تبليغاتX
دست نوشته - من برگشتم

دست نوشته

 سلام. من برگشتم. راستی اون شب بالاخره ساعت ۲ نصفه شب خوابم برد. ولی شب بدی بود کلا. یک عنکبوت خیلی گنده هم روی سقف یکهو پیداش شده بود و من از ترس اینکه نیافته روم ریسک خفگی زیر پتو رو پذیرفتم و سرمو کردم زیر پتو تا خوابم برد.

موقع برگشت هم ۵ تا سرباز گنده اومدن دقیقا نشستن تو قسمت ما. منم چون بلیطم رو تغییر داده بودم افتاده بودم توی یک واگن کوچولو که صندلیهاش روبروی هم بود. گردنهای کلفت، سرهای کوچیک در مقایسه با هیکلهای عظیمشون با موهای بور کوتاه و چشمهای آبیشون منو یاد فیلمهای جنگی می انداخت. به بازوی سمت چپشون پرچم فرانسه و سمت راستشون علامت united nations چسبیده بود. یکیشون که دقیقا روبروی من نشسته بود موهاش رو از ته زده بود و وقتی آدامسش رو تند تند می جوید رگهای سرش تکون می خورد. داشت با موبایلش بازی می کرد و گهگاهی دو تا دختری رو که با دامن های  کوتاه کنارش نشسته بودند بدجوری برانداز می کرد. یک انگشتر طلا با نگین سیاه هم دستش بود. پوتین های ضمختشون، ساعت های یوغور و ارتشیشون، کوله های بزرگ پلنگیشون که هم رنگ لباس هاشون بود به من این حس رو می داد که الان از افغانستان اومدن. البته بعد که فکر کردم دیدم اینجا ساحل غربی فرانسه هست و نمی توانند از افغانستان آمده باشند. ولی خوب کی می دونه شاید می خواستند برن.  الان که جز اونجا جای دیگه ای جنگ نیست که فرانسوی ها بخوان برن. این فکر عصبانیم می کرد و دلم می خواست بهشون بگم آخه شما رو سننه، نخودای هر آش! خیلی دلم میخواست سر صحبت رو باز کنم و ببینم از کجا اومدن. اما هم ظاهرشون وحشتناک بود هم اینکه گفتم همینم مونده که بخوام از کار ارتش فرانسه سر دربیارم . مردم عادی دیگه هم همین طوری نگاهشون می کردن. کلا جو واگن کوچک ما سنگین شده بود. نهایتا تحمل نکردم و رفتم توی یک واگن دیگه نشستم.

 در مورد ارتش و روحیه ارتشی در اروپا به زودی یک چیزی می نویسم.

پ.ن: تو این مدت که نبودم کلی خبر بوده. جشن پرشین بلاگ رو می گم با کلی عکس از آدم هایی که فقط با نوشته هاشون آشنا بودی. خانم شین  خوشگل تر از تصور من بود.  دختر ترشیده هم رو فکر می کردم ساده تر و یک کم چاق باشه. خیلی ظریف و استخوانی بود. گیلاسی هم متفاوت بود با تصورم. فکر می کردم قیافش خیلی بچه پر رو باشه که نبود. البته معلومه که شیطونه. ویولت هم خیلی جوونتر از تصورم بود. خوشگلم بود. زنانه ترین اعترافات حوا ولی دور نبود از تصورم. البته کمتر از بقیه وبلاگش رو می خونم. شما چی؟ خیلی فرق داشتن با تصورتون؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/26ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط مریم  |