تبليغاتX
دست نوشته - از هر دری سخنی

دست نوشته

بوی پاییز میاد بدجور. منو یاد غار بورنیک می اندازه. چه برنامه ای بود. چه روستای قشنگی. طاهره هم اومده بود.من و طاهره و فاطمه کلی توی باغهای پاییزی با صدای بلند سرود خوندیم.با فاطمه شعر پاییز آمد در میان درختان رو خوندیم. توی غار هم یک سری نشستیم دور یکی از این حوضچه هایی که با این گوگوریای غاری  درست شدند کلی شعر خوندیم. خیلی رؤیایی بود. مثل عروس بود اون حوضه. حوضش از بلورهای سفید نقلی شکل که برق برق می زدند درست شده بود و آب زلالی توش جمع شده بود که حتی من ازش خوردم. با طناب از اون دالون وحشتناک اولش رفتیم پایین و بعدش هم آمدیم بالا. الان دیگه پله درست کردند براش. مزرعه های گل. کوچه باغهای فرش شده  با برگهای زرد و نارنجی. خونه های کاهگلی روستا با درهای چوبی. پشت بامهای کوتاه با نردبانی کنار هر کدوم. تخم مرغابی برای شام. نشستن دور آتیش توی اون مزرعه کنار ده و تا نصفه شب با بچه ها حرف زدن. کلا بوی پاییز منو خیلی یاد غار بورنیک میندازه. کی بشه باز با بچه ها بریم. یعنی اصلا میاد باز اون روز؟

برای تزم یک مشکلی پیش آمده. مربوط به ویزام می شه. بعد از کلی این طرف و اون طرف رفتن مسوول روابط بین الملل دانشگاه باهاشون تماس گرفته گفتند مشکلی نیست. باید پس فردا برم فرمانداری. امیدوارم واقعا نخوان سر بدونن.

چند وقت حس نوشتن ندارم. شایدم تصمیم بگیرم دیگه اینجا ننویسم. انگار وبلاگ نویسی یک جور اعتیاد میاره. البته من هنوز دزم بالا نیست اما اکثرا می نالن از این درد خانمان سوز. 

روز حسرت رو می بینید؟ من چقدر حرص می خورم از دست این مسعود ... هر چی هم که به خودم می گم فیلمه باز می بینم که دارم حرص می خورم. فریده هم خیلی شبیه مامانشه ها (آزیتا حاجیان) ولی خوشگلتره. من از قیافه مامانش خوشم نمیاد.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط مریم  |