یکی از یادداشت های خانم شین را خواندم. چقدر حرفش را فهمیدم.
خودم را دیدم روزگاری که مصمم بودم که مثل پدر و مادرم نباشم و سرخوش و شاد دوان بودم به سمت آن چیزهایی که آرزو داشتم و ناگهان جایی رسید که آخر طناب بود و زمین خوردم. پای من نیز در بند بود. چه سخت بود باور اینکه در مسیر از پیش تعیین شده ای گرفتارم و این راه به همانی ختم می شود که تصمیم داشتم هرگز به آنجا نروم.
خواستم مادرم را سرزنش کنم ولی دیدم که این بندها از جنس تاریخند و به چند سالی تلاش پاره نمی شوند. خواستم پدرم را سرزنش کنم ولی دیدم که مسآله خیلی سخت تر از آن است که بتوانی کسی را برای ناتوانی اش در برابر حل آن سرزنش کنی. شاید پاره شدن این بندها نسل ها به طور بیانجامد.
یاد روزی افتادم که حرکات سرشار از آگاهی و هوشیاری (باهوش بودن نه، یک چیز دیگر) حسین ،نوه عمه ام، باعث شد که بگویم این بچه چقدر می فهمد و عمه گفت که مادرش هم در کودکی همین طور بود و من با خود می گفتم این بچه وقتی بزرگ شود یک چیزی می شود. روزی هم که برای دیدن حسین تازه متولد شده به بیمارستان رفته بودم چیزی در او بود که بی اختیار با دیدنش گریه کردم. قبلا هم نوزاد دیده بودم ولی این احساس جدیدی بود. چیزی در وجود او بود که روحم را به آرامی تکان می داد. مادرش بزرگ شده ولی چیزی نشده، هر چند دوست داشتنی است اما در دور باطل گرفتار است. حسین نمی دانم فردا چه بشود. شاید این هوشیاری خاص نسل به نسل منتقل شود تا بالاخره جایی در این میانه ها وقت شکفتنش برسد.
سخت است که بی هیچ تقصیری خود را گرفتار ببینی. سخت است که در حالی که فکر می کردی توانایی روزی چشم باز کنی و ببینی خیلی هم توانا نیستی و رفتارهایی و افکاری داری که تو را به راهی می برند که نمی خواهی.
اگر بخواهم مقایسه کنم وضع من جزء بهترین وضعیت های ممکن است.
آنکه در فقر و فساد بزرگ می شود چه بگوید؟ آنکه در نهایت بی ارزشی بزرگ می شود چه بگوید؟ آنکه حاصل شهوت دو انسان بی مسوولیت است و در نوزدایش بی هیچ محبتی رها می شود چگونه فریاد بکشد؟ آنکه از کودکی مورد سوء استفاده روحی و جسمی است ؟ آن زنی که در نوجوانی مورد تجاوز پدر قرار گرفته ؟ آن زنی که مادرش او را وادار به هرزگی می کرده؟ آنکه از کودکی در میان جنگ و ناامنی بزرگ می شود؟ آنکه در گرسنگی و ترس هر روزه رشد می کند؟
تنها یک چیز می تواند آرامم کند و امیدی برای رهایی را در من بیدار نگه دارد و آن این اعتقاد که چیزی باید در درون ما انسانها باشد که قدرت شکستن تمام این بندها را داشته باشد. در آن صورت است که می توان از ارزش انسانی صحبت کرد، و گر نه که همگان تنها اسیران جبریم: موفق یا شکست خورده، اخلاقی یا جنایکار، عادل یا ظالم فرقی نمی کند.
"ای انسان تو جویبار کوچکی هستی که از دامنه کوه های تاریخ، وراثت و محیط جاری گشته ای ، اما دیری نخواهد گذشت که به سبب نیروهای نهفته در درونت به اقیانوسی بدل خواهی گشت که تمام جویبارها دست نیاز به سمت تو دراز خواهند کرد." مرحوم علامه جعفری

