تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

یکی از یادداشت های خانم شین را خواندم. چقدر حرفش را فهمیدم.

خودم را دیدم روزگاری که مصمم بودم که مثل پدر و مادرم نباشم و سرخوش و شاد دوان بودم به سمت آن چیزهایی که آرزو داشتم و ناگهان جایی رسید که آخر طناب بود و زمین خوردم. پای من نیز در بند بود. چه سخت بود باور اینکه در مسیر از پیش تعیین شده ای گرفتارم و این راه به همانی ختم می شود که تصمیم داشتم هرگز به آنجا نروم.

خواستم مادرم را سرزنش کنم  ولی دیدم که این بندها از جنس تاریخند و به چند سالی تلاش پاره نمی شوند. خواستم پدرم را سرزنش کنم  ولی دیدم که مسآله خیلی سخت تر از آن است که بتوانی کسی را برای ناتوانی اش در برابر حل آن سرزنش کنی. شاید پاره شدن این بندها نسل ها به طور بیانجامد.

یاد روزی افتادم که حرکات سرشار از آگاهی و هوشیاری (باهوش بودن نه، یک چیز دیگر) حسین ،نوه عمه ام، باعث شد که بگویم این بچه چقدر می فهمد و عمه گفت که مادرش هم در کودکی همین طور بود و من با خود می گفتم این بچه وقتی بزرگ شود یک چیزی می شود. روزی هم که برای دیدن حسین تازه متولد شده به بیمارستان رفته بودم چیزی در او بود که بی اختیار با دیدنش گریه کردم. قبلا هم نوزاد دیده بودم ولی این احساس جدیدی بود. چیزی در وجود او بود که روحم را به آرامی تکان می داد. مادرش بزرگ شده ولی چیزی نشده، هر چند دوست داشتنی است اما در دور باطل گرفتار است. حسین نمی دانم فردا چه بشود. شاید این هوشیاری خاص نسل به نسل منتقل شود تا بالاخره جایی در این میانه ها وقت شکفتنش برسد.

سخت است که بی هیچ تقصیری خود را گرفتار ببینی. سخت است که در حالی که فکر می کردی توانایی روزی چشم باز کنی و ببینی خیلی هم توانا نیستی و رفتارهایی و افکاری داری که تو را به راهی می برند که نمی خواهی.

اگر بخواهم مقایسه کنم وضع من جزء بهترین وضعیت های ممکن است.

آنکه در فقر و فساد بزرگ می شود چه بگوید؟ آنکه در نهایت بی ارزشی بزرگ می شود چه بگوید؟ آنکه حاصل شهوت دو انسان بی مسوولیت است و در نوزدایش بی هیچ محبتی رها می شود چگونه فریاد بکشد؟ آنکه از کودکی مورد سوء استفاده روحی و جسمی است ؟ آن زنی که در نوجوانی مورد تجاوز پدر قرار گرفته ؟ آن زنی که مادرش او را وادار به هرزگی می کرده؟ آنکه از کودکی در میان جنگ و ناامنی بزرگ می شود؟ آنکه در گرسنگی و ترس هر روزه رشد می کند؟

تنها یک چیز می تواند آرامم کند و امیدی برای رهایی را در من بیدار نگه دارد و آن این اعتقاد که چیزی باید در درون ما انسانها باشد که قدرت شکستن تمام این بندها را داشته باشد. در آن صورت است که می توان از ارزش انسانی صحبت کرد، و گر نه که همگان تنها اسیران جبریم: موفق یا شکست خورده، اخلاقی یا جنایکار، عادل یا ظالم فرقی نمی کند.

"ای انسان تو جویبار کوچکی هستی که از دامنه کوه های تاریخ، وراثت و محیط جاری گشته ای ، اما دیری نخواهد گذشت که به سبب نیروهای نهفته در درونت به اقیانوسی بدل خواهی گشت که تمام جویبارها دست نیاز به سمت تو دراز خواهند کرد." مرحوم علامه جعفری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

هر چه که بیشتر از بودنم می گذرد زندگی برایم معنای عمیق تری پیدا می کند. معنایی که به راحتی و با تلخی ها از بین نمی رود. بیدی نیست که بادها آن را بلرزاند.

فکر می کنم هر چه معنای زندگی  برایم عمیق تر می شود زبانم مزه زندگی را بهتر حس می کند.

