تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

این برادران به قول همسر هم کیش باعث افتخارند واقعا.

دارم توی بازار میوه دنبال اسفناج می گردم. آها دیدمش. نگاهی به فروشنده می کنم. مثل اینکه عرب است. بی خیال می شوم. دنبال یک فروشنده دیگر می گردم.

چرا؟ ربطی به عرب بودن داره؟ فکر نکنم، آخه توی ایران هم از این جور آدمها زیادند. چیز مشترک ما و عرب ها چیست؟ مسلمانی و جهان سومی بودن*. حال باید دید که مشکل از کدومشون آب می خوره.

* اصلا از این اسم خوشم نمی آید. چون اسمی است که اینها به ما داده اند. خودشان تصمیم گرفتند که در نهایت بی احترامی به ما بگویند جهان سوم.


می دونم که یک گردن درد در انتظارمه، نتیجه نشستن ممتند پای کامپوتر. اما چه کار کنم باید این پرزنتیشن رو آماده کنم. سه شنبه دفاع دارم.


از اثرات فرهنگ و جامعه بر آدمی همین بس که ذهن بنده بعد از دو سال هنوز اول هفته را همان شنبه به حساب می آورد* و وقتی می گوید شنبه منظورش همان دوشنبه و از یکشنبه هم منظورش همان سه شنبه است. این هم شده موجب گرفتاری ما.

 *این بلاد فرنگ که در همه چیز از ما جلوترند برای این است که اول هفته را از دوشنبه شروع می کنند و دیگر معطل شنبه و یکشنبه نمی شوند

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/07ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

گفت  "تو کارت درست می شود و می روی ".

منظورش این بود انگار که می میرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

دو هفته ای می شه که صبح ها هوا ابریه و فقط یک روزش آفتاب طلایی توی اتاقمون رو روشن کرده بود و با نور آفتاب از خواب بیدار شدیم. من تعجب می کنم از این هوا چطور می تونه این همه متغیر باشه. الان ابریه دو دقیقه دیگه آفتابی، بعدش باروون شدید و بعد وسطش دوباره آفتاب.

یک بار هم من و آقای همسر در هوای آفتابی رفتیم کمی قدم بزنیم و نهایت در حالی که از تکرگ ها پناه می گرفتیم مثل موش آب کشیده برگشتیم خونه.

البته من خیلی هوای اینجا رو دوست دارم، هم آفتابش رو هم روزهایی که ابرهای پنبه ای روی زمینه آبی آسمون دلبری می کنند. هم وقتی ناگهان ابر سیاه آسمون رو می پوشونه. اما خوب دوست ندارم همیشه هم ابری باشه. دوست دارم صبح با نور آفتاب بیدار شم.

پنجره من و آفتاب

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

حدودا یک ماه دیگه می رم ایران.

دلم برای آفتاب گرمش، برای شلوغی و ترافیکش، برای میدون انقلابش، برای مسیر شیرپلا تا سنگ سیاهش و تشنگیاش، برای پارک جمشیدیش و قرارهای دوستانه یا پچ پچ های خواهرانش، برای فرحزاد و یک کباب دونفره خوردنش، برای اتوبان یادگارش، برای با طاهره بیرون رفتن و چند ساعتی گپ زدنش، برای خونه خاله جونش و اون خنکی خاص روزهای تابستونش، برای تجریش شلوغش توی یک روز نیمه ابری که توچال سایه و آفتاب شده باشه، برای اون مسیر کوچه پس کوچش که از طرف دارآباد می ره خونه و من همیشه دوست داشتم از اون مسیر برم، برای خانم نویدش برای همه چیزش

دلم برای تهران  تنگ شده.

امیدوارم امسال بتونیم به رسم قدیما با بچه ها بریم کوهی، گلگشتی، پیاده روی ای چیزی بالاخره.

دلم می خواد یک روز آفتابی همراه با احساس تشنگی رو در حالی که روی چمن های کوه و دشت راه می رم  تجربه کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

امروز صبح که رفتم دانشگاه دیدم کامپیوترم کار نمی کنه. بعد مسوولش رو صدا کردم. گفت این پیغام بدیه که می ده. یک برانکارد آورد که کامپیوتر رو ببره. حالا وسط این اتفاق بد خندم گرفته بود که یک چیزی مثل برانکارد آورده، انگار کامپیوتر رو خیلی جدی گرفته بود. البته مشکلش واقعا جدی بود. ممکنه کارش به پزشک قانونی بکشه

اون وقت نتیجه ۴ ماه کارم می ره رو هوا. گزارش کارم که باید ۲۰ روز دیگه تحویل بدم و کلی شکل و نتیجه که می خواستیم مقالش کنیم.

