تبليغاتX
دست نوشته - تولد دانیال و پرنیا

دست نوشته

دو بار با فاصله یک هفته به بیمارستان رفتم. برای تبریک به همسایه هایی که مادر شده اند. یکی پسر و یکی دختر. مادر پسر دلش دختر می خواست و مادر دختر چون  یک دختر دیگر داشت دلش پسر می خواست.

این ماجرا چیز بزرگی دارد که  حسش می کنم اما نمی فهمم. وقتی نوزاد تازه متولد شده را می بینم   لرزش خفیفی در جسمم می افتد. حسی که گنگ است. مثل وقتی با چشمان ضعیف بدون عینک می خواهی چیزی را بخوانی اما هر چه سعی می کنی نمی توانی. 

عجب! یک زمانی توی شکم یک نفر دیگر بوده ای  و بعد ناگهان از یک سوراخ کوچک که اندازه شصت پایت هم نبوده خودت را انداخته ای بیرون.توی این دنیا. یعنی واقعا این موجود کوچولو که بیشتر شبیه اسباب بازی است از شکم مادرش بیرون آمده؟

اینجا همه باید طبیعی زایمان کنند مگر اینکه مشکل خیلی حادی داشته باشند. پدر ها هم در اتاق زایمان کنار مادرها هستند. بند ناف بچه را آنها می برند. فیلم برداری هم مجاز است.

مادرها می گفتند که درد زایمان خیلی فراتر از آن چیزی بود که فکرش را می کردیم. می گفتند تا نکشی هرگز نمی فهمی. ولی هر دو راضی بودند. به خاطر لحظه ای که بچه را بعد از بریدن ناف روی سینه شان گذاشته بودند.  مادر پرنیا می گفت که اشکهایش بند نمی آمد. گفت این لحظه زیبا باعث شد همه دردها یادش برود.

پدر پرنیا هم به آقای همسر توصیه می کرد اینجا بچه دار شوید. به خاطر تجربه این لحظات. تحت تاثیر قرار گرفته بود. ضمن اینکه فهمیده بود که زنش چه مشقتی را برای به دنیا آوردن بچه تحمل کرده.

 در ایران ظاهرا فقط در بیمارستان آتیه پدر می تواند در اتاق زایمان کنار مادر باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط مریم  |