رسیدن به این درک که زندگی معنایی عمیق دارد که به آرامی خود را آشکار می کند برایم شیرین است.

گاه این معنا آن قدر روشن است و خوشبختی و سعادت آن قدر آسان گیر که می توانم آن را در هر جایی و در هر کسی ببینم.

همین که چیزی از زندگی برخوردار است کفایت می کند برای همه چیزش. چه اهمیتی دارد کجا، چگونه و در چه حال؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

نه فقط این چند ساله است که هستم،

با پدر و مادرم

با پدر بزرگ و مادربزرگم

با پدران و مادران آنها

...

سالیان درازی است که من در جریانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/08ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

مگر نمی دانستند؟ مگر از مسوولیت سنگینشان خبر نداشتند؟ اما خودشان نیز اسیر جبر بودند و در این دور باطل افتاده بودند. من چه؟ دور باطل را بشکنم؟ از کجا معلوم که بتوانم؟ اگر رفتم جلو و خودم هم افتادم در دور باطل چه؟ کاش می توانستم تمام خشمم را برایشان فریاد بزنم. اما آنها ضعیفند، هنوز هم در دور باطل گرفتارند.

 

کاش در این کلنجار رفتن ها می توانستم به بخشش برسم.

روزی بالاخره این اتفاق باید بیفتد وگرنه سدی می شود جلوی جویبار وجودم که مرا مرداب خواهد کرد.

فردا نوشت: فقط در بازه کوچکی از زندگیش که با زندگی تو تلاقی کرده بود دیدی اش؟ او پیش از تو نیز عمری را طی کرده بود. وجودت به او وابسته است و این را نفهمیده ای؟ تمام زندگیش را ندیدی؟ پدرش، مادرش، کودکی اش؟ رنجی که برده را تصور کردی؟ پله چندم بوده و تا چندم آمده؟ چون پله صدم به بعد را خوب می بینی و او به پله صدم نرسیده بود سرزنشش می کنی؟ آه که ما انسان ها چقدر کوچک و ضعیفیم و بی هیچ تکیه گاهی مصمیم که روی قامت انسانی خود بایستیم. آیا این حس زیبا را می فهمی؟ مثل دانه ای که با دست خالی می خواهد و مصمم است که به آفتاب برسد. ندیدی که از پله ده و شاید پایین تر خودش را به کجا رسانده؟ می دانی چه باری بر دوش داشته هر روز زندگیش؟ می دانی چه قدرت و شکوهی از خود نشان داده در هر روز زندگیش و تو به راحتی قلم ضعف بر همه می کشی؟ که بی ارزش می پنداریشان؟ آه که چه دوری از معنی حیات. آه که چه چشمان ضعیف و چه استدلال سستی داری تو. تلاش زیبایش را ببین. او را بفهم. روزهای سختش را. غوغای درونش را. خاطرات تلخش را. و بعد می فهمی که توانایی یعنی چه. می فهمی که عشق ورزیدن واقعی یعنی چه. آه مرا ببخش. کاش خدا بودم و همین امروز تو را از شادی ابدی لبریز می کردم. مرا ببخش. کاش می توانستم درخشش تمام چشمه های دنیا در زیر آفتاب تابستان را به تو هدیه کنم. آه کاش توانا بودم و وجودت را پر می کردم از لذت نسیم بهار که در موها می پیچد. آه مرا ببخش که گاه آنقدر تیره و تار می شوم که تلآلو نور شگفت انگیز وجودت را نمی بینم. مرا ببخش که گاه تنها در چند روزه زندگی خودم متمرکز میشوم . چه راحت به سوی گمراهی می روم. پروردگارا اگر نگهم نداری امیدی ندارم که از خویش در امان بمانم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

امروز تمام بهانه های غم را مرور کردم. هیچ کدام محلی از اعراب نداشتند.

چاره ای نداشتم جز اینکه امروز شاد باشم.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

کودک دفترچه نقاشی مادر است.

جلد بعضی سیاه، بعضی سفید بعضی کلفت و بعضی نازک است.

اما تمام این دفترچه ها با کاغذهای سفید به مادران تحویل داده می شوند.

