دوستی برام خیلی قشنگه. اونقدر قشنگ که دیدن دو تا دختر جوون که زیر درختان تنومند چنار روی چمنهای کنار کانال سرشون رو کردن تو هم و پشت به همه رو به آب آروم کانال نشستن و با هم پچ پچ می کنند شادی یک روز زندگیم رو تأمین کنه.
اونقدر قشنگ که ناخودآگاه لبخند زدم وقتی پریروز موقع برگشت از دانشگاه دیدم پسره تندی ماشینش رو پارک کرد و جلدی پرید پایین و همین طور که داشت می دوید به سمت دوست دوچرخه سواری که داشت رد می شد دستش رو برگردوند و با کنترلش ماشین رو قفل کرد، بلند صداش کرد و دوچرخه سوار برگشت، از دیدن دوستش خنده قشنگی روی لبش نشست و دوچرخش رو نگه داشت و همین طور با لبخند منتظر شد تا دوستش بهش برسه. معلوم بود قشنگ که خوشحال شده.
با این همه هیچ وقت توصیفات خیلی احساسی رو در مورد دوستی نمی تونم بفهمم و تا حالا در مورد یک دوست دچار غلیان احساسات نشدم. هیچ وقت دلم نخواسته قلم بدست بگیرم و در وصف یک دوستی بنویسم و هیچ وقت نشده با خوندن یک متن احساسی در مورد دوستی اشک تو چشمام جمع بشه. به نظر من دوستی مثل یک بعد از ظهر گرم تابستون زیر سایه خنک درختای بلند گردو می مونه. مثل یک جوی آب آروم و زلال که برای خودش پی یک دیوار کاهگلی رو گرفته و داره میره.
