تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

از این جمله دکتر مجتهدی درمصاحبه با آفتاب خوشم آمد:

به قول كانت، انسان هویت و وحدت خود را در مقابل غیرخود می شناسد.
بدون «شما»، «من» وجود ندارم. ایرانی در مقابل غرب هویت خود را می یابد. درواقع غفلت از غیر خود موجب غفلت از خود می شود.
 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

۱.

در خیابان راه می روم.

در پیاده رو چاله عمیقی است.

من می افتم

گم شده و بی پناهم

تقصیر من نیست.

انگار تا ابد طول می کشد تا راهی به بیرون بیابم.

۲.

من در همان خیابان راه می روم.

در پیاده رو چاله عمیقی است.

وانمود می کنم آن را ندیده ام

دوباره در آن می افتم

باورم نمی شود دوباره در همان چاه هستم.

ولی تقصیر من نیست.

هنوز هم خیلی طول می کشد تا بیرون بیایم.

۳.

من در همان خیابان راه می روم.

در پیاده رو چاله عمیقی است.

آن را می بینم

باز هم در آن می افتم ... این کار عادت شده است.

چشمانم باز هستند،

    می دانم کجا هستم،

               تقصیر خودم است.

فورا بیرون می آیم.

۴.

من در همان خیابان راه می روم،

در پیاده رو چاله عمیقی است.

آن را دور می زنم.

۵.

در خیابان دیگری راه می روم.

 

نوشته : Portia Nelson

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

ملاصدرا می گوید

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

               اما به قدر فهم تو کوچک می شود

                           و به قدر نیاز تو فرود می آید

                              و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

                                و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

   به شرط پاکی دل

      به شرط طهارت روح

        به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

   و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

     و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

       و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

          و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ...

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

 

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟


+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

داشتم تقویمهای دو سه سال اخیر رو ورق می زدم سه تا جمله قشنگ توشون پیدا کردم:

دکتر حسابی (نقل به مضمون): در سختی ها نباید دست از تلاش کشید باید ادامه داد تا سختی ها بگذرد و نتیجه کارها مشخص شود.

کتاب "تشبه به مسیح" ترجمه سایه میثمی: مردانه نبرد کن زیرا عادتی بر عادت دیگر غالب می آید.

امام علی: اگر آن که می خواهی نیستی، نگاه نکن که چه کسی هست(از آنچه که هستی باک نداشته باش). 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

پی نوشت: نویسنده را نمی دانم.
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/16ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

بسم از هوا گرفت که پری نماند و بالی

بکجا روم ز دستت که نمی دهی مجالی؟

نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی

چه غم اوفتاده ای را که تواند احتیالی

چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن

بامید آنکه روزی بکف اوفتد وصالی

بتو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی به درازنای سالی

غم حال دردمندان نه عجب گرت نبشد

که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم

ک به خویشن ندارم ز وجودت اشتغالی

همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد

اگر احتمال دارد بقیامت اتصالی

 

سعدی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

دلم خیلی گرفته، نمی دونم این همه حرف رو چطوری بنویسم، به جاش این قصه رو که بدستم رسیده می زارم اینجا

نتونستم فونتش رو کوچک کنم

قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمت الله ان الله یغفروا الذنوب جمیعاً
« پشت پنجره »
جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش  همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.
روز بعد بعد ازناهارمادربزرگ گفت:"سالی بیا تو شستن ظرفا کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"
************ ********* ********* ********* ***
گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/23ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه، کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

 

 

همه ی چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست.

 

 

باز کن پنجره ها را، ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

 

 

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شبهای بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گلهای سپید

نیمه شب باد عضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

 

 

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد!

 

 

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن.

                                   فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/12ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

درد تو از خود تو و

درمان هم از خود توست

آیا گمان کرده ای که جسم کوچکی هستی؟

و حال آنکه که کتاب بزرگ آفرینش در توست،

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/03ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط مریم  |