کاش بفهمیم ما زنان که  نقاشیم،

کاش با عشق نقاشی بکشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

به گمانم

دست بردی در خورشید

و تکه ای برای قلبم برداشتی

که این چنین گدازان است

 

به گمانم

دست در خاک  نیمه زنده آخر اسفند کردی

و جسمم را سرشتی

که این چنین پر از بهار است

 

حاج قربان سلیمانی 1

حاج قربان سلیمانی 2

وقتی میان اینجا موسیقی پخش می شه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

در کوچه های سرد و مه آلود زندگی

کز کرده

خسته از این  پای بستگی

پارو زنی جوان ...

نه

پیر و پر امید

فریاد کرده بود:

در کوچه های برفی این شهر پای بند

با همتی بلند

  راه باز کنید

 

 پی نوشت: فلسطین

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

گوهری در دست داشتم عالمتاب

پرتوش نور عشق بود و درخششش پر ز برق شادی

 خامی بودم گنجینه به دست

بصیرتم کور بود و نور نمی دیدم

گوهر بدل و کدر دیدم  تراشیده شده  به دست مردم

گوهرم  شفاف اما نتراشیده بود و ناموزون

به خیال آنکه  سنگی بی ارزش است رها کردم و رفتم

 

حال اما

در این دشت پر از سنگ  به دنبال گوهر خویش پریشان حالم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

یوسفی در چاه و این کنعانیان            بر سر بازار سودند و زیان

 

زمان در گذر و عمر رو به پایان.

 آیا پاسخ سوال هایم را یافته ام؟

خیلی کم، خیلی کمتر از آنکه بتوانم بگویم آری.

 تو چگونه نوری هستی که بر تاریکی ذهنم نمی تابی؟

آیا دنیای مبهم درونم از ابهام خارج شده است؟ آیا خود را شناخته ام؟

خیلی کمتر از آنکه حتی سری به علامت مثبت تکان دهم.

 

ولی نومید کی توان بود

به آرامی، اما سر از خاک بیرون خواهد کرد،

اگر زمین به راهش ادامه دهد خورشید چاره ای جز طلوع ندارد.

 

 پی نوشت:  به خوندنش می ارزه

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

در درونم دو صدا نجوا می کنند،
یکی روشن بینی است که دوستم می دارد، خیرم می خواهد و با من از آینده هایی سخن می گوید که گذر زمان تیزبینی و راستی گفتارش را برایم آشکار کرده است. نمی دانم کیست اما می دانم کهنسال است، شاید میلیونها سال، شاید بیشتر، صدایش آرام و بی خش است، نگاهش روشن و زنده و عشق از عمق نگاهش پیداست.

و دیگری صدایی که از زندانهای تاریک با من سخن می گوید، جز نموری و خفقان زندان خانواده و اجتماع و تاریخش چیزی ندیده، ضعیف است، می ترسد، در یک زمان از هزاران چیز با من سخن می گوید، صدایش مبهم و نگاهش از ترس از همه چیز روی گردان است. جوان نیست اما کهن هم نیست، شاید سی، صد یا نهایت هزار سال.

من کیستم که دو دیگری با من گفتگو می کنند؟
من مشاهده گرم، انتخابگرم یا تنها هوشیاری ای که خود را در کنار دیگر چیزها تجربه میکند؟
من کیستم که حتی از خود در حیرتم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

کاش می توانستم

 در حالی که در چشم ها می نگرم چند  گلوله نور و یک تکه شادی  به قلبها ببخشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

امروز هوا گرفته و ابری است

روزهای ابری هستند که لبریزم از حس عشق، شور، خاطره، رنگ، شادی و امید 

آن روزها می خواهم که همیشه هوا ابری باشد

روزهای ابری هستند که پرم از حس دلتنگی، غم، سنگینی، فرسودگی

چه ظلمی هستند روزهای ابری

 

سعی میکنم از ورای این غبار جهالت و نا آگاهی چیزی ببینم اما چشمانم یاری نمی کند و روحم جز حس سرگردانی چیز دیگری را تجربه نمی کند

 

آه پروردگارم

که مرا می پروانی

می دانم که نگاهم می کنی

 ولی من نیز از نیاز نگاه به تو لبریزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

در اعماق قلبم

چشمه امید

زمزمه می کند

قصه آفتاب را.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

مساله هنوز هم تنهایی است،

این که بتوانم با خودم تنها باشم.

