امروز کیمیا آمده پیش من. مامان و باباش باید می رفتن یک شهر دیگه کار داشتن به پیشنهاد خودم گذاشتنش پیش من. اما من چندان از پیشنهادم راضی نیستم. یعنی سخته واقعا. البته بچه ای نیست که اذیت کنه ها. اما می خواد در مورد کارتونهای مختلفی که وجود دارند همش برام بگه. در مورد شخصیتهاشون طوری صحبت می کنه که انگار جدی ترین موضوعات دنیا مربوط به اونهاست و اینها رو یک طوری می گه که منم چاره ای ندارم جز اینکه به همون جدیت بهش گوش کنم. واقعا خیلی جدی و با تمرکز تعریف می کنه. منم همش باید مواظب باشم که نفهمه این موضوع برای من کوچکترین اهمیتی نداره.
یا همش می خواد من باهاش بازی کنم یا باهاش حرف بزنم. برنامه امروزم هم کاملا ایشون تعیین کردند. صبح که گفت خاله من هنوز می خوام بخوابم. گفتم چشم البته منم خیلی خوابم میومد. بعد اومدم سرش رو به نقاشی و اینا گرم کنم یکم به کار خودم برسم دیدم نه کلا خیال نداره منو رها کنه. گفت که ظهر که شد اگر دوست داشتین بریم یک قدمی بزنیم. اینقدر گفت که اگر شما دوست دارین بریم که دیدم اگر نبرمش ول کن نیست. البته هوا یک نم بارون زده بود منم دیدم بد نیست رفتیم بیرون کلی برگ جمع کردیم.حالا عصر برنامه دارم براش با این برگها. کلی قصه ساختم و رفتیم خواهر و برادر و مادر و پدر یک برگه رو پیدا کردیم. اسمش هم گذاشتیم "برگی برگیان زاده". عصر هم آمدم یک کم بخوابم دو تا قصه براش خوندم باز هم نخوابید. بلند شد رفت بیرون و تصور اینکه الان خاله خوابش برده این شجاعت رو بهش داده بود که یک گلدون را کاملا به اجزاء تشکیل دهندش تجزیه کنه.
تلویزیون داره یک چیزی تبلیغ میکنه می گه خاله اینو سینما نشون می ده خیلی خوشگله بیا بریم! الانم رفته دستشو بشوره بعدش گفته میاد برام تعریف کنه چه خوابهایی در مورد کارتون توپو دیده. منم دلم نمیاد بزنم تو ذوقش.
یعنی دیگه من غلط بکنم به کسی پیشنهاد بدم بچش رو بزاره پیش من.
اینجا امروز رسما پاییز شروع شد.