اولش خیلی نگران نبودم ولی حالا کم کم دارم کلافه می شم

این مسوول کامپیوترم یک چیزیش می شه. اعصابم از دست اونم خورد شد. اصلا یک جوریه. از این مرداییه که اپیل می کنه، والله این جا همه جور جونوری پیدا می شه. با اینکه توی ظاهر نشون نمیده ولی انگار با من یک مشکلی داره. شایدم از این نژاد پرستاست. آخه هر وقت بهش یک کاری رو می گم، حتی اگر استادم بگه و کار مربوط به من باشه، وانمود می کنه که یادش رفته انجام بده. خوب آدم یکی دوبار یادش میره هر بار که یادش نمیره. یا مثلا ایمیل داخلی نمیخواست به من بده. هی می گفت نمی تونی از همون یاهو استفاده کنی. وقتی هم که داد رمز عبورش رو نداد من بعدا خودم رفتم از یکی دیگه پرسیدم.

دعا کنید بتونن فایلهام رو از توش در بیارن

 

پی نوشت: فایلهایی که روی کامپیوتر خودم بود از دست رفت. البته بعد از اینکه فکر کردم همه چیز از دستم رفت معلوم شد که برنامه های اصلی روی یک کامپیوتر مرکزی بوده. ولی به هر حال باز کلی کار دارم باید دوباره فایلهای اطلاعاتم رو تولید کنم.

ولی خداییش چطور در یک آن همه چیز می تونه خراب بشه. با یک جرقه توی هارد، با یک تکون زمین، با یک لحظه بی دقتیه (حتی یکی دیگه) می تونه زحمت یک ماه، یک سال یا یک عمر آدم هیچ و پوچ بشه.

اینجاست که واقعا آدم لازم داره که یک فلسفه ای برای زندگیش داشته باشه تا کم نیاره.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/09ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

در عرض این دو روز ۵ تا خبر خوب بهم رسیده. دو تاش در مورد خواهر و برادرم هست.  دو تاش در مورد آقای همسر و یکیش هم در مورد خودم. مورد خودم هر وقت محقق شد می نویسم. آخه هنوز چند ماهی مونده تا محقق بشه.

این رو نوشتم تا تاریخش یادم نره. آخه امروز خیلی روز خوبی بود. همش من و آقای همسر خبرهای خوب به هم دادیم.

امیدوارم این روزها برای همه کسانی که این متن رو می خونند پیش بیاد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

دارین این پست رو میخونین اینو هم  گوش بدین.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ گلهای من  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 این روزها هوا خیلی خوبه.

هر روز من می رم یک جا، ماسوله، دماوند، کوه ...

ای ای ای... خواهر. توی غربت همه چیز تو رو یاد وطن میندازه

هر روز صبح می رم یک سری به گلهام می زنم. دیگه حسابی بزرگ شدن و غنچه دادن. چیزی نمونده گلهاشون باز بشه. البته یک خورده زیاد بزرگ شدن می ترسم قوت شمع دونی هام رو بگیرن. پارسال یک شمع دونی خریدم، یک شاخش همون اول شکست گذاشتمش توی آب و بعد کاشتمش. همون گلدون دوم شکل زیر از سمت راست. قربونش برم پارسال خیلی ضعیف بود ولی امسال یکهو از همه جاش برگ زد بیرون. غنچش رو هم می بینید؟ باز که شد عکساش رو می زارم اینجا. مثل بچه هام هستند دیگه. همه عکس بچه هاشون رو میزارن منم عکس گلهام رو. یک بار شمعدونیم آفت زده شده بود این قدر ناراحت بودم، گفتم بمیرم برای مادرهایی که بچه هاشون مشکل پیدا می کنند. همش یاد اونها بودم.

 گلهای من

از تخم گلی هم گرفته بودم گلدون اول و سوم رو درست کردم. البته سومیه همین طور کوچیک مونده. یکی دیگه هم توی یک گلدون خوشگل به نیت دوستم درست کردم که همین طور کوچولو مونده.

از اون گل شمعدونیه سه تا شاخه دیگه قلمه زدم. امسال دو تاشون به نظر خشک شده بودن. کندم انداختمشون دور، بعد دیدم که نه زود بوده. دوتای دیگه حتی شاخه های خشکشون هم سبز شد و چقدرم سرحال. البته اگر این گلهای جدید بزارن اونا آفتاب بگیرن:

گلهای من

پی نوشت۱: من هر بار عکس می زارم باید دستی به سایز دلخواه درش بیارم. کسی راه دیگه ای بلده؟

پی نوشت ۲: مونا جان قالبه رو عوض کردم چون عنوان نوشته ها رو خیلی خوب نشون نمیداد. من دوست دارم عنوان کاملا مشخص تر از متن باشه. ولی کلا قالبش رو دوست داشتم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط مریم  |