شجاعتش را ندارم،

بهتر است بگویم هنوز تصمیمم را نگرفته ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

برگهای خفته در باران

                                           زرد و قرمز

                                                                     روی خاک

برگ و باد

                     رقص و چرخش های شاد

                                                                     بوی خاک

مریم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

http://www.foto.ir/Gallery/ShowImage.aspx?ID=42195

باز،

                                      بوی زمستان

درختانِ برهنه

                                     در آبی آسمان

دشت،

دل سپرده به برف سپید

واااای

 همه جا نشسته این رنگ سفید

 آفتاب،

                    خسته

                                       ولی گرم و مهربان

                                                                    بوسه می زند به خاک

                                                                                                           از کنار آسمان

من

            نشسته در کنار بید

ساقه اش قطور

                                     ولی قدش نه چندان بلند

                                                                         رسته سالیان پیش

                                                                                                              در کنار شیب

دست برده در بغل

                        رفته ام به خود فرو

تکیه ام به بید

                    ولی تمام  دشت

                                                    از آن من است

                                                                           به برکت یک نگاه چشم

سکوت و

                  سوز و

                                    سپید و

                                                        سیلیِ سرما

چه لذت عمیقی است

                                     بودن،

                                                                    تنهایِ تنها

 

مریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

مطمئنم که می خوام ایران زندگی کنم

وقتی هواپیما چرخش به زمین تهران برخورد کرد، با اینکه اصلا انتظارش رو نداشتم، خیلی احساساتی شدم و اشک از چشمانم جاری شد.

وقتی هواپیما چرخش رو از زمین تهران کند، با اینکه فکر می کردم دلم برای خونم تنگ شده، خیلی گریه کردم.

وطنم رو دوست دارم، می خوام توی وطن خودم زندگی کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/31ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

اولین بار سال ها پیش تو را در خواب دیدم

صدایی چیزی می گوید شبیه دیوانه

ولی ایمان چیزی نیست که دست بردارد

اگر تو را نیافتم

تا قیامت تو را خواهم برد و پیش  از آنکه از خدا بپرسمت نه به بهشت می روم و نه به جهنم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/12ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

من چگونه زندگی می کنم؟

چگونه روزگار می گذرانم؟

این نا آگاهی و ابهام چیست که در من به عادتی بدل شده که به سختی می توانم خود را بی آن تصور کنم

تو چگونه روزگار می گذرانی؟

وقتی نگاه میکنم، کتاب می خوانم، درس می خوانم، ارتباط برقرار می کنم

چیزی در من نیمی از واقعیتی را که در هر لحظه از زندگی ام با آن روبرو می شوم نادیده میگیرد

چیزی در من نا آگاهی را به آگاهی ترجیح می دهد و میبینم به وضوح که چشمانش را از روی واقعیت بر میدارد و با چشمانی بسته با زندگی مواجه می شود

خود را به کوری می زنم

آه اما چرا

حال می فهمم به خوبی که غار افلاطون چیست و چقدر دلم افلاطون را می خواهد که کمی درباره مشکلم با او حرف بزنم

مطمئنم که می فهمد چه می گویم

خود را گرفتار در میان باورها، عادت هایی که تا چندی پیش نمی دانستم که عادت های خاص من هستند  و آنها را حالت طبیعی زندگی هر انسانی می دانستم ، یافته ام

خود را سخت گرفتار در تار خود تنیده باورها و تفکرات  یافته ام

اما من چگونه به اینجا آمدم؟

 

 

آه خدایا خداوندا از گوهر انسانی اگر ذره ای در من نهاده ای بگذار از آن سودی ببرم

من که این گونه نا آگاهانه میزیم چگونه خواهم مرد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/06ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

خیلی دلم می خواست برام هدیه بخره

یعنی در این صورت خوشحالیم اونقدر بود که به طور کامل ببخشمش

اما می دونستم این اتفاق نمی افته

برای همین خودم رفتم یک هدیه براش خریدم

خوشحالیم از خوشحالیش  اونقدر بود که به طور کامل ببخشمش

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/31ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

نمی دونم چطوری شده

اما من چطوری می تونم با خودم تنها باشم؟

می فهمین این دغدغه رو؟

یکی هست که این درد رو بفهمه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/29ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 این دانه را در این خاک تیره و نمناک خواهیم شکافت و در این خاک ریشه خواهیم زد و راهمان را به

سوی نور و زندگی خواهیم یافت، قدرت جوانه زدن ما را بالا خواهد برد، پوسته مان را خواهد شکافت،

