارتون می تواند به بچه های اینها حس قدرت بدهد توجه آنها را به اطرافشان بیشتر کند آنها را با محیطشان آشناتر و مانوس تر کند و در نهایت به آنها این حس را بدهد که دنیای بیرون در اختیار آنهاست ولی برای بچه های ما دنیای کاذبی است که ساخته و پرداخته ذهن است و نمی تواند حقیقت داشته باشد و نهایتا شاید بتوان گفت که آنها را از واقعیت دور می کند 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/20ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط مریم  |