تبليغاتX
دست نوشته - گدایان موفق

دست نوشته

ایران، داخل داروخانه طالقانی در تجریش نشسته بودیم و منتظر بودیم که وقتی داروهایمان آماده شدند صدایمان کنند. یک پیرمرد با لباس و کلاه کردی که با خودت می گفتی که همین الان از کردستان رسیده و خاک لباسش بوی کردستان می دهد هم دنبال نسخه اش بود. ما که کارمان تمام شد خواستیم بیاییم بیرون پیرمرد مهربان آمد گفت پول ندارم دوایم را بگیرم. ما هم که کلا پیرمردهای مهربان را دوست می داریم مخصوصا اگر کرد باشند بیشتر. بدون هیچ فکری یک هزاری سبز زیبا به او دادیم. شایدم دو هزاری یادمان نمی آید. حتی همسر هم که اولش موافق نبود با این جمله من که شاید واقعا پول نداشته باشد دارو بخرد خام شد و رضایت داد. بعد که رفتیم سوار ماشین که کمی پایین تر بود شویم. به طور اتفاقی برگشتیم و دیدیم پیرمرد مهربان از دوستان دیگر بیرون داروخانه هم تقاضای پول دارو می کند. کلا از دست پیرمرد در دلمان شاکی شدیم*.

در همان ایام در یک روز زیبای آفتابی در بازار تجریش به دنبال خرید وسایل لازم بودیم تا به فرانسه بیاوریم و در اینجا از لوازم  مارکدار (ساخت تجریش) استفاده کنیم. در کوچه ای که به  سه راهی ای می رسد که یک سر آن به امامزاده صالح می رود و در یکی دیگر از سرهایش دکانی است که فندق و پسته تازه و زغال اخته و هر خوراکی اغفال کننده و آب از دهان راه اندازاننده دیگری را ناجوانمردانه و بدون ترس از خدا همین طور گذاشته جلوی چشم مردم و نمی گوید که این تبرج ها با آنان که در دل مرض دارند چه خواهد کرد مخصوصا که آنقدر قیمتش گران است که نمی شود دست یکی دوتایشان (چه خوش اشتها) را بگیرید ببرید منزل حالش را ببرید.  خلاصه با پناه بردن به خدا از این محوطه رد شدیم و در میان فشار جمعیت به دنبال راه می گشتیم. دیدیم ای وای یک پیرزن بدبخت که جز پوست و استخوان نیست و الان است که از پیری بمیرد و در میان این جمعیت حالا کیست که او را جمع کند و به امامزاده ببرد برای کفن و دفن و باقی امور هم دارد رد می شود. از قضا پیرزن روی پیشانی ما چیزی را خواند و در میان جمعیت ما به هم رسیدیم. تقاضای پول کرد که برود نان بخرد بخورد. ما به خود گفتیم نکند از یک سوراخ دوبار گزیده شوی. گفتیم مادر جان نانوایی کجاست خودم برایت نان بخرم. گفت آن پشت هاست حالا خودم میروم می خرم. ما هم دیدیم کی حال داره بره اون پشت ها و از طرفی گفتیم اگر نان بخواهد واقعا و ما ندهیم این پیرزن می میرد که همین طوری هم بسان میت است وای به اینکه گشنه هم باشد. القصه پول را دادیم و وقت برگشت دیدیم کلا شغل شریفشان گرسنگی و خرید نان است.

فکر کردید که آدم شدیم؟ زهی خیال باطل. امروز از مترو که آمدیم بیرون یک دختر جوان گفت که ۵۰ سانتیم پول دارید؟ ما هم گفتیم بله. یعنی فکر کردیم می خواهد پول را خرد کند. خلاصه دو یورو و ۸۰سانتیم برای پول بلیط مترو خودش و دوستش از ما گرفت. می دانستیم که باز دروغی برای ما به هم بافته اما با خود گفتیم اگر واقعا احتیاج داشته باشد چه؟ وقت برگشت دیدیم که باز آن جا ایستاده عصبانی شدیم و گفتیم به همه همین رو می گی. خلاصه رفتیم فرمانداری و توی راه برگشت هنوز عصبانی بودیم از دست دختره و عزممان جزم بود که  الان می رم بهش می گم پولم رو پس بده وگرنه زنگ می زنم به پلیس. که وقتی رسیدیم دیگر رفته بود. خوب هر دزد عاقلی وقتی لو برود مکان را ترک می کند.  

فکر می کنید امیدی هست که ما آدم بشویم و دفعه بعد از خودمان نپرسیم که شاید واقعا احتیاج داشته باشد؟

زیاده صحبت کردم.

سلام برای خانواده شریف برسانید.

خدا نگهدار.

*حالا که داریم این سطور را می نویسیم دوباره با خود گفتیم نکند دارویش گران بوده و رویش نشده بیشتر پول بگیرد. به این هم فکر کردیم که شاید ما دیوانه باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط مریم  |