پیله مان را خواهیم درید و پرواز خواهیم کرد

از زندان هایمان رها خواهیم شد، اگر ما را در بطن تاریک هزاران پوسته کاشته باشند همه را خواهیم شکاف و جوانه خواهیم زد،

همه چیز را می دریم هر چه اسیرمان کند

جایمان را خواهیم یافت و در آن خواهیم نشست تا با همه هستی یگانه شویم

خواهیم شکفت خواهیم شد آنچه که دانه اش اینچنین در ما کاشته شده است

ما از این ظلمات تاریک خواهیم گذشت

در این دانه تنگ نخواهیم ماند

می شکافیم همه را می دریم

رها می کنیم خود را

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/26ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

تند تند دویدم

از اینجا به آنجا

همه کرانه ها را نگاه کردم

همه جا را  گشتم

نیافتم 

بیشتر گشتم تندتر دویدم دقیقتر نگاه کردم

گم تر و گم تر شدم

دورتر و دورتر

درمانده تر و درمانده تر

 

حالا سعی می کنم ندوم نگردم بنشینم همین جا و  می دانم که همین جاست

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/18ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

آخر چرا این راه اینقدر سخت است؟

همه یاد گرفتن ها مثل هم هستند

اول ترس احساس ناتوانی احساس نتوانستن

بعد کم کم متوجه می شوی تازه در حد تشخیص آن چیز از بقیه چیزها بعد سینه خیز بعد چهار دست و پا بعد که به آن چیزی که می خواهی میرسی یعنی ایستادن روی دو پا هی میخوری زمین بعد باید دستت را بگیری به دیواری×جایی بعد که راه افتادی همه اش به تو می خندند چون گاهی واقعا مسخره راه می روی  

همه اینها وقتی بچه ای و هزار و یک نفر قربان صدقه ات می روند اتفاق می افتد اما در بزرگسالی شجاعت می خواهد در تمام مراحل افکار منفی خودت عدم آگاهی از مراحل یادگیری و آدم های نفهمی که مسخره ات کنند تحقیرت کنند و به تو می خندند هم هستند

شجاعت می خواهد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/27ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

تا حالا چند معنا برای مریم شنیده ام اما آنی که از همه بیشتر دوستش دارم این است:

عصیان کنند در برابر هر چیز جز خدا

 

خیلی زیباست

از این قسمت اولش بخصوص خیلی خوش میاد:

عصیان کننده در برابر هر چیز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/11ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

وقتی هستی در درون یک دانه چنین راهنمایی برای رشد و شکوفایی قرار داده آیا ما مستثنی هستیم؟

فرق ما با دانه ها، گلها، رودها، حیوانات چیست؟ همه می دانند چطور زندگی کنند چرا ما نم دانیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/12ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 همیشه آدمهایی هستند که بگویند اینها احساسات است ارزشی ندارد گل که نمی فهمد

همیشه آدمهایی هستند که به آن چیزی که نمیفهمند بخندند

 یادم هست که آن روز که این گل را دیدم کلی گریه کردم و کلی آن گل را بوسیدم و خدا می داند که چقدر این گل را دوست داشتم

ما در با غچه گلهای دوساله کاشته بودیم یعنی گلهایی که فقط تا دوسال گل می دهند و البته بگویم که خود گل را کاشته بودیم نه دانه اش را

بعد دو سال گذشت و دیگر هر اثری از این گل ها می خواست بماند تمام شده بود و باغچه را هم زیر و رو کرده بودیم

حالا نگو یکی از این ها رفته زیر خاک و احتمالا سال دوم گل نداده است این گل نازنین آنجا مانده بود و راهش را پیدا کرده بود و در سال سوم بعد از دو سال و از دیوار کناری باغچه - باغچه در ارتفاع بود وکنارش دیوار است- یک نیم متری پایین تر از سطح زمین جوانه زده بود

حالا چطور راهش را پید کرده بود از دل این تاریکی:

خورشید همیشه رو به این دیوار غروب میکرد یعنی تنها راهنمای او در دل تاریکی ها نور بعد از ظهر خورشید بوده است و این گل از پشت خاک و سنگچین دیوار نور نسبتا ضعیف بعد از ظهر تا غروب را تشخیص داده بود و جهتش را تشخیص داده و جوانه زده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/12ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط مریم  |