گاهی فکر می کنم اگر خدا بودم سر و ته این دنیایی که ما آدم ها ساختیم رو مثل این سفره یک بار مصرفا با هر چی که توشه جمع می کردم و بدون نگرانی از چیزایی که توش موندن یک راست می انداختم سطل آشغال.
گاهی اصلا حال و حوصله آدم ها و قوانینشون رو ندارم. هر بار که می رم توی طبیعت می گم می شه من همینجا بمونم و بر نگردم.همینجا زندگی کنم. اینجا آزادی به معنای واقعی وجود داره. جوی آب هر طور که عشقش کشیده ولو شده رو زمین و داره راهش رو می ره. درخته هر مدلی که خواسته ریشه داده و قد کشیده. سنگها هر طور دوست دارن خودشون رو انداختن روی زمین. کوه و تپه همین طوری راحت بی هیچ فکری گرفتن نشستن سر جاشون. بابا هیچ کس گیر نمی ده به درخته که چقدر بی کلاس چرا ریشت این مدلی شده. یا به رودخونه که عجب پیچ احمقانه ای خوردی یا به سنگه که بهتر نبود یک خورده مرتب تر می شکستی ... هیچ کسی هم فکر نمی کنه از یکی دیگه بهتره. همه خوش و خرم کنار هم هستند.
اما آدمها. یکی روسری میزاره فکر می کنه خیلی با فهم و شعوره و به اونی که روسری نمی زاره مثل املا و عقب مونده هایی که حاضر نیستن خودشون رو با دنیا وفق بدن نگاه می کنه. اونی که روسری می زاره فکر می کنه آدمی نیست که با هر بادی بره و می دونه اصالت داشتن و دنبال هر موجی را ه نیفتادن یعنی چه و برای همین فکر می کنه از اون یکی بهتره . اونی که باسواده میگه اون که تحصیلات دانشگاهی هم نداره می خواد کتاب بنویسه؟. اونی که تحصیلات دانشگاهی نداره می گه اونا که همش سرشون توی کتابه و اصلا نمی دونن زندگی چیه. یکی چون آرایش می کنه و به خودش می رسه و می دونه بهترین مارک برای هر چیزی چیه و کلا توی باغ خرید و ایناست بهتره یکی چون توی این خط ها فکر می کنه و وقتش رو تلف این چیزها نمی کنه.
چمونه ما آدمها؟ چرا همش دنبال یک چیزی هستیم که بهمون ثابت کنه از اون یکی بهتریم؟ تازه مسخره ماجرا اینه که همون چیزی که برای یکی دلیل بهتر بودن برای اون یکی دلیل بدتر بودنه.
بابا تو رو خدا ول کنید بیاین ما هم مثل همه موجودات دیگه این دنیا زندگیمون رو بکنیم و عشق کنیم. بزارین هر کس میاد پیش ما همون احساسی بهش دست بده که می ره توی طبیعت. احساس کنه راحته، آزاده، می تونه خودش باشه. بزارین یکم هماهنگ بشیم با طبیعت.



